بیان معنوی-ناشر آثار و اندیشه های حجت الاسلام علیرضا پناهیان

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هدایت» ثبت شده است

خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟-15/پایانی

قدرت هدایت‌گر درونی، چهارمین عامل هدایت/اگر قطب‌نمای روح ما فعال شود متحول می‌شویم/نقطۀ مرکزی تربیت، بیدار کردن قدرت هدایت‌گر درونی انسان‌هاست/ سیستم‌های تربیتی ما باید شبیه سیستم‌ هدایت الهی شود/ برای فعال شدن قطب‌نمای درونی چه‌کار کنیم؟

پناهیان: ما یک قطب‌نمای درونی داریم که می‌تواند ما را هدایت می‌کند. این‌ قطب‌نما باید فعال شود. نقطۀ مرکزی تربیت، بیدار کردن آن قدرت هدایت‌گر درونی انسان‌هاست. ولی ما در آموزش و پرورش خودمان به این مسأله توجه نداریم لذا در تربیت انسان‌ها دچار مشکل می‌شویم. معلم‌ها، مربی‌ها و مدیران باید خیلی زحمت بکشند تا این عامل هدایت‌گر درونی در بچه‌ها فعال شود. مثلاً خیلی اوقات باید تغافل کنند یعنی عیوب و ایرادهای بچه‌ها را نادیده بگیرند و آنها را تحمل کنند تا خودِ بچه‌ها متوجه شوند و عامل هدایت‌گر درونی‌شان بیدار شود. در زندگی بسیاری از عرفا و اولیاء خدا هم می‌بینیم که در تربیت فرزندان‌شان زیاد سخت‌گیر نبوده‌‌اند. البته گاهی تذکر می‌دادند و نصیحت می‌کردند ولی این‌طور نبوده که با زور و اجبار بخواهند فرزندشان را به راه حقّ بیاورند. در زندگی ائمۀ هدی(ع) نیز این‌طور بوده.

حجت ‌الاسلام و المسلمین پناهیان به مناسبت ماه مبارک رمضان شبها در مصلی بزرگ امام خمینی با موضوع «خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟» سخنرانی می‌کند. در ادامه گزیده‌ای از مباحث مطرح شده در آخرین و پانزدهمین جلسه را می‌خوانید:

چهارمین عامل هدایت، «قطب‌نمای روح انسان» یا «قدرت هدایت‌گر درونی» است  

  • در جلسات قبل، سه عامل هدایت را معرفی کردیم: 1-ارتباط مستقیم پروردگار با دلِ بندگان 2-کتاب خدا 3- ولیّ خدا(عترت). در این جلسه، می‌خواهیم دربارۀ چهارمین عامل هدایت بحث کنیم.
  • عامل چهارم هدایت «خودِ انسان» است. قلب انسان مانند یک قطب‌نما عمل می‌کند و این قطب‌نمای روح ما، عامل هدایت ماست. امیرالمؤمنین(ع) در خطبۀ وسیله می‌فرماید: «در قلب انسان گواهانی هستند(عوامل و شواهدی وجود دارند) که نفس انسان را از اهل تفریط(کسانی که کج‌اندیش و کج‌رفتار هستند) جدا می‌کند(نفس انسان می‌فهمد این کارها بد است و انسان را از آنها جدا می‌کند) و یک بینایی‌ای در نفس انسان وجود دارد که او را از رفتن به سوی خطرات باز می‌دارد؛ إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَوَاهِدَ تُجْرِی الْأَنْفُسَ عَنْ مَدْرَجَةِ أَهْلِ التَّفْرِیط وَ فِطْنَةُ الْفَهْمِ لِلْمَوَاعِظِ مَا یَدْعُو النَّفْسَ إِلَى الْحَذَرِ مِنَ الْخَطَر»(کافی/8/22)
  • این در واقع همان عامل هدایت درونی انسان است. مگر اینکه انسان غرق گناه شود و این عامل از بین برود. از همان ابتدای قرآن کریم به تعبیری دربارۀ این عامل درونی صحبت شده است. در اوائل سورۀ بقره می‌فرماید: «کر و لال و کورند و از ضلالت باز نمی‌گردند؛ صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُون»(بقره/18) این دربارۀ کسانی است که قدرت هدایتگری درونی خود را از بین برده‌اند.

متاسفانه ما قلب خود را معکوس کرده‌ایم؛ طوری که هوای نفس ما ثابت‌تر از شواهد قلبمان شده است!

  • امیرالمؤمنین(ع) در ادامه می‌فرماید: «البته هوای نفس انسان یک خطوراتی در قلبش دارد و عقولی که در قلب انسان هست او را از هوای نفس، نهی می‌کند؛ وَ لِلْقُلُوبِ خَوَاطِرَ لِلْهَوَى وَ الْعُقُولُ تَزْجُرُ وَ تَنْهَى»(منبع پیشین) نکته‌ای که در اینجا وجود دارد این است که در ارتباط با عوامل هدایت در قلب از کلمۀ «شواهد» استفاده شده ولی دربارۀ هوای نفس از کلمۀ «خواطر» استفاده شده است. یعنی در شرایط طبیعی و عادی، آن چیزی که در قلب ما ثابت است، «قطب‌نماهای نشان‌دهندۀ راه درست» است. و آن ‌چیزی که گاهی به قلب ما خطور می‌کند(و ثابت نیست) هوای نفس است. ولی متاسفانه ما - در اثر گناهان خود- قلب خودمان را معکوس کرده‌ایم؛ طوری که انگار هوای نفس ما ثابت‌تر از شواهد قلبمان شده است!

مؤمن در هر نگاهش یک عبرت می‌گیرد/ امکان ندارد صحنه‌ای در اطراف ما باشد که پیام و عبرتی برای ما نداشته باشد

  • در ادامه این روایت می‌فرماید: «وَ فِی التَّجَارِبِ عِلْمٌ مُسْتَأْنَفٌ وَ الِاعْتِبَارُ یَقُودُ إِلَى الرَّشَادِ»بیرون قلب انسان هم تجربه‌ها به ما آگاهی‌های تازه می‌دهند و به آگاهی‌های اصلی و ابتدایی که در قلب ما بود اضافه می‌شود. گاهی نیز انسان در اثر گوش نکردن به سخن صحیحِ قلب، شکست می‌خورد یا شکست خوردن دیگران را می‌بیند و عبرت می‌گیرد.
  • باید از تجربه‌ها و حوادث اطراف خودمان عبرت بگیریم. یکی از تجربیاتی که باید از آن عبرت بگیریم، این است: وقتی دیدید که در فلان مورد، عصبانی شدید ولی عصبانیت شما نتیجه‌ای نداشت، عبرت بگیرید و دیگر عصبانی نشوید. چرا دوباره عصبانی می‌شوید؟ امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «کسی که به تجربۀ خودش اعتنا نکند، شقی و بدبخت است؛ فَإِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِیَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَة»(نهج‌البلاغه/نامه 78) امام سجاد(ع) می‌فرماید: «مؤمن در هر نگاهش یک عبرتی، درسی یا الهامی هست؛ الْمُؤْمِنُ نُطْقُهُ ذِکْرٌ وَ صَمْتُهُ فِکْرٌ وَ نَظَرُهُ اعْتِبَار»(ارشادالقلوب/1/83)
  • ما توسط عوامل هدایت و الهامات و نشانه‌های خداوند محاصره شده‌ایم و امکان ندارد صحنه‌ای در اطراف ما باشد که پیام یا عبرتی برای ما نداشته باشد. چون همۀ اتفاقاتی که در اطراف ما رخ می‌دهد، توسط پروردگار عالم طراحی شده است و خداوند هیچ چیزی را بیهوده درست نمی‌کند و قطعاً یک هدفی داشته و می‌خواسته در جهت هدایت ما، یک پیامی به ما بدهد.

آن حقیقتی که قطب‌نمای وجودمان به ما نشان می‌دهد «شوق به لقاء الله» است

  • اینکه- در روایت فوق- امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «قلب انسان، خودش انسان را هدایت می‌کند که به سمت آن‌چیزی که باید، حرکت کند.» آن چیست که باید به سمت آن حرکت کنیم؟ آن حقیقتی که ما باید بفهمیم، چیست؟ آن حقیقتِ مرکزی‌ای که ما با قلب خودمان درک می‌کنیم که همین عامل حرکت ماست، میل به لقاء الله و وصال پروردگار عالم است. ما تا وقتی این حقیقت را نفهمیم و تا وقتی این اشتیاق به ملاقات خدا را نداشته باشیم، کور و نابینا هستیم. امام رضا(ع) می‌فرماید: کسی که خدا را عبادت کند ولی شوق به لقاء الله پیدا نکند، خودش را مسخره کرده است(مَنْ ذَکَرَ اللَّهَ تَعَالَى وَ لَمْ یَشْتَقْ إِلَى لِقَائِهِ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِه‏؛ مجموعه ورّام/2/111) اهل‌بیت(ع) نیز که در اوج معرفت بودند، برای این ملاقات اشک می‌ریختند و ناله می‌زدند. این چیزی است که فطرت ما و همان قطب‌نمای وجود ما می‌فهمد.
  • وجود انسان هدفمند است. نباید هدفمان را «خوب شدن» قرار دهیم، اصلاً «من خوب باشم» یعنی چه؟! باید از این سطح خیلی بالاتر برویم. باید یک عشق و اشتیاق بسیار قوی در درون ما ایجاد شود. عشق به خوب بودن واقعاً عشق قوی‌ای نیست. البته درست است که انسان می‌تواند خوب بودن را بفهمد کمااینکه خدا می‌فرماید: «خیر و شر آن را به آن الهام کرد؛ فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»(شمس/8) ولی من چرا باید از بدی‌ها فاصله بگیرم؟ چرا باید به سمت خوبی‌ها بروم؟ خیلی از افراد لاابالی سؤال می‌کنند: «اصلاً چرا من باید آدم خوبی باشم؟»  و این سؤال بسیار مهم و خوبی است.

اگر قطب‌نمای روح ما فعال شود، متحول می‌شویم

  • می‌دانید چرا رزمندگان ما در جنگ، یک‌دفعه‌ای تحول پیدا می‌کردند؟ چون مستقیم با لقاءالله مواجه می‌شدند و خودشان را در معرض ملاقات خدا می‌دیدند و این مسأله واقعاً انسان را متحول می‌کند. قطب‌نمای ما گرد و غبار گرفته است. اگر قطب‌نمای فطرت ما بیدار و فعال باشد همۀ ما در مراتب اولیۀ این اشتیاق زندگی خواهیم کرد و بالاخره یک نیمچه‌ عارفی خواهیم شد. و الا بدون توجه به این حقیقت، خوب بودن سخت است. چشم‌پوشی از این زخارف دنیا و این تزیینات و دغلگری‌ها و فریب‌ها و لذت‌های دنیا سخت است. باید یک هدف و انگیزۀ بسیار قوی داشته باشیم که ما را از این بدی‌ها جدا کند.

سازوکار هدایت بیرونی به گونه‌ای عمل می‌کند که عامل هدایت‌گر درونی انسان بیدار شود/فلسفۀ ابهام‌ها در مسیر هدایت، بیدار کردن عامل هدایت درونی است

  • در درون انسان یک عامل هدایت وجود دارد. ببینید خداوند برای بیدار شدن این عامل درونی هدایت، چه کارهایی انجام داده است! اصول و قواعدی که خداوند برای هدایت ما قرار داده، برای بیدار و فعال شدن همین عامل هدایت‌گر درونی ماست. یعنی سیستم هدایت بیرونی به گونه‌ای عمل می‌کند که عامل هدایت‌گر درونی انسان بیدار و فعال شود.
  • در جلسات قبل دربارۀ اصول هدایت گفتیم که هدایت یک‌مقدار پیچیده و پنهان است. مثلاً هدایت با تبیینِ شفاف همراه نیست. یا اینکه هدایت با تشویق و تنبیه فوری همراه نیست. یعنی وقتی عبادت می‌کنیم بلافاصله به ما جایزه نمی‌دهند یا وقتی گناه می‌کنیم بلافاصله ما را نمی‌زنند. می‌دانید چرا هدایت این‌گونه است؟ برای اینکه آن‌ قطب‌نمای درونی انسان بیدار شود. یعنی خداوند به این عامل هدایت‌گر درونی ما احترام می‌گذارد و می‌خواهد خودمان بفهمیم، لذا همه چیز را واضح و شفاف به ما نمی‌گوید. گاهی اوقات ما باید بچه‌های خود را این‌گونه تربیت کنیم و زیاد از تشویق و تنبیه فوری استفاده نکنیم. در مدارس هم باید همین‌طور باشد.
  • نباید این‌طوری باشد که بچه‌ها هر کار خوب یا بدی انجام دادند بلافاصله تشویق یا تنبیه مشخصی برایش درنظر بگیرند. در این صورت بچه‌ها اسیر تشویق و تنبیه‌ها می‌شوند و آن قطب‌نمایی که در درونشان هست، بیدار و فعال نمی‌شود.

انسان‌ها باید به‌گونه‌ای تربیت شوند که قدرت‌ هدایت‌گر درونی‌شان فعال شود/ بچه‌های ما در مدرسه و دانشگاه، عادت کرده‌‌اند با یک عامل بیرونی کنترل شوند

  • انسان‌ها باید به‌گونه‌ای تربیت شوند که قدرت‌ هدایت‌گر درونی‌شان فعال شود. مثلاً انسان باید خودش بفهمد که لازم است منظم باشد. در این صورت دیگر نیازی نیست با دستگاه کارت‌ساعت‌زنی، کارمندان یک اداره را کنترل کنند، چون خودشان می‌فهمند که باید به موقع بیایند و بروند. این دستگاه‌های کارت‌ساعت‌زنی در جلوی ادارات، یک نوع توهین به شخصیت کارمندان محترم است، و معنایش این است که ما هیچ اعتمادی به شما کارمندان نداریم. حداقل انسانیت یک کارمند، به این است که در قبال کاری که انجام نداده است حقوق نگیرد و متاسفانه این حداقل‌ها نیز در مدارس به بچه‌ها منتقل نمی‌شود.
  • بچه‌های ما در مدرسه و دانشگاه، عادت کرده‌‌اند با یک عامل بیرونی کنترل شوند. یعنی فقط روی هدایت بیرونی کار شده است نه عامل درونی هدایت. لذا این عامل هدایت‌گر درونی بچه‌ها بیدار و فعال نشده است و خودش را نشان نمی‌دهد.

نقطۀ مرکزی تربیت، بیدار کردن قدرت هدایت‌گر درونی انسان‌هاست

  • ما یک قطب‌نمای درونی داریم که می‌تواند ما را هدایت می‌کند. این‌ قطب‌نما باید فعال شود. نقطۀ مرکزی تربیت، بیدار کردن آن قدرت هدایت‌گر درونی انسان‌هاست. ولی ما در آموزش و پرورش خودمان به این مسأله توجه نداریم لذا در تربیت انسان‌ها دچار مشکل می‌شویم.
  • معلم‌ها، مربی‌ها و مدیران باید خیلی زحمت بکشند، تا این عامل هدایت‌گر درونی در بچه‌ها فعال شود. مثلاً خیلی اوقات باید تغافل کنند یعنی عیوب و ایرادهای بچه‌ها را نادیده بگیرند و آنها را تحمل کنند تا خودِ بچه‌ها متوجه شوند و عامل هدایت‌گر درونی‌شان بیدار شود.
  • در زندگی بسیاری از عرفا و اولیاء خدا می‌بینیم که در تربیت فرزندان‌شان زیاد سخت‌گیر نبوده‌‌اند. البته گاهی اوقات تذکر می‌دادند و نصیحت می‌کردند ولی این‌طور نبوده که با زور و اجبار بخواهند فرزندشان را به راه حقّ بیاورند. در زندگی ائمۀ هدی(ع) نیز این‌طور بود. برای اینکه فرصت بدهند تا عامل هدایت‌گر درونی آن فرزند، بیدار و فعال شود. لذا امام صادق(ع) می‌فرماید: پدر و مادر تا چهارده‌سالگی برای تربیت فرزندشان تلاش کنند، اما بعد از آن اگر فرزندشان خوب نشد، دیگر به عهدۀ پدر و مادر نیست(دَعِ ابْنَکَ یَلْعَبُ سَبْعَ سِنِینَ وَ أَلْزِمْهُ نَفْسَکَ سَبْعاً فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا خَیْرَ فِیه‏؛ کافی/6/46) البته منظور این نیست که بعد از چهارده‌سالگی فرزند خود را رها کنند، بالاخره می‌توانند به او مشورت بدهند، نصیحت کنند ولی بدانند که این فرزند، برای خودش خدایی دارد و زیاد مسئولیتش متوجه پدر و مادر نیست. داستان بسیار شاخص آن هم پسر نوح(ع) است. این‌ها به عامل هدایت‌گر درونی انسان‌ها مربوط می‌شود.

چرا اکثر دانش‌آموزان ما دانشمند نمی‌شوند؟/ اگر هدایت درونی ما فعال شود، هدایت‌های بیرونی را به خوبی دریافت می‌کند و به اوج می‌رسد

  • مدارس ما زیاد به عامل هدایت‌گر درونی بچه‌ها کاری ندارند و می‌خواهند به زور امتحان و نمره و تشویق و تنبیه فوری، یک چیزهایی را در ذهن بچه‌ها جا بدهند تا بچه‌ها یاد بگیرند و دکتر و مهندس و... شوند. این‌گونه است که اکثر دانش‌آموزان ما دانشمند نمی‌شوند. تصور نکنید که برای دانشمند شدن حتماً باید انسان از یک نبوغ فوق‌العاده برخوردار باشد. کمااینکه بسیاری از دانشمندان، نبوغ یا استعداد ویژه‌ای نداشتند.
  • ما باید کاری کنیم که قطب‌نمای درونی‌ و آن عامل هدایت‌گر درونی ما فعال شود. خداوند برای اینکه این اتفاق بیفتد، سیستم هدایت بیرونی را در اکثر موارد بدون تشویق و تنبیه فوری، قرار داده است. خداوند برای اینکه قدرت فهم ما بالا برود، یک‌مقدار غیرشفاف با ما صحبت کرده است تا خودمان تدبر کنیم و مطلب را دریافت کنیم.

سیستم‌های تربیتی ما باید شبیه سیستم‌ هدایت الهی شود

  • اگر هدایت درونی ما فعال شود، می‌تواند هدایت‌های بیرونی را به خوبی دریافت کند و به اوج برسد. ما در سیستم آموزش و پرورش و تعلیم و تربیتی خودمان باید از این سیستم هدایتی خداوند الهام بگیریم. البته ما همیشه در حال تعلیم و تربیت هستیم، مثلاً یک مدیر کارخانه یا اداره هم بر روی کارگران یا کارمندان خودش تأثیر تربیتی دارد. سیستم هدایتی خداوند این‌گونه است که می‌خواهد کاری کند تا قدرت هدایت درونی ما فعال شود. ما هم باید در تعلیم و تربیت، کاری کنیم که قدرت هدایت درونی افراد فعال شود. اگر این اتفاق بیفتد، بدون تشویق و تنبیه در اغلب موارد، اکثر دانش‌آموزان ما تبدیل به دانشمند خواهند شد. ذهن‌شان طوری خواهد شد که دائم دوست دارد مسائل پیچیده را حل کند، نه اینکه فقط مطالب آماده و ساده را دریافت کند. اگر عامل درونی هدایت انسان فعال شود، انسان دیگر نمی‌تواند عاطل و باطل باشد بلکه دوست دارد مدام چیزهای جدیدی بفهمد.
  • سیستم‌های تربیتی ما باید شبیه سیستم‌ هدایت الهی شود. البته منظور این نیست که همۀ تشویق‌ها و تنبیه‌ها را کلاً کنار بگذاریم. گاهی اوقات بنا بر مصالح اجتماعی باید تشویق و تنبیه‌های فوری نیز وجود داشته باشد. مثلاً اگر کسی در کوچه و خیابان با چاقو به مردم حمله کرد و آدم‌کشی کرد، باید خیلی زود مجازات شود. به چنین کسی نمی‌شود فرصت داد تا خودش سرِ عقل بیاید و آدم شود! چون او دارد فرصت‌های دیگران را می‌سوزاند، ما نباید جامعه را فدای این یک نفر کنیم.
  • تشویق و تنبیه فوری هم به جای خودش وجود دارد اما نه در اکثر موارد. نباید سیستم ما تشویقی و تنبیهی باشد که آن هدایت باطنی بیدار نشود.

اگر هدایت باطنی انسان بیدار شود، انسان به اشتیاق ملاقات خدا می‌رسد/ چه می‌شود که عامل هدایت درونی انسان خراب می‌شود؟

  • می‌دانید اگر هدایت باطنی انسان بیدار شود، انسان به کجا می‌رسد؟ به اشتیاق ملاقات خداوند می‌رسد. و چقدر زیباست که جوان‌ها را در همان آغاز دینداری با لقاءالله آشنا کنیم و شوق ملاقات خدا را در آنها بیدار کنیم. این تجربۀ بسیار زیبا را در دوران دفاع مقدس داشتیم.
  • اما چرا در میان عوامل هدایت، عامل هدایت درونی انسان را در مرتبۀ چهارم بیان کردیم؟ چرا در مرتبۀ اول قرار ندادیم؟ یعنی چرا نگفتیم که انسان در مرحلۀ اول، از خودش و از همین عامل هدایت‌گر درونی خودش شروع کند. اولاً دربارۀ انسان‌های مختلف، این وضعیت متفاوت است و ثانیاً اینها با هم قابل جمع هستند. یعنی این‌طور نیست که ابتدا یک مدتی فقط دنبال خداشناسی باشیم(اولین عامل هدایت) و بعد هم یک مدتی دنبال شناخت قرآن و اولیاء خدا برویم و بعد هم یک مدتی برویم و خودشناسی کنیم.
  • عوامل هدایت با همدیگر نیز می‌تواند عمل کنند. و ما زیاد بر سرِ تقدّم و تأخّرش بحث نمی‌کنیم ولی مرتبۀ هدایت باطنی بعد از عوامل هدایت آسمانی(سه عامل اول هدایت) قرار دارد. کمااینکه خداوند می‌فرماید: «مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا هم خود آنان را از یاد خودشان ببرد و اینها همان فاسقانند؛ وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُون»(حشر/19) یکی از مصادیق مجازات‌های پنهان خداوند همین است.
  • کسی که خدا را فراموش کند، خداوند کاری می‌کند که او خودش را فراموش کند. وقتی خودش را فراموش کند دیگر نمی‌فهمد واقعاً چه می‌خواهد و عشق او به چه چیزی است؟ دیگر نمی‌فهمد چه چیزی برایش خوب است و چه چیزی برایش بد است. یعنی دیگر به نفع خودش کار نمی‌کند بلکه به ضرر خودش کار می‌کند. برای اینکه دیگر عامل هدایت‌گر درونی‌اش خراب شده است.

انسان چگونه به فسق می‌رسد؟/در وجود فاسق هیچ عامل بازدارندۀ درونی وجود ندارد

  • چرا انسان به فسق می‌رسد؟ فاسقین کسانی هستند که گناهان شنیع انجام می‌دهند و از آشکار شدن کارهای زشت خودشان هم هیچ ابایی ندارند. در وجود آنها هیچ چیزی نیست که آنها را به یک «بازدارندگی درونی» وادار کند.
  • فرق فسق با معصیت این است که در فسق، انسان به طور علنی گناه می‌کند و وجدانش هم از این کار اذیت نمی‌شود. یکی از لوازم فاسق بودن «بی‌وجدان بودن» است. اما کسی که گناه می‌کند و وجدان‌درد می‌گیرد، بی‌وجدان نیست. ببینید این تکفیری‌های بی‌وجدان چقدر راحت جنایت می‌کنند؟ مثلاً یک دختربچۀ سه-چهار ساله را به نرده می‌بندند، و جلوی چشم این بچه، سر پدر و مادرش را می‌بُرند و فیلم‌برداری می‌کنند. معلوم نیست اینها با فطرت خودشان چکار کرده‌اند که این‌قدر راحت دست به این جنایت‌ها می‌زنند! یکی از اینها را دستگیر کرده بودند و گفته بود: «من هشتاد آدم مرده را سربریدم، تا بتوانم راحت سرِ آدم زنده را ببُرم.»
  • «فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ» یعنی خدا کاری می‌کند که اینها نفس و جان خودشان را هم فراموش می‌کنند و دیگر به نفع خودشان کار نمی‌کنند. حتی سخن دلِ خودشان را هم نمی‌فهمند چون دیگر آن قطب‌نما و آن عامل هدایت‌گر درونی‌شان نابود شده است. این مجازات خداوند است.

ابلیسیان هم سیستم‌هایی دارند که انسان‌ها را به فسق برسانند/ کاری می‌کنند که قطب‌نمای درونی انسان‌ها از کار بیفتد

  • در مقابل سیستم هدایت الهی، ابلیس و ابلیسیان و از جمله فرهنگ منحط غرب، نیز سیستم‌هایی دارند برای اینکه انسان‌ها را به فسق برسانند. یعنی کاری کنند که انسان‌ها، خودشان را فراموش کنند و خودشان را انکار کنند. یکی از ساده‌ترین روش‌های ابلیسیان این است که با تلقین و تکرار، کارهای زشت و شنیع را رواج می‌دهند و این کارها را خیلی عادی جلوه می‌دهند.
  • مثلاً در یک برنامۀ تلویزیونی، کسانی را دعوت می‌کنند که حشرات کثیفی مثل سوسک را بخورند. هرچند آنها هم در ابتدا مشمئز می‌شوند ولی آن‌قدر تلقین می‌کند که خوردن این چیزها هم مثل سایر خوراکی‌ها عادی است، که در نهایت برای آنها عادی می‌شود و شروع می‌کنند به خوردن سوسک. و بعد هم به آنها جایزه می‌دهند! با ترفندها و شیوه‌های مشابه دیگری نیز کارهای شنیعی مثل همجنس‌بازی را رواج می‌دهند. یعنی با هزاران ترفند مختلف، قبیح‌ترین امور غیرفطری را رواج می‌دهند. ببینید با این انسان بیچاره چکار می‌کنند تا قطب‌نمای درونی‌اش را از کار بیندازند!
  • اگر قطب‌نمای درونی انسان فعال باشد، هیچ‌وقت به سراغ عرق‌خوری و بی‌حجابی و این کارها نمی‌رود چون فطرتش او را از این کارها باز نمی‌دارد حتی قبل از اینکه دین و مذهب او را باز دارد.

برای فعال شدن قطب‌نمای درونی خودمان چه‌کاری کنیم؟/1-محاسبۀ نفس 2-توبه و مناجات

  • برای اینکه عامل هدایت‌گر درونی انسان‌ها بیدار شود، باید نظام تعلیم و تربیت جامعه درست شود. اما تا وقتی که این نظام تعلیم و تربیت بخواهد درست شود، خود ما برای فعال شدن این قطب‌نمای درونی خودمان چه‌کاری می‌توانیم انجام دهیم؟ چه‌کار کنیم که این قطب‌نمای درونی ما بیدار شود؟ به‌طور مشخص دو تا عمل هست که انسان باید انجام دهد. محال است که انسان بدون این دو عمل به جایی برسد:
  • 1-محاسبۀ نفس: انسان برای بیدار کردن آن قدرت هدایت‌گر درونی خود، باید محاسبۀ نفس کند و از خودش بپرسد: «تو چرا این کار را انجام دادی؟ چرا وقت خودت را تلف کردی؟ چرا حرف بیهوده زدی؟ چرا ناراحت و عصبانی شدی؟ ریشۀ این ناراحتی تو چه بود؟ چرا حسادت‌ ورزیدی؟ چرا بخل ورزیدی؟» انسان باید نفس خودش را محاکمه کند، معاتبه کند(به خودش عتاب کند) معاقبه کند(عقوبت کردن) مراقبه کند. همۀ اینها بر محور محاسبۀ نفس است و بدون محاسبه نمی‌شود.امام کاظم(ع) فرمود: «از ما نیست کسی که هر روز محاسبۀ نفس نکند؛ لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِی کُلِّ یَوْمٍ»(کافی/2/453) امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا»(غررالحکم/4741) اگر یک مقدار محاسبۀ نفس کنی، آن وجدان خفته‌شدۀ تو بیدار می‌شود و از زندان بیرون می‌آید و فرصت پیدا می‌کند چیزی بگوید و رشد کند و قطب‌نمای درونی تو فعال می‌شود.
  • 2- توبه و دعا و مناجات: انسان در خلوت خودش با خدا مناجات کند و درِ خانۀ خدا برود و توبه کند و بگوید: «خدایا! من غلط کردم، من اشتباه کردم...» دین ما به‌جای تنبیه، می‌گوید: «توبه کنید.» به‌جای اینکه کسی را توسط تنبیه بیرونی ادب کند، می‌گوید: «برو در خلوت خودت توبه کن!»

باید برنامۀ محاسبۀ نفس و برنامۀ توبه و مناجات داشته باشیم

  • باید برنامۀ محاسبۀ نفس داشته باشیم و باید برنامۀ توبه و مناجات و سحرخیزی و دعا خواندن داشته باشیم. البته گاهی نیز می‌توان این دو برنامه را در یک جلسه اجرا کرد. نباید همه‌اش به نظام تعلیم و تربیتی اتکا کنیم، بلکه خودمان در مملکت وجود خودمان، با این دو کار، می‌توانیم آن عامل هدایت‌گر درونی را بیدار کنیم.
  • وقتی این عامل هدایت‌گر درونی ما بیدار شود غوغا می‌شود چون هم یک عاملی از درون ما را به سوی خدا می‌کشاند و هم از بیرون، آن جاذبۀ مغناطیسی پروردگار عالم، ما را جذب می‌کند. لذا سرعت حرکت ما به سوی پروردگار، فوق‌العاده زیاد خواهد شد. ضمن اینکه جاذبۀ کتاب خدا و جاذبۀ ولیّ خدا نیز وجود دارد. 

یکی دیگر از عوامل هدایت «عمل و تلاش خودمان» است/ کسی که تقوا ندارد در واقع عامل تولید هدایت را در خودش از بین برده است

  • تا اینجای بحث، از عوامل ثابت هدایت‌گر صحبت کرده‌ایم. عوامل ثابت هدایت‌گر یعنی؛ خدا، کتاب خدا، اولیاء خدا، حوادث روزگار، نشانه‌هایی که در عالم خلقت وجود دارد و فطرت الهی انسان(همان عامل هدایت‌گر درونی). اینها عواملی هستند که ما برای آنها کاری نکرده‌ایم و برای به دست آوردنش زحمتی نکشیده‌ایم. اما در ادامۀ بحث به این خواهیم رسید که خودمان هم می‌توانیم یک عامل هدایت به این عوامل اضافه کنیم و آن عمل و تلاش خودمان است. در واقع یکی دیگر از عوامل هدایت «فعالیت خودمان» است، یعنی فعل ما، ما را هدایت خواهد کرد. کمااینکه خدا می‌فرماید: «وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا»(عنکبوت/69) و می‌فرماید: «وَ یَهْدی إِلَیْهِ مَنْ أَناب»(رعد/27) یعنی ما در وجود خودمان عامل تولید هدایت داریم. ما خودمان می‌توانیم اسباب هدایت را فراهم کنیم. از اینجاست که فصل دوم هدایت شروع می‌شود. که به بحث مبارزه با هوای نفس و تقوا باز می‌گردد. هر کسی تقوا نداشته باشد در واقع عامل تولید هدایت را در خودش از بین برده است.
  • در روز قیامت هر کسی با نور خودش(نور در واقع همان عامل هدایت است) حرکت می‌کند؛ همان نوری که عمل او را تولید کرده است(یَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعى‏ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ... یَوْمَ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَ الْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِینَ ءَامَنُواْ انظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُّورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُواْ وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُواْ نُورًا؛حدید/ 12و13) اما در دنیا عوامل مختلفی وجود دارند که به انسان نور می‌رسانند تا بتواند راه بیفتد(نوری که با پیامبر(ص) نازل شده؛ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذی أُنْزِلَ مَعَه؛ اعراف/157) و (اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور؛ بقره/257) بعد از اینکه انسان با کمک این انوار متعدد و عوامل هدایت به راه افتاد، من‌بعد با عمل خودش راه می‌رود و خودش را هدایت می‌کند(وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی‏ بِهِ فِی النَّاس؛ انعام/122)
۳ نظر ۹۳/۰۵/۰۴
بیان معنوی

خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟-14

فلسفۀ نهایی حکومت، هدایت است نه صرفاً عدالت و رفاه/ ولیّ خدا کسی را به اجبار هدایت نمی‌کند، ولی باید امکان هدایت فراهم باشد و موانع هدایت برداشته شود/قواعد هدایت اجازه نمی‌دهد ولیّ خدا به هر شیوه‌ای مردم را وادار به اطاعت کند

پناهیان: یکی از مهمترین لوازم هدایت، تشکیل حکومت است. همان ولیّ خدا که هدایتگر امت است، یکی از شؤون او تشکیل حکومت است. و اصلاً همین مفهوم هدایت است که فلسفۀ حکومت را تشکیل می‌دهد. حتی فلسفۀ نهایی حکومت، صرفاً عدالت هم نیست. فلسفۀ حکومت، رفاه و آسایش هم نیست، هر مفهومی از مفاهیم انسانی و ایمانی غیر از هدایت، نمی‌تواند فلسفۀ نهایی حکومت باشد. اگر حکومت دینی یا حکومت ولیّ خدا، عدالت را برقرار می‌کند، برای این است که برپایی عدالت، فضا را برای هدایت مهیا می‌کند. در فضایی که ظلم باشد، هدایت به سهولت صورت نمی‌پذیرد.

حجت ‌الاسلام پناهیان به مناسبت ماه مبارک رمضان 30 شب در مصلی بزرگ امام خمینی با موضوع «خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟» سخنرانی می‌کند. در ادامه گزیده‌ای از مباحث مطرح شده در جلسه چهاردهم را می‌خوانید:

اگر ولیّ خدا فقط به موعظه می‌پرداخت و کاری به حکومت نداشت، جنگ و دعوا هم علیه او راه نمی‌افتاد

  • همان‌طور که - در جلسه قبل- بیان شد، یکی از ابعاد هدایت توسط امام(علاوه بر راهنما بودن) تصرف تکوینی در نفوس و رساندن به مقصد است. یعنی وقتی ما در محضر یک امام قرار می‌گیریم، ایشان فقط ما را راهنمایی نمی‌کند بلکه دست دل ما را می‌گیرد و به مقصد می‌رساند. کسانی که با اهل‌بیت(ع) مراوده دارند، به مراتبی می‌رسند که می‌فهمند با قدمِ خودشان به آن جاها نرسیده‌اند. اگر هم خودشان یک قدم برداشته باشند، بعد از آن یک قدم، اهل‌بیت(ع) آنها را با تصرف در دل‌شان، ده‌ها قدم پیش بُرده‌اند.
  • در کنار ابعاد فوق(«راهنمایی» و «تصرف قلبی») یکی از ابعاد بسیار مهم هدایت توسط ولیّ خدا بُعد «حکومت» است. یعنی ائمۀ هدی(ع) برای هدایت، فقط به «راهنمایی» یا «تصرف قلبی» اکتفا نمی‌کنند، بلکه حکومت نیز برقرار می‌کنند تا مردم را هدایت کنند. همۀ دعواها نیز از همین‌جا شروع می‌شود! یعنی اگر ولیّ خدا فقط به موعظه مشغول بود و کاری با سیاست و حکومت نداشت، جنگ و دعوا هم علیه او راه نمی‌انداختند. اما نمی‌شود مردم را صرفاً با کتاب و دعا و توصیه‌های اخلاقی هدایت کرد. اگر عملیات هدایت صرفاً قرار بود با تعلیم و تربیت باشد، نه دشمن چندانی پیدا می‌کرد و نه عملیات هدایت به خوبی انجام می‌گرفت.

تشکیل حکومت یکی از لوازم مهم هدایت است/فلسفۀ نهایی حکومت، هدایت است نه صرفاً عدالت و رفاه

  • یکی از مهمترین لوازم هدایت، تشکیل حکومت است. همان ولیّ خدا که هدایتگر امت است، یکی از شؤون او تشکیل حکومت است. و اصلاً همین مفهوم هدایت است که فلسفۀ حکومت را تشکیل می‌دهد. حتی فلسفۀ نهایی حکومت، صرفاً عدالت هم نیست. فلسفۀ حکومت، رفاه و آسایش هم نیست، هر مفهومی از مفاهیم انسانی و ایمانی غیر از هدایت، نمی‌تواند فلسفۀ نهایی حکومت باشد.
  • اگر حکومت دینی یا حکومت ولیّ خدا، عدالت را برقرار می‌کند، برای این است که برپایی عدالت، فضا را برای هدایت مهیا می‌کند. در فضایی که ظلم باشد، هدایت به سهولت صورت نمی‌پذیرد. اگر این حکومت، رفاه و عمران و آبادانی را فراهم می‌کند، برای این است که عملیات هدایت به خوبی صورت بگیرد. اگر با ظالمان و ستمگران و استبدادها و استکبارها مبارزه می‌کند، برای این است که عملیات هدایت به سهولت انجام بگیرد. اگر پیامبر(ص) دستور داد کسی را که با شعر گفتن، به ایشان توهین کرده بود، به قتل برسانند، به همین خاطر بود(وَ کَانَ عَهْدُ رَسُولِ اللَّهِ ص إِلَى الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ تَوَجُّهِهِ إِلَى مَکَّةَ أَنْ لَا یَقْتُلُوا بِهَا إِلَّا مَنْ قَاتَلَهُمْ وَ آمَنَ مَنْ تَعَلَّقَ بِأَسْتَارِ الْکَعْبَةِ سِوَى نَفَرٍ کَانُوا یُؤْذُونَهُ ص مِنْهُمْ مِقْیَسُ بْنُ صُبَابَةَ وَ ابْنُ خَطَلٍ عَبْدُ الْعُزَّى وَ ابْنُ أَبِی سَرْحٍ وَ قَیْنَتَانِ کَانَتَا تُغَنِّیَانِ بِهِجَاءِ رَسُولِ اللَّهِ ص‏؛ ارشاد مفید/1/136)و (...کَانَتَا تُغَنِّیَانِ بِهِجَاءِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَاَمَرَ بِقَتلِهما مَعَه؛ تاریخ‏الطبری/‏3/58) همۀ اینها برای این بود که عملیات هدایت انسان‌ها به سهولت صورت بگیرد.

به دست گرفتن قدرت و حکومت، جزئی از عملیات هدایت است؛ البته ولیّ خدا با زور قدرت را تصاحب نمی‌کند

  • اصلاً جزئی از عملیات هدایت، به دست گرفتن قدرت و حکومت است. البته معلوم است که ولیّ خدا با زور، قدرت را تصاحب نمی‌کند بلکه با یک ساز و کار خاصی قدرت را به دست می‌گیرد. از جمله اینکه: با تکیه به بصیرت مردم قدرت را به دست می‌گیرند نه با فریب دادن مردم. با تکیه بر یارانی که خیلی محکم و بامعرفت هستند حکومت تشکیل می‌دهند. و این شیوه‌ها و این ساز و کار خاص ائمۀ هدی(ع) در اوج خودش در حکومت امام زمان(ع) تحقق پیدا خواهد کرد.
  • ائمۀ هدی(ع) برای به دست گرفتن حکومت، مقدماتی را نیز فراهم می‌کنند، طبیعتاً این کار به معنای این نیست که به زور بر مردم حکومت کنند، بلکه خود مردم باید شایستگی این حکومت را داشته باشند. اما به هر حال ائمۀ هدی(ع) تلاش‌هایی برای فراهم کردن مقدمات حکومت انجام می‌دهند؛ مثل مقدماتی که امام حسن(ع) فراهم کرد ولی مردم واقعاً همراهی نکردند و حضرت مجبور شدد حکومت تشکیل ندهد. امام حسین(ع) نیز مقدماتی فراهم کرد و به سمت کوفه حرکت کرد و نائب خود را به آنجا فرستاد و از مردم بیعت گرفت ولی این حرکت، به شهادت حضرت منجر شد. امیرالمؤمنین(ع) نیز در ماجرای سقیفه و بعد از آن، تلاش‌هایی را انجام دادند.

اینکه اسلام این‌قدر سیاسی است، به خاطر مفهوم هدایت است

  • عملیات هدایت، کارش به جایی کشیده می‌شود که انسان را از لاک معنویت فردی بیرون می‌آورد و او را به فضای سیاسی وارد می‌کند. و اینکه می‌بینید اسلام این‌قدر سیاسی است، به خاطر همین مفهوم هدایت است. اولیاء خدا اگر مسئولیت هدایت به عهده‌شان نبود، در سیاست هم دخالت نمی‌کردند. اما وقتی ولیّ خدا می‌خواهد مردم را هدایت کند باید فرماندۀ مطلق باشد. پیامبر اکرم(ص) نمی‌توانست در حاشیه بنشیند و مردم را هدایت کند، بلکه باید در مرکز حکومت قرار می‌گرفت.
  • برخی افراد نادان می‌گویند: اصلاً (در مدینه) پیامبر اکرم(ص) حکومت نمی‌کردند! اگر کارهایی مثل «جنگ کردن»، «گسیل کردن نیروها برای دفاع از سرحدات اسلامی»، «فرمان دادن برای زکات»، «تنظیم بازار» و کارهایی که مربوط به جامعه بود و پیامبر(ص) انجام می‌داد، حکومت کردن محسوب نمی‌شود پس چه محسوب می‌شود؟! مگر حکومت‌های الان غیر از این کارها چه کاری انجام می‌دهند؟ یک نمونۀ بارزش این است که فرمان جنگ و صلح را باید ولیّ خدا صادر کند و این حساس‌ترین نقطۀ سیاسی هر حاکمیتی است.

پیامبر باید زمینۀ تزکیه مردم را فراهم کند و این با تشکیل حکومت ممکن خواهد بود

  • در قرآن کریم، دربارۀ رسالت انبیاء الهی، چهار عمل اصلی (چهار مأموریت مهم برای انبیاء) بیان شده است: 1-تلاوت آیات 2-تزکیه کردن(پاک کردن مردم) 3-تعلیم کتاب 4- تعلیم حکمت «یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ»(آل‌عمران/164) پاک کردن مردم یا «یُزَکِّیهِمْ» به چه معناست؟ آیا معنایش این است که پیامبر(ص) برای مردم درس اخلاق بگذارد؟ این‌کار که در سه مرحلۀ دیگر هم وجود دارد یعنی در «تلاوت آیات»، «تعلیم کتاب» و «تعلیم حکمت». پس «یُزَکِّیهِمْ» که یکی از مأموریتهای چهارگانۀ پیامبر(ص) است، به چه معناست؟
  • قطعاً یکی از مصادیق «یُزَکِّیهِمْ» زکات گرفتن از مردم است کمااینکه در قرآن می‌فرماید: «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها»(توبه/103) یعنی ای پیامبر! از اموالشان زکات بگیر، تا بدین وسیله پاکشان کنی. و زکات گرفتن هم یک شأن یا بُعد حکومتی است که مربوط به ادارۀ اقتصادی جامعه است. «یُزَکِّیهِمْ» به مسألۀ حکومت، اشاره دارد.
  • وقتی گفته می‌شود پیامبر باید مردم را تزکیه کند(طبق آیۀ فوق) منظور این است که زمینۀ تزکیه را برای آنها فراهم کند. و وقتی ولیّ خدا می‌خواهد زمینۀ تزکیه را برای مردم فراهم کند، یکی از کارها این است که جلوی قدرت‌های زورگو بایستد و در این راه خطر کند و حتی اگر لازم شد، مؤمنین باید در این راه جهاد کنند اگر چه به شهادت برسند. اینها همه از لوازم هدایت است.
  • اگر امیرالمؤمنین(ع) سه تا جنگ داخلی را رهبری کردند، در جهت همین هدایتگری بوده است و دلیل دیگری نداشته است. و این‌جاست که موضوع هدایت، خیلی جدّی می‌شود. از این‌جا به بعد، موضوع هدایت، یک موضوع سیاسی می‌شود.

ولیّ خدا کسی را به اجبار هدایت نمی‌کند، ولی باید امکان هدایت فراهم باشد و موانع هدایت برداشته شود

  • یکی از کارهایی که ولیّ خدا در مسیر هدایت باید انجام دهد، این است که موانع هدایت را بردارد و کنار بزند. البته کسی را به اجبار هدایت نمی‌کنند، اما امکان هدایت باید فراهم شود. زندگی مردم نباید طوری باشد که امکان هدایت را سلب کند. مثلاً قوانین باید به گونه‌ای باشد که امکان هدایت یافتن(اهتداء) را سلب نکند. باید به گونه‌ای باشد که امکان هدایت فراهم باشد و هر کسی که می‌خواهد هدایت شود، بتواند.
  • چرا نظام اسلامی به سراغ مسائل اقتصادی می‌رود و سعی می‌کند در جامعه یک نظم اقتصادی فراهم شود و یک رفاهی برای مردم مهیا شود؟ چون اگر از جنبۀ اقتصاد مشکلی ایجاد شود، این مانع هدایت مردم می‌شود و دیگر نمی‌توان مردم را به سوی نماز و ... سوق داد. اگر نظام اسلامی قدرت نداشته باشد و اعمال قدرت نکند و در مسیر اعمال قدرت، گردنِ گردن‌کشان را نشکند و نفوذ طاغوتیان را از بین نبرد، نمی‌تواند شرایط هدایت را برای عموم مردم فراهم کند.

چرا مردم فکر می‌کردند مدیریت و سیاست امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن(ع) ضعیف است؟/ چرا ائمۀ هدی(ع) معمولاً به بی‌تدبیری محکوم می‌شدند؟

  • درک حکومت دینی با همین معنای هدایت ممکن است. اگر این معنا را درک کنیم، می‌فهمیم که چرا ائمۀ هدی(ع) معمولاً به بی‌تدبیری محکوم می‌شدند؟ چرا امام حسن(ع) را خانه‌نشین کردند؟ چرا به امام حسن(ع) می‌گفتند«مذلّ‌المؤمنین» (فَسَلَّمَتْ عَلَیْهِ الشِّیعَةُ عَلَیْکَ السَّلَامُ یَا مُذِلَّ الْمُؤْمِنِین‏؛ تحف‌العقول/308)؟ آیا امام حسن(ع) از خودشان ضعف نشان داده بودند که مردم دیدند با رهبری ایشان نمی‌توانند بر معاویه پیروز شوند؟!
  • واقعش این است که این امام حسن(ع) نبود که از خودش ضعف نشان داده بود، بلکه این امیرالمؤمنین(ع) بود که مردم (به تصور اشتباه خودشان) از ایشان تلقیِ ضعف کرده بودند. کمااینکه رسماً به علی(ع) می‌گفتند: شما مدیریت بلد نیستید! معاویه از شما مدیرتر است، زرنگتر است، تدبیرش بیشتر است! (قال علی(ع): لَقَدْ قَالَتْ قُرَیْشٌ: إِنَّ عَلِیّاً رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَکِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحُرُوبِ؛ ارشاد مفید/1/280) و (وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِیَةُ بِأَدْهَی مِنِّی وَ لَکِنَّهُ یَغْدِرُ وَ یَفْجُرُ وَ لَوْ لَا کَرَاهِیَةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَی النَّاسِ؛ نهج البلاغه/خطبه 200)
  • در جنگ صفین لشکر معاویه بسیار بیشتر از لشکر امیرالمؤمنین(ع) کشته داد. (گفته شده لشکر شام 90 هزار کشته و لشکر عراق 20 هزار کشته داد: عدة من قتل بها من الفریقین فی مائة یوم و عشرة ایام مائة الف و عشرة آلاف من الناس من اهل الشام تسعون الفاً و من اهل العراق عشرون الفاً؛ مروج‏الذهب/ج‏2/ص394) یا (لشکر شام 45 هزار کشته داد و لشکر عراق 25 هزار کشته داد؛ وَ أُصِیبَ بِصِفِّینَ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ خَمْسَةٌ وَ أَرْبَعُونَ أَلْفاً وَ أُصِیبَ بِهَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ خَمْسَةٌ وَ عِشْرُونَ أَلْفاً؛ وقعۀالصفین/ص558) اما علی‌رغم اینکه تعداد کشته‌های لشکر معاویه بیشتر بود، لشکر علی(ع) به‌هم ریخت و لشکر معاویه به‌هم نریخت! به نظر شما دلیلش چه بود؟ آیا همین مسائل باعث نمی‌شد که مردم بگویند علی(ع) نتوانست مدیریت کند؟! کمااینکه در مسیر بازگشت از صفین، شخصی به علی(ع) گفت: مردم می‌گویند علی(ع) نتوانست لشکر را اداره کند و با اینکه تعداد زیادی سرباز در اختیارش بود، ولى آنان را پراکنده ساخت‏! (یَقُولُونَ إِنَّ عَلِیّاً کَانَ لَهُ جَمْعٌ عَظِیمٌ فَفَرَّقَهُ وَ حِصْنٌ حَصِینٌ فَهَدَمَهُ...إِذَنْ کَانَ ذَلِکَ هُوَ الْحَزْمَ؛ وقعه صفین/ص529) حتی بعد از جنگ صفین، 4000 نفر از سربازان پای رکاب علی(ع) علیه حضرت قیام کردند(خوارج نهروان) اما کسی از سربازان معاویه، علیه معاویه قیام نکرد.
  • یکی از دلایل اینکه مردم پای رکاب امام حسن(ع) محکم نایستادند و ایشان مجبور به پذیرش صلح شد، این بود که مردم در جریان امامتِ ایشان و به خصوص امامتِ علی(ع)، آن مدیریت یا سیاست را نمی‌دیدند و رسماً این تلقی غلط را اعلام می‌کردند. به حدّی که امیرالمؤمنین(ع) دربارۀ این تلقی باطل مردم با آنها سخن می‌گفت و می‌فرمود: «من بلد هستم و می‌دانم چگونه شما را به راه راست بیاورم و شما را مجبور کنم از من اطاعت کنید من می‌دانم چه چیزی شما را درست می‌کند و اعوجاج و کج‌روی شما را اصلاح خواهد کرد اما به خدا قسم شما را با فاسد کردن نفس خودم، اصلاح نخواهم کرد؛ وَ إِنِّی لَعَالِمٌ بِمَا یُصْلِحُکُمْ وَ یُقِیم‏ أَوَدَکُمْ‏ وَ لَکِنِّی وَ اللَّهِ لَا أُصْلِحُکُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِی»(الغارات/2/428)

قواعد هدایت اجازه نمی‌دهد ولیّ خدا به هر شیوه‌ای مردم را وادار به اطاعت کند

  • در واقع اقتضای حکومت دینی که فلسفۀ آن هدایت مردم است، به علی(ع) اجازه نمی‌داد خیلی از کارها را انجام دهد و تقوا را زیر پا بگذارد و به هر شیوه‌ای مردم را وادار به اطاعت کند. اما گویا مردم طالب هدایت نبودند بلکه طالب زور بودند و می‌خواستند کسی باشد که با زور و اجبار، آنها را اصلاح کند ولی امیرالمؤمنین(ع) این کار را انجام نداد. گویا برخی از مردم دنبال این هستند که با این شیوه بر آنها حکومت شود، و اسم آن را هم مدیریت یا سیاست می‌گذارند. انگار اگر کسی مردم را فریب دهد یا به آنها زور بگوید، آنها بیشتر می‌پسندند!
  • چرا حکومت ولیّ خدا این‌گونه است؟ برای اینکه فلسفۀ این حکومت، هدایت است و لذا تابع قواعد هدایت خواهد بود و ساز و کار خاصی دارد. اما نادان‌ها فکر می‌کنند این حکومت استحکام ندارد و دشمن‌ها طمع می‌کنند این حکومت را بشکنند ولی اگر این حکومت که تابع قواعد هدایت است، در شرایط لازم خودش برقرار شود، بدون تکیه به زورگویی برقرار خواهد ماند.

حکومتی که تابع قواعد هدایت است، به شرایطی نیاز دارد

  • اگر حکومتی تابع قواعد هدایت باشد و بخواهد مردم را هدایت کند، این حکومت به شرایطی نیاز دارد. یکی از شرایط مهم این حکومت، یار داشتن است. و امام حسن(ع) به خاطر اینکه یار نداشت، نتوانست حکومت را برقرار کند. دربارۀ امام حسین(ع) نیز همین‌طور بود. چرا ظهور امام زمان(ع) به تأخیر می‌افتد؟ چون ایشان قرار است بیاید و حکومت کند و برقراری این حکومت، شرایطی می‌خواهد و هنوز این شرایطش کاملاً فراهم نشده است. یکی از شرایط ظهور حضرت، این است که یارانی داشته باشد که این یاران، گواهانی بر این ادعا باشند. یک امام نمی‌تواند به تنهایی در مقابل مردمان بد، سخن حق خود را به کرسی بنشاند. یکی دیگر از شرایط برقراری حکومت امام زمان(ع)، آشکار شدن بطلان باطل است، یعنی اول باید بطلان هر سخن باطلی به اثبات رسیده باشد و بعد حضرت تشریف بیاورد. یعنی هر کسی ادعا کند که می‌تواند جامعه را اداره کند، می‌آید و در عمل بطلان ادعایش ثابت می‌شود (مَا یَکُونُ هَذَا الْأَمْرُ حَتَّى لَا یَبْقَى صِنْفٌ مِنَ النَّاسِ إِلَّا و قَدْ وُلُّوا عَلَى النَّاسِ حَتَّى لَا یَقُولَ قَائِلٌ إِنَّا لَوْ وُلِّینَا لَعَدَلْنَا ثُمَّ یَقُومُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ وَ الْعَدْلِ»(غیبت نعمانی/274) و «دَوْلَتُنَا آخِرُ الدُّوَلِ وَ لَنْ یَبْقَى أَهْلُ بَیْتٍ لَهُمْ دَوْلَةٌ إِلَّا مَلَکُوا قَبْلَنَا لِئَلَّا یَقُولُوا إِذَا رَأَوْا سِیرَتَنَا إِذَا مَلِکْنَا سِرْنَا مِثْلَ سِیرَةِ هَؤُلَاءِ»(غیبت طوسی/ص472)
  • قرار نیست که امام زمان(ع) بیاید و در رقابت با کمونیسم، لیبرالیسم و بسیاری از این ایسم‌های باطل قرار بگیرد. بلکه صبر می‌کند تا همۀ این ایسم‌ها بطلان خودشان را به اثبات برسانند، و وقتی یک خلأ تئوریک، جهان را فراگرفت، حضرت ظهور می‌کند. چون شرط هدایت این است که یک قابلیتی در مردم پدید بیاید و این قابلیت وقتی پدید می‌آید که کسی سخنی برای گفتن و فریب دادن مردم نداشته باشد.
۹۳/۰۵/۰۲
بیان معنوی

خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟-13

قرآن با زائل کردن تکبر، ما را آمادۀ ولایت‌پذیری می‌کند

پناهیان: کسانی که نمی‌توانند امامت را تحمل کنند، مشکل‌شان تکبر است. لذا نسبت دیگر بین قرآن و امامت این است که قرآن تکبر انسان را زائل می‌کند و وقتی تکبر انسان زائل شد، ولایت‌پذیر و امام‌پذیر می‌شود. چه کسی درست قرآن خوانده و با قرآن هدایت شده است؟ کسی که بعد از قرآن خواندن، آمادۀ ولایت‌پذیری شود یا ولایت‌پذیری‌اش بالا برود. چون قرآن یک طوری دل ما را صفا می‌دهد که خود به خود آمادۀ پذیرش امر امامت می‌شویم.

حجت الاسلام پناهیان به مناسبت ماه مبارک رمضان 30 شب در مصلی بزرگ امام خمینی با موضوع «خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟» سخنرانی می‌کند. در ادامه گزیده‌ای از مباحث مطرح شده در جلسه سیزدهم را می‌خوانید:

سه مرتبۀ مهم هدایت: 1.هدایت مستقیم توسط خدا 2.هدایت با کتاب 3.هدایت با ولیّ خدا

  • اولین مرتبۀ هدایت، هدایت مستقیم و بی‌واسطه است، یعنی گاهی اوقات خداوند، مستقیماً بندۀ خودش را هدایت می‌کند. وقتی می‌گوییم: «گاهی اوقات» به این معنا نیست که خدا بعضی‌ها را مستقیماً هدایت می‌کند و بعضی‌ها را مستقیماً هدایت نمی‌کند. خداوند تمام بندگانش را در حدّ و مرتبه‌ای مستقیماً هدایت می‌کند. اینکه ما مفطور به فطرت الهی هستیم و اینکه خدا در عالم ذر، از ما تعهد گرفته است(إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلى‏؛ اعراف/172) مراتبی از این هدایت مستقیم الهی است.
  • مرتبۀ دیگری از هدایت، هدایت با کتاب خدا است که این هدایت با کتاب خدا، خود به خود ما را به مرتبۀ دیگری از هدایت سوق می‌دهد که هدایت به سوی ولیّ خدا یا امام است. شخص «ولیّ خدا» یکی از وسایل یا عوامل مهم هدایت است که از جانب پروردگار برای هدایت بندگانش قرار داده شده است.
  • همان‌طور که در حدیث ثقلین تأکید شده این دو ثقل باعظمت(قرآن و امام) دو عامل مهم هدایت هستند. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «من از بین شما می‌روم دو امر باعظمت (دو عامل بزرگ هدایت) در بین شما می‌گذارم، کتاب خدا و امامت که این دو عامل از هم جدا نمی‌شوند تا روزی که در کنار حوض کوثر نزد من بیایند»(أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ، قَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا الثَّقَلَانِ قَالَ کِتَابُ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلُ بَیْتِی، فَإِنَّهُ قَدْ نَبَّأَنِی اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ أَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْض‏؛ تفسیر قمی/1/173) و (إِنِّی قَدْ تَرَکْتُ فِیکُمْ أَمْرَیْنِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِی مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا- کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی فَإِنَّ اللَّطِیفَ الْخَبِیرَ قَدْ عَهِدَ إِلَیَّ أَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْض‏؛ کافی/2/415)

نسبت بین قرآن و امامت: 1ـ قرآن با زائل کردن تکبر، ما را آمادۀ ولایت‌پذیری می‌کند

  • در اینجا می‌خواهیم نسبت بین این دو عامل هدایت(قرآن و امام) را از سه جهت ذکر کنیم. در جلسۀ قبل گفتیم که یکی از فراوان‌ترین آثار روحی و معنوی آیات قرآن این است که تکبر را از دل انسان زائل می‌کند. اگر قرآن روی ما اثر بگذارد و تکبر را از دل ما زائل کند، وقتی به امام، ولیّ خدا یا نبیّ خدا برسیم، بدون تکبر سخن او را می‌پذیریم و در مقابل او شاخ و شانه نخواهیم کشید.
  • یک نسبت بین «قرآن» و «امامت» این است که اگر قرآن ما را خوب تربیت کند، تکبر را از دل ما برمی‌دارد و وقتی تکبر از دل‌مان برداشته شد، آمادۀ ولایت‌‌پذیری خواهیم شد.
  • مهمترین مشکل بر سر پذیرش امامت این است که مردم حاضرند تکبر خود را در مقابل خدا، کنار بگذارند اما حاضر نیستند تکبر خود را در مقابل امام، کنار بگذارند و به امام تواضع کنند، کمااینکه ابلیس حاضر بود تکبر خودش را در مقابل خدا، کنار بگذارد اما در مقابل آدم(ع) نتوانست تکبرش را کنار بگذارد.
  • کسانی که نمی‌توانند امامت را تحمل کنند، مشکل‌شان تکبر است. لذا نسبت دیگر بین قرآن و امامت این است که قرآن تکبر انسان را زائل می‌کند و وقتی تکبر انسان زائل شد، ولایت‌پذیر و امام‌پذیر می‌شود. چه کسی درست قرآن خوانده و با قرآن هدایت شده است؟ کسی که بعد از قرآن خواندن، آمادۀ ولایت‌پذیری شود یا ولایت‌پذیری‌اش بالا برود. چون قرآن یک طوری دل ما را صفا می‌دهد که خود به خود آمادۀ پذیرش امر امامت می‌شویم.

2ـ قرآن ما را دین استوار هدایت می‌کند / عامل استواری دین، امامت است

  • امام صادق(ع) دربارۀ آیۀ شریفه: «این قرآن، هدایت می‌کند به آن‌چیزی که اقوم  است؛ إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی‏ هِیَ أَقْوَمُ»(اسراء/9) می‌فرماید: یعنی قرآن شما را به امام هدایت می‌کند؛ قَالَ: یَهْدِی إِلَى الْإِمَامِ»(کافی/1/216)
  • اقوم، قیّم و قِیَماً، توصیفاتی است که در قرآن، برای دین ذکر شده است. (فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّم؛ روم/43) و (إِنَّنی‏ هَدانی‏ رَبِّی إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ دیناً قِیَماً؛ انعام/161) اقوم به معنای استوار و ایستاده است. علامۀ طباطبایی(ره) در تفسیر این آیه می‌فرماید: قیام، ضد قعود است و یکی از معتدل‏ترین حالات آدمى است. و انسان در این حال از هر حالت دیگرى نسبت به کارهایش مسلط‌تر است. اینکه می‌فرماید دین شما «اقوم» است یعنی استوار است، در حالت قیام است و برای ادارۀ حیات بشر، خیلی مسلط و قوی است.(ترجمۀ تفسیر المیزان/13/62-64 )
  • با توضیح علامه طباطبایی، دین اقوم یا دین استوار، دینی است که در ادارۀ حیات بشر، بسیار قوی است یعنی می‌تواند خیلی محکم و باقدرت، حیات بشر را اداره کند. لذا ترجمۀ آیه این‌طور می‌شود: این قرآن هدایت مى‏کند به سوى دینى که اقوم(استوارتر) از هر دین و مسلط‌تر بر اداره امور بشر است.
  • حالا اگر یک دین بخواهد حیات بشر را به خوبی اداره کند، به چه چیزی نیاز دارد؟ طبیعتاً نیاز به نظام سیاسی دارد و محور نظام سیاسی اسلام، امامت است. لذا امام صادق(ع) می‌فرماید: «یَهْدی لِلَّتی‏ هِیَ أَقْوَمُ» یعنی «یَهْدِی إِلَى الْإِمَامِ»(کافی/1/216) یعنی ما را به امام هدایت می‌کند. چون عامل استواری دین، امامت است. عاملی که موجب می‌شود ستون خیمۀ دین، محکم بایستد، امام است. و در آیۀ فوق در ضمن معنای «أَقْوَمُ» در واقع دارد به مفهوم امامت اشاره می‌کند.

دینی که استوار نیست، مردم را به خوب بودنِ برّه‌وار دعوت می‌کند و باعث می‌شود گرگ‌ها بر مردم مسلط شوند

  • دینی که اقوم نباشد، چگونه دینی است؟ دینی است که خیلی راحت به آن حمله می‌کنند، راحت آن را تحریف می‌کنند و آن را پاره پاره می‌کنند. دینی که به شما بگوید یک‌سری کارهای خوب(مانند نماز و زکات و ...) انجام دهید اما دربارۀ اینکه وقتی دزدان بشریت به شما حمله کردند و شما را غارت کردند، هیچ توصیه‌ای نکرده باشد که «چگونه در مقابل این غارتگری‌ها بایستید؟» دین اقوم نیست. چون اگر دینداران و نمازخوان‌های شما را غارت کردند، دین شما هیچ پیشنهادی ندارد که چگونه در مقابل این غارتگری بایستید؟ اگر شما را به بردگی کشیدند، این دین می‌گوید: «من فقط خواستم شما آدم‌های خوبی شوید، به بردگی و بدبختی شما کاری ندارم. فقط می‌توانم به شما توصیه کنم صبر کنید و تحمل کنید!» این همان دینی است که مارکسیست‌ها می‌گفتند: افیون توده‌هاست. این دینی است که مردم را خواب می‌کند و یک عده‌ای گرگ را بر مردم مسلط می‌کند.

دین اقوم، دینی است که بتواند حیات بشر را اداره کند نه اینکه یک‌سری آدم‌ خوش‌اخلاق و برّه‌وار درست کند که هر گرگی بتواند آنها را بدَرَد

  • اگر یک دین، مردم را به خوب بودنِ برّه‌وار دعوت کند باعث می‌شود گرگ‌ها این مردم خوب را بدرند و دین آنها هم نمی‌تواند برای‌ این مردم کاری انجام دهد. در این صورت این دین «اقوم» نیست. دین اقوم، دینی است که بتواند حیات بشر را اداره کند نه دینی که فقط چندتا نصیحت و توصیۀ اخلاقی برای مردم داشته باشد و یک‌سری آدم‌های اخلاقی و گردن‌شکسته درست کند که هر کسی خواست بتواند این آدم‌های اخلاقی را مثل برّه‌های سر به زیر، غارت کند و از آنها سوء استفاده کند.
  • دین باید، اقوم باشد. دین باید برای رساندن بشر به هدایت، پرقدرت باشد و الا این دین، یک عده برّه‌های خوش‌اخلاق ولی گردن‌شکسته  درست می‌کند که هر گرگی بتواند آنها را بدَرَد.
  • امام حسن مجتبی(ع) می‌فرماید: «ای مردم! کسی که دلسوز دین خدا باشد و سخن خدا(قرآن) را دلیل و راهنمای خودش بگیرد، به آن دینی که اقوم است، هدایت می‌شود؛ أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ مَنْ نَصَحَ لِلَّهِ وَ أَخَذَ قَوْلَهُ دَلِیلًا هُدِیَ لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ»(تحف‌العقول/227) در اینجا هم امام حسن(ع) یک تعبیری نزدیک به آیۀ «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی‏ هِیَ أَقْوَمُ»(اسراء/9) به‌کار می‌برند. و معنایش این می‌شود که اگر مردم، کتاب خدا(قرآن) را خوب بخوانند، خود به خود به «امام» خواهند رسید. یعنی قرآن دست ما را می‌گیرد و به سوی امام می‌برد. چون قرآن به ما دین استوار و قوی می‌دهد، و ستون خیمۀ این دین استوار، «امامت» است.

خدا چگونه با موضوع امامت، ما را به یک دین استوار و قوی می‌رساند؟

  • خداوند چگونه با موضوع امامت، ما را به یک دین استوار می‌رساند که این دین بتواند محکم و پرقدرت، روی پای خودش بایستد؟ امام چگونه ستون خیمۀ دین و جامعۀ دینی قرار می‌گیرد؟ به این صورت که این دین یک امام معرفی می‌کند و بعد، از مردم طلب می‌کند: «چه کسانی می‌آیند این امام را یاری کنند؟» (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ کَما قالَ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوارِیِّینَ مَنْ أَنْصاری إِلَى اللَّهِ؛ صف/14) وقتی یک عده‌ای بیایند و این امام را یاری کنند، در این صورت این امام می‌تواند با بزرگواری و بدون دیکتاتوری، جامعه را اداره کند. بر همین اساس 1400 سال است که ما منتظر هستیم 313 نفر یار، دور امام زمان(ع) جمع شوند تا او بر اساس همین اصل، بتواند جهان را اداره کند. مشکل امام حسن(ع) نیز همین بود که یاران و اطرافیانش او را یاری نکردند بلکه به ایشان خیانت کردند.
  • یک دین باید بتواند خودش را حفظ کند و جامعه را اداره کند. دین باید بتواند در ادارۀ حیات بشر، قوی باشد و همۀ ابعاد جوامع بشری را اداره کند و دین ما حول محور امامت و ولایت، این کار را انجام می‌دهد. البته این‌طور نیست که یک امام به تنهایی و با نَفَس قدسی‌اش همۀ مسائل را حل کند. اگر این‌طور بود، خود پیامبر(ص) این کار را انجام می‌داد، ولی پیامبر(ص) نیز به کمک یاران‌شان این کار را انجام داد. جالب این‌جاست که 313 نفر، تعداد یاران پیامبر اکرم(ص) در جنگ بدر بود، یعنی نبردهای پیامبر(ص) نیز با 313 نفر یار شروع شد.

3ـ گاهی اول امام، انسان را هدایت می‌کند و بعداً انسان به قرآن می‌رسد

  • بین قرآن و امامت یک نسبت دیگری نیز وجود دارد. گاهی اوقات اول امام، انسان را هدایت می‌کند و بعداً این انسان به قرآن می‌رسد. گاهی اوقات اول یک امام، تکبر تو را زائل می‌کند، دل تو را می‌بَرد و تو را آماده می‌کند و بعد تو قرآن را می‌پذیری. مثل بسیاری از کسانی که به محضر پیامبر(ص) می‌آمدند و وقتی ایشان را می‌دیدند به کتاب او ایمان می‌آوردند. هرچند برخی نیز بودند که کتاب او را می‌دیدند و به او ایمان می‌آوردند. مانند اینکه گاهی قرآن دست ما را می‌گیرد و به امام حسین(ع) می‌رساند، گاهی نیز امام حسین(ع) دست ما را می‌گیرد و به قرآن می‌رساند.
  • پیامبر اکرم(ص) نیز همان روز اول که خواستند مردم را دعوت کنند، ابتدا فرمودند: آیا به من اطمینان دارید؟ اگر به شما بگویم دشمن در کمین شماست آیا سخن مرا قبول می‌کنید؟ گفتند: بله قبول می‌کنیم. پیامبر(ص) فرمود: حالا که مرا قبول دارید و تصدیق می‌کنید من به شما می‌گویم که رسول خدا هستم (قَالَ أَ رَأَیْتُکُمْ إِنْ‏ أَخْبَرْتُکُمْ‏ أَنَ‏ الْعَدُوَّ مُصْبِحُکُمْ أَوْ مُمْسِیکُمْ مَا کُنْتُمْ‏ تُصَدِّقُونَنِی‏ قَالُوا بَلَى قَالَ فَإِنِّی‏ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذابٍ شَدِیدٍ؛ مناقب آل ابیطالب/1/46)

کسی که برای قتل پیامبر(ص) آمده بود و توسط امام حسن(ع) هدایت شد و بعد پیامبر(ص) به او قرآن آموزش داد

  • یکی از اصحاب پیامبر(ص) می‌گوید: ما همراه پیامبر(ص) و علی(ع) و برخی از اصحاب مشهور، داشتیم به خارج شهر می‌رفتیم. امام حسن(ع) نیز که آن موقع، کودک بود، همراه پیامبر(ص) بود و مورد لطف و محبت خاص پیامبر(ص) قرار می‌گرفت. حضرت فرمود: الان کسی می‌آید که رفتار و گفتاری از او سر می‌زند که شما ناراحت می‌شوید و پوست بدنتان می‌لرزد ولی هیچ اقدامی نکنید. بعد یک کسی آمد که یک عصا(چماق) در دست او بود و با بی‌ادبی پرسید: در بین شما پیامبر کیست؟ گفتند: با پیامبر چه کار داری؟ گفت: می‌خواهم او را بکُشم. او دروغ‌گویی است که جامعه را به‌هم ریخته است!
  • یاران حضرت می‌خواستند اقدامی علیه آن مرد گستاخ انجام دهند، ولی پیامبر(ص) اجازه نداد و شروع کرد با آن مرد، سخن گفتن. آن مرد از پیامبر(ص) پرسید: دلیل تو برای ادعاهایت چیست؟ حضرت فرمود: می‌خواهی یکی از اعضای بدن من با تو سخن بگوید؟ این جگرگوشۀ من است؛ حسن! تو با سخن بگو!
  • امام حسن(ع) شروع کرد با او سخن گفتن و ابتدا یک شعری خواند که در آن شعر، حال آن مرد را وصف کرد. آن مرد با شنیدن این شعر، جا خورد و آن‌همه خشم او تبدیل به لبخند شد. امام حسن(ع) فرمود: می‌خواهی به تو بگویم که از صبح تا به‌حال بر تو چه گذشته است؟ تو با قبیلۀ خودت قرار گذاشته‌ای که پیامبر(ص) را به قتل برسانی و آنها خرج خانوادۀ تو را بدهند. و صبح که داشتی می‌آمدی، طوفان سر راه تو آمد و بعد هم تمام حالات آن مرد را توصیف کرد. آن مرد به امام حسن(ع) گفت: گویا تو در تمام لحظات با من بودی! حضرت فرمود: خداوند اگر بخواهد این آگاهی را به بنده‌اش می‌دهد.
  • آن مرد همان‌جا ایمان آورد. در این‌جا اول آیات قرآن را نشنید که با قرآن به امام هدایت شود بلکه جلوه‌ای از ولیّ خدا را دید و بعد دلش به خدا جذب شد. بعد هم پیامبر(ص) به او قرآن آموزش داد. او بعد از اینکه مسلمان شد، از پیامبر(ص) خواست که اجازه بدهد او برود و قوم خود را هدایت کند و این کار را انجام داد.( ..فَمَا قَطَعَ رَسُولُ اللَّهِ ص کَلَامَهُ حَتَّى أَقْبَلَ إِلَیْنَا أَعْرَابِیٌّ یَجُرُّ هِرَاوَةً لَهُ فَلَمَّا نَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِلَیْهِ قَالَ... ؛ بحار/43/334)

علامه طباطبایی: قرآن همیشه بعد از موضوع امامت، از هدایت سخن گفته/ هدایتی که خدا آن را از شؤون امامت قرار داده، هدایت به معناى راهنمایى نیست

  • علامۀ طباطبایی می‌فرماید: در قرآن کریم هر موقع، امامت ذکر شده است، بعدش از هدایت سخن گفته شده است، یعنی شأن امامت این است که هدایت کند. مانند این آیه: «ما آنها را امامانی قرار دادیم که هدایت می‌کنند به امر ما؛ وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»(انبیاء/73)
  • اگر می‌گوییم که امام عامل هدایت است، این یک سخن قرآنی است که با صراحت و تکرار در قرآن کریم آمده است. اما هدایتی که توسط امامت صورت می‌گیرد، یک نکتۀ بسیار لطیف هم دارد.
  • علامه طباطبایی در تفسیر «أَئمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»(انبیاء/73) می‌فرماید: «این هدایت که خدا آن را از شؤون امامت قرار داده، هدایت به معناى راهنمایى نیست، چون مى‏دانیم که خداى تعالى ابراهیم را وقتى امام قرار داد که سالها داراى منصب نبوت بود، هم چنان که توضیحش در ذیل آیه"إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً" گذشت، و معلوم است که نبوت منفک از منصب هدایت به معناى راهنمایى نیست، پس هدایتى که منصب امام است نمى‏تواند معنایى غیر از رساندن به مقصد داشته باشد، و این معنا یک نوع تصرف تکوینى در نفوس است، که با آن تصرف راه را براى بردن دلها به سوى کمال، و انتقال دادن آنها از موقفى به موقفى بالاتر، هموار می‌سازد و چون تصرفى است تکوینى، و عملى است باطنى، ناگزیر مراد از امرى که با آن هدایت صورت مى‏گیرد نیز امرى تکوینى خواهد بود نه تشریعى، که صرف اعتبار است، بلکه همان حقیقتى است که آیه شریفه "إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ" آن را تفسیر مى‏کند... از اینجا مى‏فهمیم که امام رابط میان مردم و پروردگارشان در اخذ فیوضات ظاهرى و باطنى است»(ترجمه تفسیر المیزان/14/429)
  • هدایت بعد از امامت، با هدایت در زمان نبوّتِ صرف فرق می‌کند. هدایت در زمان نبوتِ صرف به معنای راهنمایی است اما هدایت بعد از امامت، چیزی بیشتر از راهنمایی است و به این معناست که دست تو را می‌گیرد و تو را می‌برد. «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» آن هدایتی است که تأثیر تکوینی در رسیدن به مقصد دارد(البته بر روی کسی که این هدایت را پذیرفته است) تو اگر امامت یک امام را بپذیری، او تو را در آغوش می‌گیرد و به مقصد می‌رساند، نه اینکه فقط به تو راه را نشان دهد. شما اگر امامت را بپذیرید در جان شما تصرف می‌شود و جان شما به سوی مقصد اعلی کشانده می‌شود و شما را به مقصد می‌رساند.
  • ارتباط ائمۀ هدی(ع) با ما فقط این نیست که ما را راهنمایی کنند بلکه یک چنین هدایت و تأثیر تکوینی در رسیدن ما به مقصد دارند. همان‌طور که جلسۀ قبل دربارۀ تأثیر قرآن عرض کردیم که قرآن خودش با روح انسان یک کارهایی انجام می‌دهد و یک آثاری بر دل انسان دارد، غیر از معارفی که معانی آیات به ما منتقل می‌کنند.

عالی‌ترین مرتبۀ هدایت «ایصال به مطلوب» است/ امام دست انسان را می‌گیرد و او را به مقصد می‌رساند

  • عالی‌ترین مرتبۀ هدایت «ایصال به مطلوب» (رساندن به مقصد) است. امام، دست انسان را می‌گیرد و او را به مقصد می‌رساند نه اینکه فقط راه را به او نشان دهد و بگوید حالا خودت برو! امام می‌تواند در وجود ما هم تصرف کند. امام فقط «مِصْبَاحُ الْهُدَى‏» نیست بلکه «سَفِینَةُ النَّجَاة» هم هست. مصباح الهدی(چراغ هدایت) در ساحل می‌ایستد و چراغ می‌زند و می‌گوید به این سمت حرکت کنید. اما سفینۀ ‌النجاه(کشتی هدایت) خودش می‌آید و دست تو را می‌گیرد و به مقصد می‌رساند. 
  • یکی از اهالی شام به مدینه آمده بود، وقتی امام حسن(ع) را دید ، شروع کرد به ناسزا گفتن. امام حسن(ع) یک نگاهی به او انداخت و فرمود: تو اهل شام هستی؟ آن مرد شامی تعجب کرد از اینکه بعد از آن‌همه ناسزا گفتن، امام(ع) چقدر عادی با او برخورد کرد. گفت: بله. بعد امام(ع) فرمود: در مدینه جایی را نداری؟ بیا به منزل ما برویم تا از تو پذیرایی کنم. مرد شامی بسیار شرمنده و خجالت‌زده شد و به امامت حضرت شهادت داد و ایمان آورد. و تا وقتی در مدینه ماند، مهمان حضرت بود. (أَنَّ شَامِیّاً رَآهُ رَاکِباً فَجَعَلَ یَلْعَنُهُ وَ الْحَسَنُ لَا یُرَدُّ فَلَمَّا فَرَغَ أَقْبَلَ الْحَسَنُ عَلَیْهِ فَسَلَّمَ عَلَیْهِ وَ ضَحِکَ وَ قَالَ أَیُّهَا الشَّیْخُ أَظُنُّکَ غَرِیباً وَ لَعَلَّکَ شُبِّهْتَ فَلَوِ اسْتَعْتَبْتَنَا أَعْتَبْنَاکَ‏... فَلَمَّا سَمِعَ الرَّجُلُ کَلَامَهُ بَکَى ثُمَّ قَالَ أَشْهَدُ أَنَّکَ خَلِیفَةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالاتِهِ وَ کُنْتَ أَنْتَ وَ أَبُوکَ أَبْغَضَ خَلْقِ اللَّهِ إِلَیَّ وَ الْآنَ أَنْتَ أَحَبُّ خَلْقِ اللَّهِ إِلَیَّ وَ حَوَّلَ رَحْلَهُ إِلَیْهِ وَ کَانَ ضَیْفَهُ إِلَى أَنِ ارْتَحَلَ وَ صَارَ مُعْتَقِداً لِمَحَبَّتِهِمْ؛ مناقب آل‌ابیطالب/4/19)
  • در این داستان، امام حسن(ع) به خاطر یک لیاقتی که در وجود آن مرد شامی دیده بودند، در قلب او تصرفی کردند و او را هدایت کردند. اگر کسی یک ذره لیاقت و شایستگی در وجودش داشته باشد، خدا این‌طوری توسط امام، او را هدایت می‌کند. حتی اگر مثل آن مرد شامی، به امام(ع) ناسزا بدهد.
  • امام با تعامل و تصرفش در دل‌ها غوغا می‌کند. اگر یک امام معصوم بالای سر ما بود، وضع ما خیلی بهتر از اینها بود. به همین دلیل است که باید غصه بخوریم چرا امام بالای سر ما نیست. مگر کسی می‌تواند جای پدر و مادر را برای یک بچه پُر کند؟! مگر عامل دیگری می‌تواند جای امام را برای ما پُر کند؟ آقای بهجت(ره) می‌گفتند چرا ما غصه‌دار نیستیم از اینکه امام ما بالای سر ما نیست؟ مگر ما نمی‌دانیم امام چه خاصیت‌هایی دارد؟ مگر ما نمی‌دانیم امام چه آثار و برکاتی دارد؟ 
۳ نظر ۹۳/۰۵/۰۱
بیان معنوی

خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟-12

ما به آهنگ کلمات قرآن، از شیر مادر محتاج‌تریم / وقتی قرآن کتاب هدایت است، موسیقی قرآن هم جزئی از هدایت است/ اولین اثر آیات قرآن، باید خلع تکبر از دل انسان باشد/ داستان جوان استرالیایی که با قرآن هدایت شد: اولین آیات قرآن، خیلی لَجم را درآورد!

پناهیان: اینکه شما می‌بینید مردم به موسیقی، خیلی محتاج و معتاد می‌شوند، به خاطر این است که «انسان اساساً به موسیقی احتیاج دارد؛ اما به موسیقی کلام پروردگارش» انسان بعد از اینکه متولد می‌شود، به موسیقی کلام مادر نیاز دارد، و بعد از اینکه بالغ شد، به موسیقی کلام خدا احتیاج پیدا می‌کند. البته بعضی‌ها هیچ‌وقت بالغ نمی‌شوند یعنی به این بلوغ نمی‌رسند که نیاز خودشان را درک کنند.

حجت الاسلام پناهیان به مناسبت ماه مبارک رمضان 30 شب در مصلی بزرگ امام خمینی با موضوع «خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟» سخنرانی می‌کند. در ادامه گزیده‌ای از مباحث مطرح شده در جلسه دوازدهم را می‌خوانید:

علاوه بر معانی آیات، باید به ابعاد دیگر قرآن نیز نگاه کنیم/یکی از این ابعاد، آهنگ کلمات قرآن است  

  • ما باید به ابعاد گستردۀ نیاز خودمان به قرآن پی ببریم. نباید صرفاً به معانی قرآن توجه کنیم؛ فقط معانی کلمات قرآن نیست که عقل ما را روشن می‌کند بلکه عوامل دیگری از جمله «ترکیب کلمات و تعابیر قرآن» و «سبک سخن گفتن قرآن» نیز آثار فوق‌العاده‌ای بر روح و جان انسان دارد. نباید قرآن را دست‌کم گرفت. آیات قرآن حتی مشرکین قسی‌القلب را هم تکان می‌داد. یعنی علی‌رغم اینکه با پیامبر اکرم(ص) مخالفت می‌کردند، شب‌ها می‌آمدند و مخفیانه به آیات قرآن کریم که پیامبر(ص) تلاوت می‌کرد، گوش می‌دادند.
  • باید به همۀ ابعاد مختلف قرآن نگاه کنیم و یکی از ابعاد قرآن کریم که باید مورد توجه قرار دهیم، آهنگ کلمات قرآن است. به عنوان مثال وقتی شاهنامۀ فردوسی را می‌خوانید، می‌بینید که حماسی سروده شده است و یک وزن و ریتم خاصی دارد. اگر شما یک مدتی، اشعار یک شاعرِ مأیوس و درمانده‌ را بخوانید، بالاخره بر شما تأثیر می‌گذارد و شما هم منفی‌باف و درمانده می‌شوید. حالا اگر یک مدتی کلمات پروردگار عالم را بخوانید، خود به خود روح شما بزرگ می‌شود، چون با کلمات کسی که از همه بزرگتر است، نشست و برخاست کرده‌اید.
  • آیات قرآن، شما را بزرگ می‌کند. اگر دیدید کسی آدم حقیری است، بدانید که یا قرآن نخوانده و یا اگر هم قرآن خوانده است، قرآن از گلویش فراتر نرفته است(...وَ یَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا یُجَاوِزُ إِیمَانُهُمْ حَنَاجِرَهُمْ؛ کشف‌الغمه/1/130) یعنی به یک دلیلی، بدی‌های خودش را حفظ کرده و نگذاشته است که قرآن او را اصلاح کند.

ما به آهنگ کلمات قرآن، از شیر مادر محتاج‌تریم/ آهنگ کلمات قرآن، موسیقیِ اصلی ماست

  • قرآن دارای یک موسیقی‌ای است که ما به آن احتیاج داریم. منظور از موسیقی یا آهنگ کلمات قرآن این نیست که لزوماً آیات قرآن، در دستگاه‌های موسیقی(اﻟﺤﺎن ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ) قرائت شود، بلکه وقتی خودتان هم یک سوره مانند سورۀ حمد را می‌خوانید، موسیقی یا آهنگ خاص کلمات آن را حسّ می‌کنید؛ با هر صوت و لحنی که قرائت کنید. ما به این موسیقی و آهنگ کلمات قرآن، از شیر مادر محتاج‌تریم. این موسیقیِ اصلی ماست.
  • اینکه شما می‌بینید مردم به موسیقی، خیلی محتاج و معتاد می‌شوند، به خاطر این است که «انسان اساساً به موسیقی احتیاج دارد؛ اما به موسیقی کلام پروردگارش» انسان بعد از اینکه متولد می‌شود، به موسیقی کلام مادر نیاز دارد، و بعد از اینکه بالغ شد، به موسیقی کلام خدا احتیاج پیدا می‌کند. البته بعضی‌ها هیچ‌وقت بالغ نمی‌شوند یعنی به این بلوغ نمی‌رسند که نیاز خودشان را درک کنند.

وقتی قرآن کتاب هدایت است، موسیقی قرآن هم جزئی از هدایت است و به هدایت انسان کمک می‌کند

  • وقتی قرآن کریم، کتاب هدایت است، موسیقی قرآن نیز ما را هدایت می‌کند و این موسیقی هم جزئی از هدایت است و خیلی به هدایت انسان کمک می‌کند. این تأثیر فوق‌العاده معجزه‌آسا است. برخی می‌گویند چرا کسانی که اهل دین هستند، این‌قدر نسبت به موسیقی کم‌لطف هستند؟! جواب این است که اینها وقتی با موسیقی قرآن اُنس می‌گیرند، دیگر توجهی به سایر موسیقی‌ها پیدا نمی‌کنند؛ چه موسیقی‌های خوب و چه بد. مگر موسیقی گوش کردن برای این نیست که انسان، لذت ببَرد؟ خُب اینها با موسیقی قرآن به قدر کافی لذت می‌برند و دیگر جایی برای موسیقی‌های دیگر باقی نمی‌ماند و نیازی احساس نمی‌کنند.
  • قرآن، موسیقی و آهنگ دل ماست. ببینید مردم جهان چقدر سرود و ترانه و شعر می‌خوانند! به خاطر اینکه به این چیزها احساس نیاز می‌کنند، ولی اصلش این است که این نیاز را با آیات نورانی قرآن تأمین کنیم. البته بعضی‌ها برعکس هستند، یعنی به جای اینکه به آیات قرآن دل بسپارند، وقتی یاد خداوند به میان می‌آید، قلب‌ آنها مشمئز می‌شود. خدا دربارۀ اینها می‌فرماید: «وقتی پیش کسانی که به آخرت ایمان ندارند یاد خدای واحد به میان می‌آید، قلوب‌شان مشمئز می‌شود و وقتی از غیر خدا یاد شود، آنا شاد و خوشحال می‌شوند؛ وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذا ذُکِرَ الَّذینَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ یَسْتَبْشِرُون»(زمر/45) به جای اینکه قلب آنها با شنیدن ذکر خدا نرم شود، مشمئز می‌شود. باید از اینها پرسید: «تو با قلب خودت چه کار کرده‌ای که این‌طور از یاد خدا مشمئز می‌شوی؟!»

چهار اثر مهم قرآن بر دل انسان: 1.تنبّه 2.شفا 3.هدایت 4.رحمت

  • قرآن با دلِ ما یک کارهایی می‌کند و یک آثاری بر دل و جان ما دارد. البته چون دل ما فوق‌العاده پیچیده است و قرآن هم فوق‌العاده پیچیدگی دارد لذا نمی‌توانیم بگوییم که وقتی قرآن می‌خوانیم، آیات قرآن دقیقاً چه تأثیری بر قلب ما می‌گذارد. قرآن ما را بار می‌آورد و تربیت می‌کند، نه فقط به این صورت که ما معانی آیات را درک کنیم، بلکه خود قرآن مستقیم بر قلب انسان اثر می‌گذارد.
  • قرآن خیلی کارها با دل ما می‌کند. برخی از این کارها و آثار روانی قرآن که از سازنده‌ترین عوامل این کتاب هدایت است، در آیۀ ذیل بیان شده است. در این آیه چهار اثر مهم قرآن را بیان می‌فرماید: «ای مردم! موعظه‌ای از جانب پروردگار به شما رسیده است، و(این قرآن) برای آنچه که در سینه‌هاست، شفاء است(دردهایی که انسان در سینه‌اش دارد را شفا می‌شود) و هدایت و رحمت برای مؤمنین است؛ أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ»(یونس/57) علامۀ طباطبایی می‌فرماید: ترتیب این آثار قرآن که در این آیه ذکر شده است مهم بوده و می‌توان یک معنا یا حکمت خاصی برای آن بیان کرد.

قرآن به انسان تلنگر می‌زند تا بیدار شود/اگر با موعظۀ قرآن بیدار نشوی با حوادث تلخ روزگار، سرت به سنگ می‌خورَد و بیدار می‌شوی

  • موعظه یعنی «تنبّه». موعظه با نصیحت فرق می‌کند. در موعظه یک‌مقدار تلخی و تندی وجود دارد. مثلاً یکی از موعظه‌دهندگان کافی و وافی، مرگ است. پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «مرگ برای موعظه دادن کافی است؛ کَفَى بِالْمَوْتِ وَاعِظاً»(مصباح‌الشریعه/ص113) آیات قرآن - به تعبیری انسان- را می‌زند(تلنگر می‌زند) تا متنبه شود. وقتی با آیاتی از قرآن مواجه شدید که شما را زد، حال شما را گرفت و تکان‌تان داد، از پای قرآن بلند نشوید و خسته نشوید و ادامه بدهید.
  • قرآن در همان مرتبۀ اول، اثر موعظه‌گری خودش را نشان می‌دهد. و چقدر خوب است که انسان با همین موعظۀ قرآن تنبّه بپذیرد و بیدار شود و الا اگر انسان این‌طوری بیدار نشود، با حوادث تلخ روزگار سرش به سنگ می‌خورَد و بیدار می‌شود. پس به‌جای اینکه سرت به سنگ بخورَد و بیدار شوی، بهتر است سرت به کلمات خدا بخورد و بیدار شوی! البته بگذریم از اینکه بعضی‌ها فقط وقتی سرشان به سنگ لحد بخورَد، بیدار می‌شوند، که آن موقع دیگر خیلی دیر است. چه بهتر است که موعظه را از قرآن بپیذیریم و با کلمات و آیات قرآن، متنبّه شویم نه با مرگ.
  • طبق این آیۀ شریفه، قرآن اول تو را موعظه می‌کند(قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ) اگر پذیرفتی و متنبّه شدی، بعد می‌آید سینۀ تو را شفا می‌دهد(وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ) یعنی شروع می‌کند دلِ تو را درست می‌کند و خرابی‌های سینۀ تو را درست می‌کند، مثلاً اگر کینه‌ای در دلت وجود دارد، برطرف می‌کند. اگر می‌خواهید کینه‌ها، حسادت‌ها، منفی‌بافی‌ها و حسرت‌های شما برطرف شود و از دل‌تان پاک شود، بروید قرآن بخوانید تا قرآن دل شما را شفاء دهد.

بعد از اینکه با قرآن شفاء پیدا کردی، نوبت به هدایت می‌رسد/ رحمت خدا یعنی هرچقدر کم داشته باشی، خدا جبرانش می‌کند

  • بعد از اینکه توسط قرآن شفاء پیدا کردی، نوبت به هدایت می‌رسد.(شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ وَ هُدىً) یعنی قرآن دست تو را می‌گیرد و هدایتت می‌کند و تا آن جایی که باید، می‌رساند. البته دو مرحلۀ قبلی(موعظه و شفاء) را هم می‌توان جزء هدایت در نظر گرفت ولی هدایت اصلی از این به بعد است. در مرحلۀ چهارم که رحمت است(هُدىً وَ رَحْمَةٌ) هرچقدر با این هدایت آمدی، چه بهتر، و هرچقدر هم با این هدایت نیامدی، خداوند با رحمت با تو برخورد می‌کند. رحمت یعنی اینکه هرچقدر کم داشته باشی و نقص و کاستی داشته باشی، خدا جبرانش می‌کند.
  • علامه طباطبایی در ترجمۀ رحمت، چنین می‌فرماید: ترحّم کردن به یک کسی [که مثلاً به زمین خورده است] به معنای متأثر شدن است. وقتی انسان متأثر می‌شود دلش به رحم می‌آید و سعی می‌کند به او کمک کند و یک کاری برایش انجام دهد. رحمت پروردگار هم به معنای جبران کاستی‌ها و نواقص بندگانش است. (کلمه "رحمت" به معناى تأثر قلب است اما نه هر تأثری بلکه تأثر خاصى که از مشاهده ضرر و یا نقص در دیگران به آدمى دست مى‏دهد و آدمى را وا مى‏دارد که در مقام جبران ضرر و اتمام نقص او برآید...؛ ترجمۀ تفسیر المیزان/10/117)
  • در قرآن کریم، مکرراً بعد از کلمۀ هدایت، رحمت آمده است. و بیشترین وصف برای قرآن کریم، بعد از کلمۀ هدایت، کلمۀ رحمت است. یعنی خداوند -به تعبیری- می‌خواهد بفرماید: «تا اینجا را خودت با هدایت الهی آمدی، خُب! بقیه‌اش با من! هرچه کم داشته باشی من برایت جبران می‌کنم.» رحمت خداوند یعنی اینکه خدا برای هر کسی آن نقص خاصِ او را جبران می‌کند.

قرآن انسان را از بیماری مهلک و خطرناک «تکبر» نجات می‌دهد

  • آیات قرآن ما را از یکی از بیماری‌های مهلک، که عام‌البلواء است و همه درگیرش هستند، نجات می‌دهد. این بیماری مهلک هم تکبر است. تکبر مادر همۀ بدی‌ها و گناهان است. (إِیَّاکَ وَ الْکِبْرَ فَإِنَّهُ أَعْظَمُ الذُّنُوبِ وَ أَلْأَمُ الْعُیُوب‏؛ غررالحکم/7124) تکبر بود که ابلیس را از بهشت اخراج کرد(قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فیها فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّاغِرین؛ اعراف/13) تکبر مهمترین وصفی است که موجب می‌شود افراد در مقابل ولیّ خدا بایستند و ولایت او را نپذیرند. تکبر آن‌قدر صفت خطرناک و بدی است که پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «یا اباذر، کسی که بمیرد و در قلبش ذره‌ای تکبّر باشد، بوی بهشت به مشامش نخواهد رسید، مگر اینکه قبلش توبه کند؛ یا أباذَرٍّ، مَن ماتَ و فی قَلبِهِ مِثقالُ ذَرَّةٍ مِن کِبرٍ لم یَجِدْ رائحَةَ الجَنَّةِ إلاّ أن یَتوبَ قبلَ ذلکَ»(امالی شیخ طوسی/ص537)
  • دقت کنید که قرآن، اول آدم را می‌زند.(تلنگر می‌زند) حتی همان «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم» هم می‌زند، چون در واقع خدا فرموده است که «با نام من و با حمد من شروع کن» استحکام خداوند در قرآن را ببیند!

اولین اثر آیات قرآن، باید خلع تکبر از دل انسان باشد/این آغاز آدم شدن انسان است

  • اولین اثر آیات قرآن بر انسان، باید خلع تکبر از دل انسان باشد. کاری که آیات قرآن انجام می‌دهند این است که تکبر انسان را به زمین می‌زنند و این آغاز آدم شدن انسان است. نماز خواندن هم یعنی قرآن خواندن و بعد نشان دادن به پروردگار که تکبر من ذائل شد! چون در نماز وقتی حمد و سوره را می‌خوانی، به رکوع و سجده می‌روی و کوچکی و تواضع خودت در مقابل خدا را نشان می‌دهی. نماز یعنی عملیات روزانۀ خلع تکبر از دل انسان؛ تکبری که مثل علف هرز، در دل همۀ انسان‌ها می‌روید. حضرت زهرا(س) فرمود: «خدا نماز را واجب کرد تا کبر و خودبزرگ‌بینی را از انسان جدا کند؛ فَرَضَ اللّهُ الصَّلاةَ تَنزِیها مِن الکِبرِ»(من لا یحضره الفقیه/حدیث4940)
  • قرآن می‌زند و تکبر دل انسان را نابود می‌کند. در قرآن کریم فقط یک نفر تکبر می‌کند و او پروردگار عالم است و هر کسی که آیات قرآن را می‌شنود، تواضع به او تلقین می‌شود و پذیرش کبریایی خدا در جان او قرار می‌گیرد. و بعد قرآن با قدرت بسیار زیاد، او را می‌گیرد و با خودش می‌برد و هدایت می‌کند.

داستان جوان استرالیایی که با قرآن هدایت شد: اولین آیات قرآن، خیلی لَجم را درآورد!

  • در اینجا داستان یک جوان استرالیایی که با قرآن هدایت شده است، را به صورت خلاصه عرض می‌کنم. آن‌طوری که هم‌حجره‌ای این جوان استرالیایی(در حوزۀ علمیۀ قم) تعریف کرده است، این جوان پس از پایان دوران دبیرستان، به دنبال کشف حقیقت، آواره افکار گوناگون می‌شود. او احساس می‌کند مسیحیت به دلیل تعارض‌های زیادی که دارد نمی‌تواند راه درست رسیدن به حقیقت باشد. به همین دلیل از مسیحیت روی گردان می‌شود و به عرفان‌های سرخ‌پوستی روی می‌آورد. پس از مدتی آن را هم رها می‌کند و لائیک می‌شود. پس از یک زندگی مفصل به سبک لائیک، به سراغ هندوئیزم می‌رود و... سرانجام، کارش به آلمان و صحبت با یکی از فیلسوفان آن دیار کشیده می‌شود؛ اما فلسفه آلمانی هم او را راضی نمی‌کند. دست آخر نرسیدن به حقیقت راهی جز خودکشی در رودخانه راین برای او باقی نمی‌گذارد.
  • او می‌گوید: همان روزی که می‌خواستم بروم و خودکشی کنم، وقتی می‌خواستم از اتاقم خارج شوم و کلید را از روی میز بردارم؛ چشمم به کتابی افتاد که چند روز پیش خریده بودم و آن «ترجمه انگلیسی قرآن» بود. می‌خواستم بی‌تفاوت از کنارش رد شوم چون گمان نمی‌کردم اسلام تروریستی، حرفی از سعادت داشته باشد! اما دو دل شدم که از قرآن تروریست‌ها بگذرم یا نه؟ دست آخر تصمیم گرفتم قرآن را به همراه خودم ببرم و در مترو نگاهی به آن بیاندازم و پس از آن به داخل رودخانه پرتابش کنم و خودم را هم بکُشم و خلاص شوم.
  • در حالی که داشتم برای خودکشی می‌رفتم، در مترو قرآن را از جیبم بیرون کشیدم و باز کردم. در همان ابتدای قرآن دیدم نوشته است: «این کتابی است که هیچ شکّ و تردیدی در آن راه ندارد»(ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ؛ بقره/2) خیلی لجم درآمد. چون هیچ نویسنده‌ای هرچقدر هم «از خود متشکر» باشد، نمی‌تواند این‌قدر مطمئن از خودش سخن بگوید و چنین ادعای بزرگی کند. ادامه دادم تا تردیدی در همان صفحه اول پیدا کنم؛ تا روی نویسنده را کم کنم؛ اما تردید پیدا نشد. به صفحه دوم رفتم تا تردید را بیابم؛ اما پیدا نشد. به صفحه سوم و چهارم و بیست و چندم رفتم؛ اما تردید پیدا نشد. مترو مدتها بود که از ایستگاه راین(محل پیش‌بینی شده برای خودکشی) عبور کرده بود و به آخر خط رسیده بود. روی من کم شده بود و دلم روشن شده بود.
  • این جوان استرالیایی وقتی دربارۀ اولین لحظات مواجه‌اش با قرآن توضیح می‌‌داد، اشک می‌ریخت. می‌دانید چرا؟ چون آیات قرآن، اول آدم را می‌زند و وقتی او متنبّه شد و بیدار شد، او را در آغوش می‌گیرد و دلش را نرم می‌کند. یعنی بعد از یک موعظه و تنبیه، قلب تو را شفا می‌دهد و هدایت می‌کند.(مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ وَ هُدىً؛ یونس/57)

آیا قرآن همۀ انسان‌ها را شفا می‌دهد؟/ همان قرآنی که برای مؤمنین شفاء و رحمت است برای ظالمان چیزی جز خسارت به بار نمی‌آورد

  • آیا قرآن همۀ انسان‌ها را شفا می‌دهد؟ پاسخش را خودِ قرآن بیان فرموده است: «این قرآن برای مؤمنین شفا و رحمت است و برای ظالمان جز خسارت، چیزی به بار نمی‌آورد؛ وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظَّالِمینَ إِلاَّ خَساراً»(اسراء/82) یعنی قرآن همۀ انسان‌ها را شفاء نمی‌دهد. همان قرآنی که برای مؤمنین شفاء و رحمت است، برای ظالمان خسارت به همراه دارد. قرآن نه‌تنها برای ظالمان فایده‌ای ندارد، بلکه برای آنها خسارت دارد و به خسران آنها اضافه می‌کند.
  • امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «کسی با قرآن نمی‌نشیند، مگر اینکه یک چیزی در هدایتش به او اضافه می‌شود و یک چیزی هم از نابینایی او کم می‌شود؛ مَا جَالَسَ أَحَدٌ هَذَا الْقُرْآنَ إِلَّا قَامَ بِزِیَادَةٍ أَوْ نُقْصَانٍ: زِیَادَةٍ فِی هُدًى أَوْ نُقْصَانٍ فِی عَمًى‏»(غررالحکم/1975) یعنی هر موقع پای قرآن بنشینی، یک چیزی به تو می‌دهد و یک لطفی به تو خواهد کرد. لذا خداوند به عنوان کتاب مبارک، از قرآن یاد کرده است. (هذا کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ؛ انعام/92) مبارک هم یعنی پربرکت. قرآن کریم برکت عجیبی دارد.
  • ان‌شاء الله جزء کسانی نباشیم که وقتی قرآن می‌خوانند، خسارت‌شان بیشتر می‌شود. اگر در کنار قرآن کریم بنشینی، دست تو را می‌گیرد و در دست امامت می‌گذارد. لذا اگر خواستی ببینی که این کتاب در تو خسرانی ایجاد نکرده است، ببین که بعد قرائت قرآن (و مأنوس بودن با آن) محبت تو به اهل‌بیت(ع) افزایش پیدا کرده است یا نه؟ این یک شاخص بسیار مهم است. یک‌مقدار قرآن بخوانی خود به خود محبت تو به اهل‌بیت(ع) بیشتر می‌شود.
۹۳/۰۴/۳۱
بیان معنوی

خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟- 11

اصل هدایت به قلب انسان برمی‌گردد نه به آگاهی‌های ذهنی/ کسی در اثر ساده‌دلی منحرف نمی‌شود؛ حتماً یک جای دلش بدی‌ِ پنهانی دارد/ صفای باطن نمی‌گذارد انسان به یک فرد منحرف اطمینان کامل پیدا کند

پناهیان: اگر کسی گمراه می‌شود، فقط در اثر ساده‌لوحی‌اش نیست بلکه حتماً یک جای دلش خرابی یا بدی‌ِ پنهانی دارد، چون خداوند بندگان ساده‌لوحش را به همین راحتی رها نمی‌کند که گمراه شوند. اگر کسی منحرف می‌شود، حتماً یک اشکالی در دلش دارد و الا در روایت هست که هیچ وقت خدا اجازه نمی‌دهد که مؤمن به باطل یقین پیدا کند.

حجت الاسلام پناهیان به مناسبت ماه مبارک رمضان 30 شب در مصلی بزرگ امام خمینی با موضوع «خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟» سخنرانی می‌کند. در ادامه گزیده‌ای از مباحث مطرح شده در جلسه یازدهم را می‌خوانید:

اصل هدایت به قلب انسان برمی‌گردد نه به آگاهی‌های ذهنی

  • اصل هدایت به قلب انسان برمی‌گردد و به لفظ نیست. هدایت به علمی که یک‌سری آگاهی در ذهن ما قرار دهد، گفته نمی‌شود. هدایت یک نوع دریافت قلبی‌ای است که انسان نمی‌تواند آن را با کلمات بیان کند و اصلاً کلمات گنجایش آن را ندارند. کمااینکه بعضی‌ها این کلمات را شنیده‌اند و حتی خودشان هم بازگو کرده‌اند، ولی هدایت نشده‌اند.
  • خداوند می‌فرماید: «مانند کسانی نباشید که گفتند: شنیده‌ایم، اما نشنیده‌اند؛ وَ لَا تَکُونُواْ کاَلَّذِینَ قَالُواْ سَمِعْنَا وَ هُمْ لَا یَسْمَعُون»(انفال/21) در این آیه، منظور از «سمعنا» شنیدن با گوش است ولی منظور از «لا یسمعون» شنیدن با قلب است. کمااینکه امام صادق(ع) فرمودند: «تو قلبی داری و گوش‌هایی داری(گوش‌های دل) وقتی خدا بخواهد بنده‌ای را هدایت کند، گوش‌های دلش را باز می‌کند، و وقتی نخواهد او را هدایت کند، گوش‌های دلش را کَر می‌کند که در این صورت، دیگر او صالح نخواهد نشد؛ یَا سُلَیْمَانُ إِنَّ لَکَ قَلْباً وَ مَسَامِعَ وَ إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ أَنْ یَهْدِیَ عَبْداً فَتَحَ مَسَامِعَ قَلْبِهِ وَ إِذَا أَرَادَ بِهِ غَیْرَ ذَلِکَ خَتَمَ مَسَامِعَ قَلْبِهِ فَلَا یَصْلُحُ أَبَداً وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها»(محاسن/1/200)
  • معلوم می‌شود که به این شنیدن سطحی و ظاهری، هدایت گفته نمی‌شود. ممکن است به این شنیدن ظاهری «اتمام حجت» گفته شود ولی هدایت یافتن به اتفاقی است که در قلب انسان می‌افتد نه در جایی که مربوط به گوش، ذهن یا حافظه است.
  • بعد می‌فرماید: «بدترین جنبندگان روی زمین، کسانی هستند که کر و گنگ هستند(نه حقیقتی را دریافت می‌کنند و نه می‌توانند حقیقتی را منتقل کنند) اینها کسانی هستند که تعقل نمی‌کنند؛ إِنَّ شَرَّ الدَّوَابّ‏ِ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لَا یَعْقِلُون»(انفال/22) این آیه در توصیف کسانی است که می‌گویند: «شنیدیم» اما در واقع نشنیده‌اند. معنای آیه این می‌شود: کسانی که گوش قلب‌شان کَر است، بدتر از حیوانات هستند.

چرا خدا بعضی‌ها را هدایت نمی‌کند؟ چون در باطن آنها خوبی و خیری نمی‌بیند

  • در آیه بعد می‌فرماید: «اگر خدا در آنها یک خیری می‌دید، به آنها می‌شنواند، اگر هم یک‌طوری به آنها می‌شنواند، باز هم اعراض می‌کردند و روی‌گردان می‌شدند؛ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِیهِمْ خَیراً لَّأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّواْ وَّ هُم مُّعْرِضُون»(انفال/23) یکی از نوادر آیات قرآن که در آن به راز هدایت الهی اشاره شده‌ است، همین آیه شریفه است. در واقع خداوند می‌فرماید: می‌دانید چرا من آنها را هدایت نمی‌کنم؟ چون در آنها خیری نمی‌بینم! لذا نمی‌گذارم به گوش آنها برسد، و اگر هم به گوش آنها برسد، نمی‌گذارم به گوش قلب آنها برسد یعنی نمی‌گذارم بفهمند و به آنها نمی‌فهمانم تا در گمراهی خود باقی بمانند.  
  • علامۀ طباطبایی دربارۀ «لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِیهِمْ خَیراً» می‌فرماید: یعنی خداوند در سرّ و باطن آنها، خیر و خوبی ندیده است.(منظور از "خیر" در جمله "وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِیهِمْ خَیْراً" حسن سریره این است که انسان را براى قبول حق و نقش بستن آن در دلش آماده مى‏سازد، و همچنین معلوم مى‏شود که منظور از اینکه فرمود:"وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ" این اسماع روى تقدیرى است که چنین آمادگى و استعداد در دل مستقر نشده باشد؛ ترجمۀ تفسیر المیزان/9/52) معلوم می‌شود که هدایت یک امر کاملاً باطنی است.

اگر انسان صمّ و بکم نباشد، خیلی راحت هدایت می‌پذیرد/ بعضی‌ها آن‌قدر قلب باصفایی دارند که بدون بحث و جدل، هدایت می‌شوند

  • صمّ و بکم بودنِ دل(کر و لال بودن قلب) یعنی اینکه انسان صفای باطن نداشته باشد. و «لَا یَعْقِلُون» بودن هم از نتایج همین عدم صفای قلب است، یعنی چنین کسی، عقلش هم درست کار نمی‌کند. اما اگر انسان صمّ و بکم نباشد، خیلی راحت هدایت می‌پذیرد.
  • همان‌طور که قبلاً بیان شد، خداوند یا خودش مستقیماً(بی‌واسطه) ما را هدایت می‌کند یا از طریق اولیائش ما را هدایت می‌کند یا به وسیلۀ کتابش ما را هدایت می‌کند. گاهی خداوند متعال بندگان خود را مستقیماً هدایت می‌کند، حتی قبل از اینکه بحث قرآن به میان بیاید. یعنی «هدایتِ ماقبلِ قرآنی» هم داریم. انسان یک عطشی به پروردگارش دارد. شما وقتی به خودتان نگاه کنید، درمی‌یابید که هیچ چیزی جز خدا، شما را سیراب نمی‌کند. پاسخ تمام نیازهای انسان یک چیز بیشتر نیست و آن پروردگار عالم است. 
  • بعضی‌ها بودند که حتی قبل از شنیدن آیات قرآن، ایمان می‌آوردند. شخصی - به نام ابی تمیمه - دربارۀ نحوۀ ایمان آوردن و دیدارش با پیامبر(ص) می‌گوید: «حضور رسول خدا(ص) رسیدم و گفتم یا رسول الله(ص) شما به چه چیزی دعوت می‌کنى؟ حضرت فرمود: تو را به سوی کسی دعوت می‌کنم که هرگاه در سرزمین یا بیابان خشک و لم‌یزرعی باشی و آذوقۀ خودت را گم کرده باشی و او را صدا بزنی، جوابت را می‌دهد. تو را به سوی خدایی دعوت می‌کنم که وقتی خشکسالی و قحطی بشود و او را صدا بزنی جوابت را می‌دهد، خدایی که وقتی تنها و غریب می‌شوی و او را صدا می‌زنی، جوابت را می‌دهد. (در اینجا ابی تمیمه می‌گوید) گفتم: به جان پدرت سوگند که او خوب خدایی است، و مسلمان شدم؛ قَالَ أَبُو تَمِیمَةَ وَفَدْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص... فَقُلْتُ إِلَى مَا تَدْعُو یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ أَدْعُوکَ إِلَى الَّذِی إِذَا کُنْتَ بِأَرْضِ فَلَاةٍ فَأَضْلَلْتَ رَاحِلَتَکَ فَدَعَوْتَهُ أَجَابَکَ وَ أَدْعُوکَ إِلَى الَّذِی إِذَا اسْتَنَّتْ‏ أَرْضُکَ أَوْ أَجْدَبَتْ فَدَعَوْتَهُ أَجَابَکَ قَالَ فَقُلْتُ وَ أَبِیکَ لَنِعْمَ الرَّبُّ هَذَا فَأَسْلَمْتُ»(کنزالفوائد/1/212)
  • ابوذر غفاری نیز خیلی راحت و بدون بحث و استدلال، ایمان آورد و در همان اولین دیداری که با پیامبر اکرم(ص) داشت، بلافاصله به او ایمان آورد(حَتَّى دَخَلَ عَلَى النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَ دَخَلَ مَعَهُ، فَسَمِعَ مِنْ قَوْلِهِ وَ أَسْلَمَ مَکَانَهُ؛ البدایه و النهایه/3/34)

کسی فقط در اثر ساده‌دلی منحرف نمی‌شود؛ حتماً یک جای دلش بدی‌ِ پنهانی دارد/ خداوند بندگان ساده‌لوحش را به همین راحتی رها نمی‌کند که گمراه شوند

  • بعضی‌ها آن‌قدر قلب باصفایی دارند که به همین راحتی و بدون بحث و جدل، ایمان می‌آورند و هدایت می‌شوند. البته این‌طور نیست که کسانی که خیلی زود و راحت و بدون بحث و جدل ایمان می‌آورند، آدم‌های ساده‌لوحی هستند و ممکن است اگر کسی آنها را به بدی هم دعوت کند، به همین راحتی بپذیرند و باور کنند. یعنی نمی‌توان قبول کرد که آدم‌ها در اثر ساده‌دل بودن، منحرف شوند؛ خداوند بندۀ خودش را رها نمی‌کند که به همین راحتی، گمراه شود.
  • اگر کسی گمراه می‌شود، فقط در اثر ساده‌لوحی‌اش نیست بلکه حتماً یک جای دلش خرابی یا بدی‌ِ پنهانی دارد، چون خداوند بندگان ساده‌لوحش را به همین راحتی رها نمی‌کند که گمراه شوند. اگر کسی منحرف می‌شود، حتماً یک اشکالی در دلش دارد و الا در روایت هست که هیچ وقت خدا اجازه نمی‌دهد که مؤمن به باطل یقین پیدا کند. (امام صادق(ع): أَبَى اللَّهُ أَنْ یَجْعَلَ الْحَقَّ فِی قَلْبِ الْمُؤْمِنِ بَاطِلًا لَا شَکَّ فِیهِ؛ محاسن/1/277) و (لا یَستَیقِنُ القلبُ أنَّ الحقَّ باطلٌ أبدا و لا یَستَیقِنُ أنَّ الباطلَ حقٌّ أبدا؛ تفسیر عیاشی/2/53)

معنای صفای باطن و پذیرش هدایت مستقیم الهی، ساده‌لوحی و تعطیل کردن عقل نیست

  • معنای صفای باطن، ساده‌لوحی یا ساده‌دل بودن نیست که انسان دعوت هر کسی را بپذیرد و به او ایمان بیاورد. وقتی داریم از هدایت مستقیم الهی سخن می‌گوییم(هدایتی که مستقیماً با دل انسان ارتباط برقرار می‌کند و به استدلال و برهان و بحث زیاد نیاز ندارد) معنایش ترویج ساده‌لوحی نیست! معنایش این نیست که عقل تعطیل شود و انسان دعوت هر کسی را با ساده‌لوحی بپذیرید و به او ایمان بیاورد و باورش کند. صفای باطن یعنی عقلت به‌کار بیفتد و خلاف عقلت کار نکنی. صفای باطن یعنی محکمترین و ساده‌ترین دلایل عقلی، تو را به اوج برساند.
  • بعضی‌ها هستند که عقل‌شان در چشم‌شان است! و وقتی یک چیزی(شبیه کرامت یا خوبی) در کسی می‌بینند، بلافاصله باور می‌کنند و به او ایمان می‌آورند. یکی از اساتید ما -حدود سی سال قبل- می‌فرمود: «چند نفر با هم به کربلا رفته بودند و چهل روز آنجا بودند و برگشتند. بزرگترشان از آنها پرسید: چه خبر؟ یکی گفت: در میان ما، فلانی از همه بهتر بود. چون در تمام این چهل روز گریه می‌کرد و ضجه می‌زد. آن بزرگ گفت: در این چهل روز، طوری نشد که فلانی گریه‌اش نیاید؟ گفت: نه! آن بزرگ گفت: پس او مشکل دارد. چون قلب انسان دارای اقبال و ادبار است(إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالًا وَ إِدْبَاراً؛ کافی/3/454) و طبیعی است که گاهی گریه‌اش نیاید. چطور شد که او همیشه گریه می‌کرد؟!»
  • انسان مؤمن گاهی اوقات می‌خواهد گریه کند ولی نمی‌تواند. از سوی دیگر در روایت داریم که آدم فاجر، کنترل چشمش دست خودش است و هرچه بخواهد گریه می‌کند(پیامبر(ص): إذا تَمَّ فُجورُ العبدِ ملَکَ عینَیهِ فبکى مِنهُما متى شاءَ؛ کنزالعمال، حدیث847 و پیامبر(ص): هر کس به بدعتى عمل کند، شیطان او را با عبادت تنها مى گذارد و حالت خشوع و گریه بر او مى افکند؛ مَن عمِلَ فی بِدعةٍ خَلاّهُ الشّیطانُ و العِبادةَ، و ألْقى علیهِ الخُشوعَ و البُکاءَ؛ میزان الحکمه/1751) اگر قلب آنها بیدار بود و حسّ آنها درست کار می‌کرد، می‌فهمیدند که گریه‌های آن شخص، بی‌خود است. 
  • اگر کسی به خاطر امام حسین(ع) با چاقو به خودش لطمه بزند، نمی‌توان گفت: «او کارش درست است! چون دیگران با دست، خودشان را می‌زنند ولی او با چاقو خودش را زده است!» حساب و کتاب دارد.

باید مراقب هدایت‌های دروغین و قلّابی هم باشیم/صفای باطن نمی‌گذارد انسان به یک فرد منحرف اطمینان کامل پیدا کند

  • باید مراقب هدایت‌های دروغین و قلّابی هم باشیم. بعضی‌ها به برخی نحله‌های انحرافی جذب می‌شوند. وقتی نوار سخنرانی رئیس آن نحلۀ انحرافی را گوش می‌کنیم، می‌بینیم که او خیلی مقتدرانه سخنرانی می‌کند. و آن افراد هم از اقتدار او خوش‌شان آمده و فکر کرده‌اند که او برحق است. برخی از نحله‌های انحرافی این‌طوری هستند که آدم‌ها را دور خودشان جمع می‌کنند. مثلاً ممکن است یک نفر وقتی به محافل آنها می‌رود، در آنجا یک‌مقدار مهربانی ببیند و چون خودش کمبود محبت داشته، خوشش می‌آید و می‌گوید: «عجب آدم نورانی و باصفایی است!» در حالی که او اصلاً آدم نورانی‌ای نیست، فقط یک‌مقدار به تو محبت کرده است ولی چون تو کمبود محبت داشتی، از او خوشت آمده است.
  • اگر شخصی به سراغ معنویت‌های انحرافی رفت و دنبال کسانی راه افتاد که به صورت انحرافی برای خودشان معنویت درست می‌کنند و مرید و مراد بازی راه می‌اندازند و آدم‌هایی را دور خودشان جمع می‌کنند، اگر در انحراف خودش باقی ماند، در واقع آن شخص خودش مشکل دارد. حتی گاهی اوقات با روانکاوی می‌توان کشف کرد که آن شخص روی چه حسابی جذب آن نحلۀ انحرافی شده است. البته ممکن است خودش بگوید: «من با صفای باطن رفتم و جذب آنها شدم!» در حالی که اگر انسان صفای باطن داشته باشد، عقلش به‌کار می‌افتد، صفای باطن هیچ وقت در انسان، نسبت به یک فرد منحرف، اطمینان ایجاد نمی‌کند. صفای باطن به انسان اجازه نمی‌دهد خلاف شرع و خلاف اوّلیاتِ عقلی رفتار کند.

اگر دل تو باصفا بود می‌فهمیدی که فقط خدا را می‌خواهی و غیر خدا را نمی‌خواهی

  • دربارۀ آیۀ « اگر خدا در آنها خیری می‌دید به آنها می‌شنواند؛ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِیهِمْ خَیراً لَّأَسْمَعَهُمْ»(انفال/23) یک سؤال مطرح است: خدا چه چیزی را به آنها می‌شنواند؟ این را به آنها می‌فهماند که «تو هر چیزی می‌خواهی در واقع خدا را می‌خواهی. تو چیزی غیر از خدا را نمی‌خواهی. یعنی اگر دل تو باصفا بود و صمّ و بکم نبودی، و اگر عقلت کار می‌کرد، می‌فهمیدی که فقط خدا را می‌خواهی و غیر خدا را نمی‌خواهی.»
  • اگر خدا کسی را مستقیماً هدایت کند، او خواهد فهمید که فقط خدا را می‌خواهد، و فقط به ذکر خدا آرام می‌شود، چنین کسی وقتی این آیۀ قرآن را تلاوت کند «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب»(رعد/28) برایش یادآوری می‌شود و تأیید می‌کند که همین‌طور است چون خودش از قبل، این را فهمیده بود و قلبش گواهی داده بود که این‌چنین است.
  • باید روی دل‌مان یک کارهایی بکنیم و در مقام عمل هم یک کارهایی انجام دهیم که خدا در ما یک خیری ببیند و ما را هدایت کند.
۱ نظر ۹۳/۰۴/۳۰
بیان معنوی

شب قدر-مصلای تهران

در شب قدر به چه موضوعی فکر کنیم؟/ بچه مذهبی‌هایی که اهل ضجه زدن درِ خانۀ خدا نیستند، وضعیت‌شان خطرناک است

پناهیان: امیرالمؤمنین(ع) که نحوۀ تولدش برای ما پیام دارد، آیا نحوۀ شهادتش پیام ندارد؟! ابن ملجم، یک آدم غافل نبود، عوام هم نبود. او قاری قرآن بود. او مانند یک استاد قرآن و یک فقیه بود که در مدینه به او خانۀ بزرگی داده بودند تا وقتی می‌خواهد به دیگران درس قرآن بدهد، آن‌قدر جا داشته باشد که مردم برای یاد گرفتن قرآن، در خانۀ او جمع شوند. امیرالمؤمنین(ع) به حدّی به ابن ملجم محبت می‌کرد که وقتی ابن ملجم بیمار شده بود، امیرالمؤمنین(ع) در خانۀ خودش از او نگهداری می‌کرد و او را تیمار می‌کرد.

حجت ‌الاسلام پناهیان در شب قدر و در جمع عزاداران امیرالمؤمنین(ع) در مصلی بزرگ امام خمینی(ره) با ضمن بیان اینکه باید از سرنوشت ابن ملجم با آن سوابق خوب مذهبی‌گری‌اش عبرت بگیریم و نگران عاقبت به‌خیری خودمان باشیم، گفت: افراد دیندار و مذهبی باید بیش از سایرین نگران «عاقبت به‌خیری» خودشان باشند... من از کسانی که در خیابان‌ها بی‌بندو باری می‌کنند آن‌قدر نمی‌ترسم که از مذهبی‌ها و مدّعی‌هایی که شب‌ها درِ خانۀ خدا ضجه نمی‌زنند، می‌ترسم.

 در ادامه فرازهایی از این سخنرانی را می‌خوانید:

چرا شب «اوج عبادت» با شب «اوج مظلومیت علی(ع)» یکی شده؟/در شب قدر به چه موضوعی باید فکر کنیم؟

  • امشب به عنوان شب قدر و مهمترین شب سال خودمان، باید درِ خانۀ خدا چه‌کار کنیم؟ امشب چه اتفاقی باید برای ما بیفتد؟ در شب ضربت خوردن و شهادت امیرالمؤمنین(ع) چه‌کار باید کنیم؟ چرا شب اوج عبادت ما با شب اوج مظلومیت امیرالمؤمنین(ع) یکی شده است؟ چه حکمتی در تلاقی این دو مناسبت مهم وجود دارد؟ وقتی فکر کردن یکی از بهترین عبادت‌هاست، امشب دربارۀ چه چیزی باید فکر کنیم؟ بهترین موضوعی که در شب قدر و شب شهادت امیرالمؤمنین(ع) باید به آن فکر کنیم چیست؟
  • امیرالمؤمنین(ع) که تنها کسی است که در خانۀ کعبه به دنیا آمده، توسط چه کسی به شهادت رسیده است؟ امیرالمؤمنین(ع) که به دنیا آمدنش با چنین معجزۀ بزرگی همراه بود که دیوار خانۀ کعبه برایش شکافته شده است؛ اتفاقی که برای فرزند حضرت مریم(ع) نیز رخ نداد و هنوز بعد از 1400 سال اثر این شکاف، بر دیوار قبله‌گاه مسلمین باقی مانده است؛ این شخصیت باعظمتی که در خانۀ کعبه با معجزۀ شکافته شدن دیوار خانۀ کعبه به دنیا آمد، چگونه از دنیا رفت؟

فکر کردن دربارۀ «عاقبت به‌خیری»؛ مهمترین مسألۀ شب قدر/امیرالمؤمنین(ع) که نحوۀ تولدش برای ما پیام دارد، آیا نحوۀ شهادتش پیام ندارد؟!

  • یکی از اذکار امشب، لعن قاتل امیرالمؤمنین(ع) است. آیا مهمترین موضوعی که امشب باید ما را به خودش مشغول کند، فکر کردن دربارۀ شخصیت پلید قاتل امیرالمؤمنین(ع) نیست؟! آیا کسی که تولدش با چنان معجزۀ بزرگی همراه بوده، شهادتش اتفاقی و تصادفی است؟ کسی که خداوند متعال اراده کرده است به دنیا آمدنش را به همۀ ما و به تاریخ نشان دهد، آیا خدا نمی‌خواهد نحوۀ دنیا رفتنش را هم به ما نشان دهد و پیامی به ما بدهد؟! آیا خدا نمی‌خواهد به ما نشان دهد که «ببینید چه کسی امیرالمؤمنین(ع) را به قتل رسانده است»؟
  • امشب باید در موضوع عاقبت به‌خیر شدن فکر کرد و این مسألۀ اصلی امشب است. امشب از دو جهت شب فکر کردن دربارۀ عاقبت به‌خیری است: یکی با دیدن ابن ملجمی که حداقل «علی‌الظاهر» یکی از وفاداران و معتمدین جدّی امیرالمؤمنین(ع) بود اما قاتل امیرالمؤمنین(ع) شد. و دیگر، از این جهت که وقتی رسول خدا(ص) خطاب به امیرالمؤمنین(ع) فرمود: در یک ماه رمضان محاسن تو به خون سرت خضاب می‌شود، بلافاصله امیرالمؤمنین(ع) پرسید: یا رسول الله(ص) آن موقع من دین دارم؟! یعنی«آیا من عاقبت به خیر می‌شوم؟» (فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا یُبْکِیکَ؟ فَقَالَ: یَا عَلِیُّ أَبْکِی لِمَا یُسْتَحَلُّ مِنْکَ فِی هَذَا الشَّهْرِ کَأَنِّی بِکَ وَ أَنْتَ تُصَلِّی لِرَبِّکَ ... فَضَرَبَکَ ضَرْبَةً عَلَى قَرْنِکَ فَخَضَبَ مِنْهَا لِحْیَتَکَ. قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع: فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ ذَلِکَ فِی سَلَامَةٍ مِنْ دِینِی؟ فَقَالَ ص: فِی سَلَامَةٍ مِنْ دِینِکَ؛ امالی‌صدوق/93)
  • ببینید کسی که «قَسِیمُ الْجَنَّةِ وَ النَّار» است، این‌طور نگران عاقبت به‌خیری خودش است، پس تکلیف ما کاملاً معلوم است. (امام صادق(ع): عَلِیٌّ قَسِیمُ الْجَنَّةِ وَ النَّار؛ تفسیر قمی/2/324- رسول خدا(ص): لا یَزالُ المُؤمِنُ خائِفاً مِن سُوءِ العاقِبَةِ؛ میزان‌الحکمة/4772)

وقتی به سوابق خوب ابن ملجم نگاه می‌کنیم باید نگران عاقبت به‌خیری خودمان شویم

  • امشب وقتی به علی(ع) نگاه می‌کنیم باید مست نگرانی او برای عاقبت به‌خیری شویم، و وقتی به ابن ملجم نگاه می‌کنیم باید وحشت کنیم از اینکه چگونه یک آدمی که آن سابقۀ خوب را داشت، نه‌تنها عاقبت به‌خیر نشد بلکه تبدیل شد به «اشقی الاشقیاء»(وَ قَتَلَهُ أَشْقَى الْأَشْقِیَاءِ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِین‏؛ اقبال‌الاعمال/1/296)‏ به حدّی که مرتبۀ او در جهنم پایین‌تر از شیطان است. ابن ملجم، یک آدم غافل نبود، عوام هم نبود. او قاری قرآن بود. او مانند یک استاد قرآن و یک فقیه بود که در مدینه به او خانۀ بزرگی داده بودند تا وقتی می‌خواهد به دیگران درس قرآن بدهد، آن‌قدر جا داشته باشد که مردم برای یاد گرفتن قرآن، در خانۀ او جمع شوند.
  • اگر خداوند امشب می‌خواهد ابن ملجم را به ما نشان دهد، برای این است که نسبت به عاقبت‌ به‌خیری خودمان احساس امنیت نکنیم و خیالمان راحت نباشد.
  • وقتی امیرالمؤمنین(ع) خلیفه شدند، از مردم یمن بیعت گرفتند و به والی یمن فرمودند ده نفر از بهترین مؤمنین یمن را برای من بفرست. مردم یمن، ابتدا صد نفر از بهترین‌های خود را انتخاب کردند و آن صد نفر از بین خودشان هفتاد نفر انتخاب کردند و آنها سی نفر و آنها نیز از بین خودشان ده نفر را انتخاب کردند. وقتی این ده نفر به محضر امیرالمؤمنین(ع) آمدند یک نفر را به عنوان نماینده جلو فرستادند و او آن‌چنان زیبا در مدح و منقبت امیرالمؤمنین(ع) سخن گفت که واقعاً تحسین برانگیز بود. امیرالمؤمنین(ع) از او پرسید: اسم تو چیست؟ او گفت: من ابن ملجم مرادی هستم! امیرالمؤمنین(ع) دست روی دست زد و فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون» و ناراحت شد و فرمود: تو قاتل من خواهی بود. ابن ملجم گفت: چطور می‌توانم قاتل تو باشم درحالی‌که در همۀ عالم، عزیزترین شخص در نزد من هستی؟! (فَاخْتَارَ مِنْهُمْ مِائَةً ثُمَّ مِنَ الْمِائَةِ سَبْعِینَ ثُمَّ مِنَ السَّبْعِینَ ثَلَاثِینَ ثُمَّ مِنَ الثَّلَاثِینَ عَشَرَةً فِیهِمْ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ الْمُرَادِیُّ ... فَلَمَّا أَتَوْهُ ع سَلَّمُوا عَلَیْهِ وَ هَنَّئُوهُ بِالْخِلَافَةِ ... ؛ بحارالانوار/42/261)
  • وقتی ابن ملجم به فرق مبارک امیرالمؤمنین(ع) شمشیر زد، و او را دستگیر کردند، حضرت به او فرمود: آیا من بیش از همۀ دوستانم به تو محبت نکردم به حدّی که دوستان من اعتراض می‌کردند و می‌گفتند: یا علی! چرا این‌قدر به ابن ملجم، محبت می‌کنی؟ و ابن ملجم بدبخت هم تأیید کرد. (أَ بِئْسَ الْإِمَامُ کُنْتُ لَکَ حَتَّى جَازَیْتَنِی بِهَذَا الْجَزَاءِ أَ لَمْ أَکُنْ شَفِیقاً عَلَیْکَ وَ آثَرْتُکَ عَلَى غَیْرِکَ وَ أَحْسَنْتُ إِلَیْکَ وَ زِدْتُ فِی إِعْطَائِکَ أَ لَمْ یَکُنْ یُقَالُ لِی فِیکَ کَذَا وَ کَذَا فَخَلَّیْتُ لَکَ السَّبِیلَ وَ مَنَحْتُکَ عَطَائِی؛ بحارالانوار/42/287)
  • امیرالمؤمنین(ع) به حدّی به ابن ملجم محبت می‌کرد که وقتی ابن ملجم بیمار شده بود، امیرالمؤمنین(ع) در خانۀ خودش از او نگهداری می‌کرد و او را تیمار می‌کرد.(...فَلَمَّا عَزَمُوا عَلَى الْخُرُوجِ مَرِضَ ابْنُ مُلْجَمٍ مَرَضاً شَدِیداً فَذَهَبُوا وَ تَرَکُوهُ فَلَمَّا بَرَأَ أَتَى أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ کَانَ لَا یُفَارِقُهُ لَیْلًا وَ لَا نَهَاراً وَ یُسَارِعُ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِهِ وَ کَانَ ع یُکْرِمُهُ وَ یَدْعُوهُ إِلَى مَنْزِلِهِ وَ یُقَرِّبُهُ؛ بحارالانوار/42/262)

مستکبرین و صهیونیست‌ها وقتی خودشان نتوانستند خط مقاومت را از بین ببرند، به سراغ ابن ملجم‌ها رفتند

  • داستان ابن ملجم واقعاً عبرت‌آموز است. امروز کفار و مستکبرین و صهیونیست‌ها، وقتی خودشان نتوانستند خط مقاومت را در جهان اسلام از بین ببرند، به سراغ ابن ملجم‌ها رفتند، به سراغ قاری‌های قرآنِ قاتل رفتند؛ همان کسانی که حاضرند دوهزار و پانصد کودک را سر ببُرند. وقتی از نظامیان آمریکایی و اسرائیلی کاری برنیامد، به سراغ این افراد رفتند تا به کمک اینها خط مقاومت را از بین ببرند. آنها فهمیده‌اند که اگر کسانی در جهان باشند که بتواند مریدان امیرالمؤمنین(ع) را به زانو در بیاورند، آنها حتماً خائنینی از میان قاریان قرآن هستند؛ کما اینکه قاتل امیرالمؤمنین(ع) هم یک قاری قرآن بود.
  • در این محافل معنوی که شب‌های ماه رمضان برقرار است، شما اگر ببینید کسی که ظاهر غیرمذهبی دارد هم به درِ خانۀ خدا آمده و گریه می‌کند، طبیعتاً خوشحال می‌شوید. اما بنده وقتی ببینم یک بچه‌مذهبی آمده و گریه می‌کند خوشحال می‌شوم. آن آدم غیرمذهبی را احتمالاً خداوند در یک لحظه ببخشد ولی امان از ما مذهبی‌های مدّعی که معلوم نیست سرانجام کارمان چه خواهد شد؟ (امیرالمؤمنین(ع): فَکَمْ مِنْ عَاکِفٍ عَلَى ذَنْبِهِ خُتِمَ لَهُ بِخَیْرٍ وَ کَمْ مِنْ مُقْبِلٍ عَلَى عَمَلِهِ مُفْسِدٍ فِی آخِرِ عُمُرِهِ صَائِرٌ إِلَى النَّارِ؛ تحف‌العقول/ص91)

بچه مذهبی‌هایی که اهل ضجه زدن درِ خانۀ خدا نیستند، وضعیت‌شان خطرناک است / از کسانی که در خیابان‌ها بی‌بندو باری می‌کنند آن‌قدر نمی‌ترسم که از مذهبی‌هایی که شب‌ها در خانۀ خدا ضجه نمی‌زنند می‌ترسم

  • امشب شب ضجه زدن و گریه کردن آدم‌های مذهبی است؛ کسانی که سابقۀ خوبی دارند و مدّعی هستند. می‌دانید چرا؟ چون قاتل امام حسین(ع) هم یک سابقۀ جهاد و رزم و مجروحیت در پرونده‌اش بود. قاتل امیرالمؤمنین(ع) هم ابن ملجمی بود که آن‌همه سوابق خوب داشت. ما واقعاً از این سوابق خوب خودمان می‌ترسیم.
  • من تنم به لرزه در می‌آید وقتی می‌شنوم که یک بچه مذهبی شب‌های ماه مبارک رمضان در خانه‌اش می‌ماند و به مسجد و مجلس دعا نمی‌رود که گریه کند و «الهی العفو» بگوید. وقتی می‌شنوم که صبح مثل یک کارمند در یک نهاد انقلابی سر کار می‌رود و شب به خانه می‌آید و مثل عوام می‌خوابد و عبادت نمی‌کند. این بچه مذهبی‌هایی که اهل ضجه زدن درِ خانۀ خدا نیستند، وضعیت‌شان خطرناک است. من از کسانی که در خیابان‌ها بی‌بندو باری می‌کنند آن‌قدر نمی‌ترسم که از مذهبی‌ها و مدّعی‌هایی که شب‌ها درِ خانۀ خدا ضجه نمی‌زنند می‌ترسم.
  • الان اگر به برخی از بچه‌ مذهبی‌های ضعیف گفته شود: «برو دعا کن که خدا عاقبت تو را ختم به خیر کند» به او بر می‌خورَد و می‌گوید: مگر من چه مشکلی دارم که نگران عاقبت‌ به‌خیری خودم باشم؟!

غصّۀ ما از بابت مذهبی‌های مدّعی است

  • غصۀ ما بیش از اینکه برای غیرمذهبی‌ها باشد، از بابت مذهبی‌های مدّعی است، تمام دردِ دل ما از خودمان است. کسی حقّ ندارد ادعای دینداری و مذهبی‌گری کند و حتی ظاهر خودش را مذهبی نگه دارد اما شبها در جلسات مناجات یا در سرِ سجادۀ دعا، صدای ضجه‌اش بلند نباشد. تازه کسانی که شب‌ها صدای گریه و ناله‌شان درِ خانۀ خدا بلند است، معلوم نیست سرانجام کارشان ختم به خیر شود یا نه!
  • یک‌شب کمیل داشت دنبال امیرالمؤمنین(ع) راه می‌رفت. صدای قرآن و مناجات کسی را شنید، مست و مدهوش صدای او شد. کمیل به امیرالمؤمنین(ع) گفت: ببینید چه مناجات زیبایی می‌خواند! امیرالمؤمنین(ع) با بی‌اعتنایی به کمیل فرمود: بیا برویم، بعداً به تو خواهم گفت. پس از جنگ خوارج، امیرالمؤمنین(ع) یکی از کشته‌شدگان خوارج را به کمیل نشان داد و فرمود: او را می‌شناسی؟ کمیل گفت: نمی‌شناسم. حضرت فرمود: او صاحب همان صدای زیبای مناجاتی است که آن شب تو را مدهوش کرده بود. (فَوَصَلَ فِی الطَّرِیقِ إِلَى بَابِ رَجُلٍ یَتْلُو الْقُرْآنَ فِی ذَلِکَ الْوَقْتِ وَ یَقْرَأُ قَوْلَهُ تَعَالَى «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» بِصَوْتٍ شَجِیٍّ حَزِینٍ. فَاسْتَحْسَنَ کُمَیْلٌ ذَلِکَ فِی بَاطِنِهِ وَ أَعْجَبَهُ حَالُ الرَّجُلِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَقُولَ شَیْئاً. فَالْتَفَتَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ إِلَیْهِ وَ قَالَ: یَا کُمَیْلُ لَا تُعْجِبْکَ طَنْطَنَةُ الرَّجُلِ. إِنَّهُ مِنْ أَهْلِ النَّارِ وَ سَأُنَبِّئُکَ فِیمَا بَعْدُ....فَالْتَفَتَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع إِلَى کُمَیْلِ بْنِ زِیَادٍ... فَوَضَعَ رَأْسَ السَّیْفِ عَلَى رَأْسٍ مِنْ تِلْکَ الرُّءُوسِ وَ قَالَ: یَا کُمَیْلُ «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً»؛ ارشادالقلوب/2/226)

مذهبی‌ها به خودشان غرّه و امیدوار نباشند

  • مذهبی‌ها به خودشان غرّه و امیدوار نباشند و بروند درِ خانۀ خدا ضجه بزنند. تازه وقتی گریه و مناجات هم کردند، عاقبت‌ به‌خیری آنها تضمین نشده است! گاهی اوقات خداوند گنهکاران را به خاطر یک ناله و اشک و توبه، می‌بخشد ولی ما مدعی‌های دینداری و مذهبی‌گری و محبت اهل‌بیت(ع) پشت در می‌مانیم. باید مراقب خودمان باشیم.
  • مردم باید گریه‌های شما خوبان را ببینند و تعجب کنند. همان‌طوری که محافظین حضرت امام(ره) گریه‌های ایشان را می‌دیدند و تعجب می‌کردند. می‌گفتند: سال‌های آخر عمر حضرت امام(ره) سرِ سجادۀ ایشان حوله می‌گذاشتند چون دیگر دستمال برای پاک کردن اشک‌های امام کفایت می‌نکرد. این امام ماست! این باید صحنۀ شهر ما باشد و مذهبی‌های ما باید از امام‌شان الگو بگیرند. برخی از بچه مذهبی‌ها که اهل ضجه زدن در مجالس عبادت نیستند، واقعاً ...! این چه نوع مذهبی‌گری است؟ بعضی‌ها از مذهبی‌گری دکان باز کرده‌اند!

کسی انتظار نداشت ابن ملجم، امیرالمؤمنین(ع) را به قتل برساند چون او از دیگران به علی(ع) نزدیکتر بود

  • کسی انتظار نداشت ابن ملجم شمشیر بکشد و به فرق امیرالمؤمنین(ع) ضربه بزند. کسی ابن ملجم را مراقبت نمی‌کرد چون او از دیگران به علی(ع) نزدیک‌تر بود و خانه‌زاد علی(ع) است! (امام حسن(ع): ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى ابْنِ مُلْجَمٍ وَ قَالَ لَهُ یَا عَدُوَّ اللَّهِ هَذَا کَانَ جَزَاؤُهُ مِنْکَ بَوَّأَکَ وَ أَدْنَاکَ وَ قَرَّبَکَ وَ حَبَاکَ وَ فَضَّلَکَ عَلَى غَیْرِکَ؛ بحارالانوار/42/285) این مسائل ساده نیست و نباید از کنارش ساده گذشت. شما ببینید چرا علی(ع) سر به چاه می‌گذاشت و ناله می‌زد؟

  • یکی از دعاهای قرآن دربارۀ عاقبت‌ به‌خیری این است: «خدایا بعد از اینکه ما را هدایت کردی، ما را گمراه نکن؛ رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّاب»(آل‌عمران/8) این دعا را در قنوت نمازهای‌تان خیلی بخوانید. هرچه به خدا نزدیکتر می‌شوی باید سوز و گداز تو درِ خانۀ خدا بیشتر شود.

شیطان برای کسانی که مذهبی هستند، بیشتر دام می‌گستراند /خود شیطان یک مذهبی بود که عاقبت به شر شد

  • شیطان برای کسانی که مذهبی هستند، بیشتر دام می‌گستراند. اصلاً خودِ شیطان از همین جنس است، او شش هزار سال عبادت کرده بود ولی همۀ سابقۀ خوبش را نابود کرد. (فَاعْتَبِرُوا بِمَا کَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ وَ کَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ؛نهج‌البلاغه/خطبه192) او لذت می‌برد اگر بتواند یک آدم مذهبی را گمراه کند. کسی که از همان اول انحراف دارد، زیاد برای شیطان مهم نیست، او بیشتر دنبال آدم‌های مذهبی است که آنها را گمراه کند.

  • البته ما هم در مقابل این شیطان، امیرالمؤمنین(ع) را داریم. باید از حضرت بخواهیم که دست ما را بگیرد...

۳ نظر ۹۳/۰۴/۲۹
بیان معنوی

خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟ -10

خدا با ابزارهای آسمانی و زمینی ما را هدایت می‌کند /ما بزرگترین معجزات الهی را دیده‌ایم/معجزۀ عبور موسی(ع) از رود نیل بزرگتر بود یا عبور این انقلاب از دشمنی‌های فراعنۀ عصر کنونی؟

پناهیان: ما حق نداریم روز قیامت بگوییم که «خدایا! ما معجزات انبیاء الهی را ندیده‌ایم که ایمان‌مان تقویت شود!» چون ما بزرگترین معجزات الهی را دیده‌ایم. معجزۀ عبور موسی(ع) از رود نیل بزرگتر بود یا عبور این انقلاب از این‌همه دشمنی‌های فراعنۀ عصر کنونی؟ اگر کسی این معجزه را نمی‌بیند و نمی‌فهمد چه‌کار باید کرد؟ مگر بنی‌اسرائیل نبودند که بعد از دیدن معجزات حضرت موسی(ع)، گوساله‌‌پرست شدند؟(وَ لَقَدْ جاءَکُمْ مُوسى‏ بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُون؛ بقره/92) یعنی کسی که با آن معجزۀ بزرگ، آنها را از رود نیل عبور داده بود، خیلی راحت کنار گذاشتند و گوساله‌پرست شدند!

حجت الاسلام پناهیان به مناسبت ماه مبارک رمضان 30 شب در مصلی بزرگ امام خمینی با موضوع «خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟» سخنرانی می‌کند. در ادامه گزیده‌ای از مباحث مطرح شده در جلسه دهم را می‌خوانید:

خدا با ابزارهای آسمانی و زمینی ما را هدایت می‌کند/ابزارهای آسمانی: خدا، اولیاء خدا، کتاب خدا-ابزارهای زمینی: خود انسان، عالم هستی، سنن الهی

  • همان‌طور که در جلسات قبل بیان شد، هدف هدایت این است که خداوند، «خودش» را و «راه رسیدن به خودش» را به ما معرفی کند. اما سؤال این است که ما چگونه باید به این هدف هدایت برسیم؟ خدا با چه واسطه‌ها و ابزارهایی ما را هدایت می‌کند؟
  • سه نوع ابزار هدایت وجود دارد که ابزارهای آسمانی(معنوی یا از جنس عالم بالا) هستند: 1-خود پروردگار 2- اولیاء خدا 3- کتاب خدا. سه نوع ابزار هدایت نیز وجود دارد که - به تعبیری- ابزارهای زمینی هستند: 1-خود انسان 2-عالم هستی و کائنات 3-سنت‌های الهی حاکم بر جهان هستی
  • قبلاً بیان شد که اولین وسیله یا عامل هدایت، خودِ پروردگار عالم است. یعنی خداوند متعال، خودش به صورت مستقیم(بدون واسطه) ما را هدایت می‌کند. البته ما هم باید مقدمات لازم و لیاقت و شایستگی لازم برای هدایت‌پذیری را داشته باشیم تا از این هدایت مستقیم، بهره‌مند شویم. در این مرحله خداوند بی‌واسطه خودش را به ما معرفی می‌کند. کمااینکه امام سجاد(ع) در دعای ابوحمزه به درگاه خداوند عرضه می‌دارد: «من به واسطۀ خودت، تو را شناختم؛ بِکَ عَرَفْتُکَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیْکَ وَ دَعَوْتَنِی إِلَیْکَ»(مصباح‌المتهجد/2/582)

خدا چگونه به واسطۀ اولیائش ما را هدایت می‌کند؟

  • دومین وسیلۀ هدایت - که جزء ابزارهای آسمانی هدایت است- اولیاء الله هستند. خدا هم خودش مستقیماً و بی‌واسطه، ما را هدایت می‌کند و هم به واسطۀ اولیائش ما را هدایت می‌کند. خدا به وسیلۀ اولیائش، خودش را به ما معرفی می‌کند. ما می‌توانیم با دیدن خوبی‌های اولیاء الله، به این نتیجه برسیم که وقتی اولیاءالله این‌قدر خوب و دوست‌داشتنی هستند، خدای آنها چقدر خوب و دوست‌داشتنی خواهد بود! گاهی شما در حرم اهل‌بیت(ع) این احساس خوب و زیبا را پیدا می‌کنید.
  • ما با دیدن اولیاء خدا و درک خوبی‌های آنها، می‌توانیم خدا را بفهمیم؛ چون اولیاء خدا مظهر اسماء و صفات خداوند و انعکاس آن هستند. چرا ما شیفتۀ امام حسین(ع) هستیم؟ چون مظهر رحمت واسعۀ پروردگار عالم است. آیا شما می‌توانید توضیح دهید که چرا شیفتۀ امام حسین(ع) هستید؟ آیا هر کسی که سر از بدنش جدا کنند و مظلومانه به قتل برسانند، همین‌طوری دل شما را می‌برَد؟! آیا هر کسی که فرزندانش را به اسارت ببرند، همین‌طوری دل ما را آتش می‌زند؟ در این عالم خیلی‌ها را کشته‌اند و خیلی‌ها را به اسارت برده‌اند، ولی این اثر را در دل‌های ما نداشته است و همین الان هم داریم نمونه‌هایش را در منطقۀ خودمان می‌بینیم که چگونه مظلومان را به خاک و خون می‌کشند.

اگر وجود خودت را بشناسی، می‌فهمی که نمی‌توانی به چیزی غیر از خدا راضی شوی /عالم هستی نشانه و مظهر قدرت و لطف خداست

  • گفتیم که سه عامل مهم آسمانی برای هدایت انسان وجود دارد: خداوند یک‌بار مستقیم تو را هدایت می‌کند، یک‌بار با ولیّ خودش، یک بار با کتاب خودش. اینها وسائط آسمانی هدایت هستند؛ اما ابزارهای هدایت دیگری هم وجود دارد که زمینی هستند. یعنی خداوند با عوامل دیگری نیز خودش را و راه رسیدن به خودش را به ما معرفی می‌کند که این عوامل هدایت، زمینی هستند.
  • ابزارهای زمینی هدایت عبارتند از: نفس وجود انسان، نفس وجود عالم هستی، و سنت‌های حاکم بر هستی انسان و جوامع بشری
  • 1ـ خود انسان: یعنی خداوند با خودمان، ما را هدایت می‌کند. اگر انسان در خودش غور کند، خدا را می‌بیند. اگر وجود خودت را بشناسی، خواهی فهمید که تو نمی‌توانی به چیزی غیر از خدا راضی شوی؛ حتی اگر هر چیز دیگری که خواستی به تو بدهند. شما می‌توانید خواسته‌های خودتان را یادداشت کنید و هر چیزی که دل‌تان می‌خواهد را در یک کاغذ بنویسید. اگر خداوند همۀ این خواسته‌ها را هم به شما بدهد، باز هم راضی نخواهید شد. چون انسان با این چیزها راضی نخواهید شد و فقط با خودِ پروردگار متعال، راضی خواهد شد. اما انسان‌ها چون خودشان را نمی‌شناسند، دنبال خواسته‌های دیگر می‌روند.
  • 2ـ عالم هستی و کائنات: دیدن شکوه و عظمت کهکشان‌ها و تفکر در خلقت آسمان‌ها و زمین، می‌تواند یکی دیگر از عوامل هدایت باشد، کمااینکه فرمود: «یَتَفَکَّرُونَ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(آل‌عمران/191) اینها نشانه‌های پرودگار است که می‌تواند عظمت و هیبت خدا را در دل انسان بیندازد. اینها مظاهر قدرت و لطف و حکمت پروردگار هستند که عامل دیگری برای هدایت انسان محسوب می‌شوند.
  • 3ـ سنت‌های الهی که بر جهان هستی حاکم هستند و قواعدی که زندگی بشریت، تحت آن قواعد تنظیم می‌شود. ببینید ما دربارۀ قواعد و سنن الهی که حاکم بر حیات انسان هستند، چقدر ضرب‌المثل داریم! مثلاً: «از هر دست که بدهی از همان دست می‌گیری»، «تو نیکی می‌کن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز»، «چوب خدا صدا ندارد، اگر بزند دوا ندارد» اینها سنت‌های خدا هستند که دارند ما را هدایت می‌کنند و به ما می‌گویند ما در این عالم آزادِ آزاد نیستیم، اگر این راه هدایت الهی را نرویم، دچار مشکل خواهیم شد.

خدا چگونه قدرت‌نمایی می‌کند؟/ یکی از قدرت‌نمایی‌های خدا در جریان نصرت‌ رساندن به مؤمنین است

  • خداوند چگونه قدرت‌نمایی می‌کند؟ یکی از جلوه‌های قدرت‌نمایی خداوند وقتی است که نصرت‌های خودش به مؤمنین می‌رساند. می‌خواهید یک معجزۀ الهی به شما نشان دهم؟ همین انقلاب اسلامی ما یک معجزه بود. هیچ کس باور نمی‌کرد انقلاب پیروز شود، ولی پیروز شد. هیچ کس باور نمی‌کرد این نظام دوام بیاورد، ولی دوام آورد و از همۀ دشمنی‌ها عبور کرد. هیچ کس باور نمی‌کرد، رشد کند ولی رشد کرد و در منطقه این‌قدر نفوذ پیدا کرد. آیا این معجزه نیست؟! آیا اینها عادی است؟ با کدام محاسبات عادی جور در می‌آید؟
  • ما در دفاع مقدس، در مقابل دشمنی که کاملاً مجهز بود و همۀ قدرت‌های عالم از او حمایت می‌کردند، چه سلاحی داشتیم؟ آن موقع چه کسی باور می‌کرد که امروز، نه تنها خودمان بلکه طرفداران ما در منطقه هم به سلاح‌های مختلف، مجهز شوند؟

بعضی‌ها معجزات و نصرت‌های الهی را نمی‌بینند/ ما بزرگترین معجزات الهی را دیده‌ایم/معجزۀ عبور موسی(ع) از رود نیل بزرگتر بود یا عبور این انقلاب از دشمنی‌های فراعنۀ عصر کنونی؟

  • الان چه کسی اجازه داده است که ما به این قدرت برسیم؟ آیا این قدرت ما، جز با نصرت الهی بوده است؟ اصلاً با محاسبات مادی و زمینی جور در نمی‌آید. اما بعضی‌ها این معجزات و این نصرت‌های الهی را نمی‌بینند و متوجه نیستند.
  • ما حق نداریم روز قیامت بگوییم که «خدایا! ما معجزات انبیاء الهی را ندیده‌ایم که ایمان‌مان تقویت شود!» چون ما بزرگترین معجزات الهی را دیده‌ایم. معجزۀ عبور موسی(ع) از رود نیل بزرگتر بود یا عبور این انقلاب از این‌همه دشمنی‌های فراعنۀ عصر کنونی؟ اگر کسی این معجزه را نمی‌بیند و نمی‌فهمد چه‌کار باید کرد؟ مگر بنی‌اسرائیل نبودند که بعد از دیدن معجزات حضرت موسی(ع)، گوساله‌‌پرست شدند؟(وَ لَقَدْ جاءَکُمْ مُوسى‏ بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُون؛ بقره/92) یعنی کسی که با آن معجزۀ بزرگ، آنها را از رود نیل عبور داده بود، خیلی راحت کنار گذاشتند و گوساله‌پرست شدند!
  • خداوند معجزه می‌آورد ولی بعضی‌ها با معجزه هم ایمان نمی‌آورند، خداوند دربارۀ اینها می‌فرماید: : «اگر ما ملائکه را بر اینها نازل کنیم و مرده‌ها با آنها سخن بگویند و همه‌چیز را محشور کنیم و مقابل چشمان‌شان بیاوریم، آنها ایمان نمی‌آورند؛ وَ لَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَیهِْمُ الْمَلَئکَةَ وَ کلََّمَهُمُ المَْوْتىَ‏ وَ حَشرَْنَا عَلَیهِْمْ کلُ‏َّ شىَ‏ْءٍ قُبُلًا مَّا کاَنُواْ لِیُؤْمِنُواْ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ»( انعام/110)
  • اگر نصرت الهی نبود، آیا انقلاب و نظام ما می‌توانست همین مقدار هم جلو برود؟ البته اگر بیشتر از این‌مقدار هم جلو نرفته‌ایم به خاطر بی‌ایمانی‌هایی است که در میان خواص و عوام ما وجود دارد(البته در میان خواص بیشتر بی‌ایمانی وجود دارد) و الا امروز خیلی جلوتر از این‌ها بودیم. در واقع به خاطر همین بی‌ایمانی‌ها بود که نتوانستیم با امام همراهی کنیم. در واقع -به تعبیری- به امام(ره) گفتیم: «امام! زیاد جلو نرو! این‌قدرها هم نمی‌شود روی خدا حساب کرد!» اگر با امام(ره)، بیشتر همراهی کرده بودیم و می‌گذاشتیم امام(ره) با ارادۀ خودش ما را پیش ببَرد، خیلی از این مشکلات و مسائل امروز را نداشتیم و خیلی جلوتر از اینها بودیم.

ما توسط اسباب هدایت محاصره شده‌ایم

  • در واقع ما توسط اسباب هدایت محاصره شده‌ایم؛ یعنی همین شش گروه عوامل هدایت که بیان کردیم: خودِ خدا، اولیاء خدا، کتاب خدا، خودمان، عالم وجود، سنت‌های حاکم بر عالم. این‌‌همه اسباب هدایت، ما را محاصره کرده‌اند و همۀ این عوامل، به نوعی دارند خدا را به ما نشان می‌دهند و ما را به سوی او هدایت می‌کنند.
  • می‌دانید در میان این شش گروه عوامل، کدام عامل واقعاً از همه مؤثرتر است؟ مظلومیت ولیّ خدا، به عنوان مؤثرترین عاملی است که انسان را از جا بلند می‌کند و جلو می‌برد.

بعد از معجزۀ محبت به اباعبدالله(ع)، منتظر کدام معجزه هستی که از آسمان بیاید و تو را هدایت کند؟

  • معجزۀ دیگری که خداوند به ما نشان داده است، این محبت عجیب ما نسبت به اباعبدالله الحسین(ع) است که بعد از 1400 سال، مثل مادر فرزندمرده، برای امام حسین(ع) اشک می‌ریزیم. آیا این معجزه نیست؟ آیا این یک مسألۀ عادی است؟ شما امام حسین(ع) را دیده‌اید که وقتی مصائب او را می‌شنوید، این‌طور برایش اشک می‌ریزید؟ ظلم در عالم فراوان بوده است ولی چرا مظلومیت امام حسین(ع) این‌طور ما را آتش می‌زند؟ چرا مصائب دختر سه سالۀ اباعبدالله(ع) بعد از 1400 سال، دل‌های ما را این‌طور به آتش می‌کشاند؟ مگر در تاریخ، کم دختربچه بوده است که ظالمانه به او سیلی زده باشند؟ مگر کم سر بریده‌اند؟ چرا 1400 سال است که مردم برای ناله‌های این سه ساله در گوشۀ خرابه، می‌سوزند و اشک می‌ریزند؟

  • این معجزه در وجود شما هست. هر کسی می‌خواهد ایمان بیاورد، به همین معجزه ایمان بیاورد. بعد از این معجزۀ باعظمت، منتظر چه معجزۀ دیگری هستی که از آسمان نازل شود و تو را هدایت کند؟

۹۳/۰۴/۲۹
بیان معنوی

خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟ -9

نقش انسان در هدایت‌ خودش چقدر است؟/ در ادبیات قرآنی، نقش انسان در پذیرش هدایت، بسیار کمرنگ‌تر از نقش خدا در هدایت انسان است/ هدایت فقط دست خداست، چون فقط خدا می‌داند چه کسی هدایت می‌پذیرد و چه کسی نمی‌پذیرد

پناهیان: چرا بعضی‌ها به سرعت ایمان می‌آورند و برخی دیگر خیلی دیر ایمان می‌آورند؟ آیا این مسأله تصادفی و شانسی است؟ اصلاً شانسی نیست ولی پذیرش هدایت و حتی دریافت مراتب عالی هدایت، یک مسألۀ فوق العاده پیچیده و مرموز و پنهان در درون انسان است و فقط خدا این رازها را می‌داند. «وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ»(قصص/56) خداوند هم به کسی اطمینان نداده است که حتماً از مهتدین باشد. ما در این میان، باید وظایف خود را انجام دهیم و نگران عاقبت به خیری خومان باشیم. کمااینکه اولیاء خدا هم نسبت به عاقبت به خیری خود نگران بودند.

حجت الاسلام پناهیان به مناسبت ماه مبارک رمضان 30 شب در مصلی بزرگ امام خمینی با موضوع «خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟» سخنرانی می‌کند. در ادامه گزیده‌ای از مباحث مطرح شده در جلسه نهم را می‌خوانید:

ادبیات امروز ما، تحت تأثیر تفکر اومانیستی است/در ادبیات قرآنی، خدا همه‌کاره است نه انسان

  • اگر یک‌مقدار با قرآن اُنس بگیریم و قرآن‌اندیش باشیم، یقیناً ادبیات ما تغییر خواهد کرد. ادبیات قرآنی یک ادبیات خاصی است که در آن، خدا همه‌کاره است نه انسان. اما ادبیاتی که ما امروز داریم، تحت تأثیر تفکر اومانیستی است.
  • اوائل انقلاب در فضای آن دوران، اکثراً ادبیات مارکسیستی حاکم بود و اصطلاحات دینی کمتر به‌کار برده می‌شد. شما در آن ادبیات به این سادگی نمی‌توانستید گرایش‌‌ها و نگرش‌های دینی را مطرح کنید. خیلی از روشن‌فکرهای انقلابی تحت تأثیر ادبیات مارکسیستی قرار داشتند و حتی وقتی می‌خواستند از انقلاب خودمان سخن بگویند، با ادبیات مارکسیستی سخن می‌گفتند و معارف دینی را نیز با همان ادبیات بیان می‌کردند.

وقتی تحت تأثیر ادبیات دیگران قرار بگیریم، ناخواسته شبیه آنها فکر خواهیم کرد

  • الان ادبیات ما خیلی اومانیستی و لیبرالیستی است و خیلی تحت تأثیر این «ایسم‌ها» قرار گرفته است. مثلاً گاهی اوقات در برخی موضوعات، ادبیات فمینیستی به‌کار می‌گیریم، گاهی نیز ادبیات سوسیالیستی به‌کار می‌گیریم. بالاخره تحت تأثیر کلمات دیگران قرار می‌گیریم. و این کلمات خیلی کمک‌ می‌کنند به اینکه معانی آنها به ما القاء شود و ما ناخواسته شبیه آنها فکر کنیم. البته اگر آنها درست فکر می‌کردند، اشکالی نداشت که ما هم شبیه آنها فکر کنیم، ولی موضوع این است که آنها غلط فکر می‌کنند و اگر ما هم شبیه آنها فکر کنیم، طبیعتاً غلط فکر خواهیم کرد.
  • یکی از اندیشمندان معاصر در کتاب خودش نوشته است: «امروز اگر بخواهید منطقی فکر کنید، باید به زبان انگلیسی فکر کنید!» یعنی رسماً توصیه می‌کنند که مثل آنها فکر کنیم و این خیلی عجیب است. انگار این‌ طرف که-خیلی پیش از اروپاییان- زادگاه منطق و عقلانیت است، هیچ منطق و عقلانیتی یافت نمی‌شود که اگر بخواهیم عقلانی فکر کنیم، باید با زبان انگلیسی فکر کنیم! انگار ادبیات دینی و اسلامی ما این‌قدر غنای عقلانیت را ندارد! قرآن برای خودش یک ادبیاتی بسیار ویژه‌ای دارد که خیلی تربیت‌کننده است.

ادبیات قرآن با ادبیات ما مأنوس نیست/طرز تفکری قرآنی می‌گوید: خدا همه‌کاره‌ است نه انسان

  • وقتی وارد قرآن می‌شوید می‌بینید ادبیات قرآن با ادبیات ما مأنوس نیست. یک طرز نگاه و طرز تفکر در قرآن جاری است. شما بعد از مدتی مأنوس بودن با قرآن، این طرز تفکر را دریافت می‌کنید و یکی از راه‌های هدایت توسط قرآن کریم، همین است.
  • شما در ادبیات قرآنی، حضور پرقدرت خدا را ملاحظه می‌کنید و کم‌کم باورتان می‌شود که خدا همه‌کاره است نه انسان. این خودش یک تواضعی در جان انسان قرار می‌دهد. آدم‌ها وقتی احساس کنند که از مقدرات و فرامین الهی استقلال دارند، طغیان می‌کنند. خداوند می‌فرماید: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی*أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنى‏»(علق/6و7) یعنی آدم‌ها تا خودشان را مستعنی ببینند، طغیان می‌کنند. این جزء اولین آیاتی است که همان شب اول بر پیامبر(ص) نازل شد.

نقش انسان در هدایت‌ خودش چقدر است؟

  • وقتی در موضوع هدایت در ادبیات قرآنی، غور کنیم، هیبت و عظمت خدا واقعاً ما را خواهد گرفت، چون نقش برجستۀ خدا را در هدایت خودمان می‌بینیم و نقش رقیق خودمان را هم می‌بینیم. خداوند در آخرین کلمۀ آیۀ 56 سورۀ قصص، نقش انسان را در اینکه هدایت بپذیرد یا نپذیرد، اعلام می‌کند: «ای پیامبر، تو هر کسی را که دوست داشته باشی، نمی‌توانی هدایت کنی بلکه هر کسی را خدا بخواهد، هدایتش خواهد کرد و خدا بهتر می‌داند چه کسی هدایت می‌پذیرد؛ إِنَّکَ لا تَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ»(قصص/56)
  • در این آیه از تأثیر انسان بر هدایت خودش سخن گفته می‌شود ولی بسیار رقیق. یعنی برای انسان نقشِ خیلی زیادی در این امر قائل نیست و نقش انسان، به اندازۀ همین کلمۀ «مُهْتَدینَ» بیان شده است و این کلمه به این معنا اشاره دارد که: «آیا انسان هدایت را می‌پذیرد یا نه؟» البته تردیدی نیست که انسان‌ها در سعادت و شقاوت خودشان نقش دارند و فضای هدایت یک فضای جبری نیست ولی باید دید که نقش انسان در هدایت‌ خودش چقدر است؟

در ادبیات قرآنی، نقش انسان در پذیرش هدایت، بسیار کمرنگ‌تر از نقش خدا در هدایت انسان است

  • در ادبیات قرآنی، کلمۀ «اهتداء» که نشان‌دهندۀ نقش انسان در پذیرش هدایت است، بسیار کمرنگ‌تر از نقش و ارادۀ پروردگار عالم در هدایت انسان است. هدایت دو سو دارد: یکی اینکه خداوند اراده کند که ما را هدایت کند و دیگر اینکه ما هدایت الهی را بپذیریم، ولی در ادبیات قرآن می‌بینیم که زیاد روی نقش انسان(در مقابل نقش خداوند) حساب نشده است. مشکل این است که انسان، خودش را در مقابل خدا خیلی حساب می‌کند و روی امکان پذیرش یا عدم پذیرش هدایت توسط خودش، خیلی حساب می‌کند. به همین دلیل است که گناه می‌کند و توبۀ خود را عقب می‌اندازد یا رفتارها و کارهای خوب را به تأخیر می‌اندازد و می‌گوید: «بعداً انجام می‌دهم!» در حالی که معلوم نیست خداوند بعداً به او فرصت بدهد.
  • فقط خدا می‌داند که هر یک از ما چقدر «مهتدی» است؛ یعنی چقدر حاضر است هدایت را بپذیرد و در نهان‌خانۀ دل خود چه شایستگی‌هایی به خدا نشان داده یا احیاناً چه ناشایستگی‌هایی به خدا نشان داده است. چون انسان‌ها موجودات بسیار پیچیده‌ای هستند، خدا بهتر می‌داند چه کسی هدایت‌‌پذیرتر است.

چرا هدایت دست خداست؟ چون فقط خدا می‌داند چه کسی هدایت می‌پذیرد و چه کسی نمی‌پذیرد

  • چرا هدایت دست خداست؟ چون فقط خدا می‌داند چه کسی هدایت می‌پذیرد و چه کسی هدایت نمی‌پذیرد. چون خداوند لیاقت‌ها و شایستگی‌های باطنی انسان‌ها را می‌داند و می‌شناسد.
  • چرا بعضی‌ها به سرعت ایمان می‌آورند و برخی دیگر خیلی دیر ایمان می‌آورند؟ آیا این مسأله تصادفی و شانسی است؟ اصلاً شانسی نیست ولی پذیرش هدایت و حتی دریافت مراتب عالی هدایت، یک مسألۀ فوق العاده پیچیده و مرموز و پنهان در درون انسان است و فقط خدا این رازها را می‌داند. «وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ»(قصص/56) خداوند هم به کسی اطمینان نداده است که حتماً از مهتدین باشد. ما در این میان، باید وظایف خود را انجام دهیم و نگران عاقبت به خیری خومان باشیم. کمااینکه اولیاء خدا هم نسبت به عاقبت به خیری خود نگران بودند.
  • پیچیدگی هدایت‌پذیری انسان را در این روایت ببینید: امام صادق(ع) دربارۀ این آیه که «خدا بین انسان و قلبش حائل می‌شود؛ أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ»(انفال/24) می‌فرماید: منظور خداوند از این آیۀ قرآن این است که خداوند مانع می‌شود که انسان باور کند باطل، حق است؛ فِی قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى -وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ‏ فَقَالَ یَحُولَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَنْ یَعْلَمَ أَنَّ الْبَاطِلَ حَقٌّ»(توحید صدوق/358) خدا هیچ وقت اجازه نمی‌دهد مؤمن باور کند که باطل، حق است. در روایات دیگر نیز به این موضوع اشاره شده است(امام صادق(ع): أَبَى اللَّهُ أَنْ یَجْعَلَ الْحَقَّ فِی قَلْبِ الْمُؤْمِنِ بَاطِلًا لَا شَکَّ فِیهِ وَ أَبَى اللَّهُ أَنْ یَجْعَلَ الْبَاطِلَ فِی قَلْبِ الْکَافِرِ الْمُخَالِفِ حَقّاً لَا شَکَّ فِیهِ؛ محاسن/1/277) مؤمن یک خوبی‌ و شایستگی‌هایی در دلش دارد که خدا اجازه نمی‌دهد، باطل را باور کند.

در اولین مرحلۀ هدایت، خدا قلب همۀ انسان‌ها را به صورت مستقیم و بی‌واسطه هدایت می‌کند

  • اینکه «خدا چگونه ما را هدایت می‌کند؟» سؤالی است که به چند صورت می‌توان آن را معنا کرد. مثلاً اینکه «خدا به چه چیزی هدایت می‌کند؟»، «خدا با چه چیزی ما را هدایت می‌کند؟» یا «خدا در چند مرحله ما را هدایت می‌کند؟» در اینجا می‌خواهیم به سؤال اخیر پاسخ دهیم و اولین مرحلۀ هدایت را معرفی کنیم.
  • خداوند در قدم اول، همۀ انسان‌ها را به صورت مستقیم و بی‌واسطه، هدایت می‌کند؛ یعنی قلب انسان‌ها را به خودش هدایت می‌کند؛ حتی قبل از اینکه به واسطۀ قرآن کریم، بخواهد ما را هدایت کند. شما وقتی به قرآن می‌رسید و حقانیت قرآن را می‌یابید، قبلش خدا شما را به این هدایت کرده است که اصلاً «حق چیست؟» و بعد از این هدایت اولیه است که وقتی حق را در قرآن می‌بینید، می‌گویید: «بله، همین است! این حق است.» یعنی خداوند ابتدا حق را به قلب ما الهام کرده بود، که ما آن را می‌فهمیم. شاید بتوان گفت، این هدایت، همان هدایت فطری اولیه باشد.
  • مراحل بعدی هدایت را در جلسات بعد مورد بحث قرار می‌دهیم. مثلاً اینکه خداوند با مقدراتش، چگونه انسان را هدایت می‌کند. یا اینکه خدا با قرآن، چگونه انسان را هدایت می‌کند. یا اینکه خداوند با هادیانی مانند ائمۀ هدی(ع) چگونه ما را هدایت می‌کند؟ یا اینکه با تجربه‌های تلخ و شیرین چگونه ما را هدایت می‌‌کند؟ با سنت‌های حاکم بر عالم هستی، چگونه ما را هدایت می‌کند؟ حتی با نیاز آدم‌ها به ازدواج، چگونه آنها را هدایت می‌کند؟ یعنی همین نیاز زن و مرد به همدیگر، آیه و نشانه و ابزار هدایت است، کمااینکه خداوند می‌فرماید: «از نشانه‏هاى خدا این است که براى شما از جنس خودتان همسرانى آفرید؛ وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً»(روم/21)

خدا بندگانش را با عوامل هدایت‌کننده، محاصره کرده ولی خودش اولین عامل هدایت است

  • خداوند متعال بندگان خود را با عوامل هدایت‌کننده، محاصره کرده است ولی خودش اولین عامل هدایت است. بگذارید خودِ پرودگار، شما را هدایت کند. در این صورت بقیۀ عوامل، همه مذکّر(یادآوری‌کنندۀ) او خواهند بود. حتی خداوند به پیامبر(ص) می‌فرماید: «ای پیغمبر! تو فقط یادآوری‌کننده هستی؛ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ»(غاشیه/21) یعنی منِ خدا، آن کاری که برای هدایت انسان‌ها باید می‌کردم، انجام داده‌ام و تو فقط یادآوری کن و بر آن تأکید کن و تقویتش کن.
  • دربارۀ اینکه خداوند متعال، خودش مستقیماً ما را هدایت می‌کند، یک عبارت فوق‌العاده زیبا در آغاز دعای ابوحمزۀ ثمالی وجود دارد که می‌گوید: «خدایا! من به واسطۀ خودت تو را شناختم، تو خودت مرا به خودت راهنمایی کردی و به سوی خودت دعوت کردی؛ بِکَ عَرَفْتُکَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیْکَ وَ دَعَوْتَنِی إِلَیْکَ»(مصباح‌المتهجد/2/582) یعنی من از مخلوقات تو به تو پی نبردم، بلکه از خودت، تو را دریافتم. یعنی من فهمیدم و احساس کردم که تو من را به سوی خودت دعوت کردی، و خودت را مستقیم به من معرفی کردی و وقتی من برای وجود تو دنبال دلیل می‌گشتم، تو خودت به عنوان دلیل آمدی. (در ادعیه دیگر نیز شبیه این دعا آمده است: «إِلَهِی بِکَ عَرَفْتُکَ وَ بِکَ اهْتَدَیْتُ ُ إِلَى أَمْرِک‏»(مهج‌الدعوات/144))

اولین مرتبۀ هدایت، اولین وسیلۀ هدایت، و اولین شیوۀ هدایت، خودِ خداوند است

  • اولین مرتبۀ هدایت، اولین وسیلۀ هدایت، و اولین شیوۀ هدایت، خودِ خداوند است. این مرتبۀ اول هدایت است که اگر مؤثر نبود، مراتب بعدی هدایت هم هست تا بر انسان تأثیر بگذارد. اما به نظر می‌رسد اولیاء خدا همگی این‌طوری به پروردگار عالم هدایت می‌شوند. آن‌قدر باطن‌شان صاف و نورانی و بدون انانیت است و آن‌قدر صادقانه دنبال حقایق عالم هستند، که می‌فهمند و حس می‌کنند «کسی اینجا هست».
  • می‌دانید خدا چقدر بنده‌اش را دوست دارد؟ اگر انسان بتواند این کشش محبت لطف خدا به خودش را حس کند، خیلی ارزش دارد. اگر انسان این محبت را درک کند، واقعاً می‌میرد. اولیاء خدا هرچقدر در عبادت خدا سعی می‌کنند، باز هم نمی‌توانند از خجالت و شرم بابت این محبت خدا به خودشان بیرون بیایند.
۹۳/۰۴/۲۹
بیان معنوی

خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟-8

چرا احساس می‌کنیم هدایت و ضلالت تصادفی است؟/ اگر خدا بعضی‌ها را گمراه می‌کند برای این است که رذالتی در آنها می‌بیند/ بعضی‌ها هر معجزه‌ای برای‌شان آورده شود ایمان نمی‌آورند و بعضی‌ها با یک تلنگر متحول می‌شوند/ خدا به دشمنان مؤمنین فرصت می‌دهد که با سخنان فریبنده و دهان‌پُرکن، افراد ناشایست را جذب کنند

پناهیان: پیچیدگی هدایت کار را به جایی می‌رساند که ما احساس می‌کنیم گویا موضوع هدایت شدن یا هدایت نشدن انسان‌ها، شانسی و تصادفی است. هدایت امر بسیار پیچیده‌ای است و خدا هر کسی را هدایت نمی‌کند چون می‌داند در باطن آدم‌ها چه خبر است. کسی که هدایت می‌شود یک گوهر درونی دارد که باعث می‌شود خدا هدایتش کند. و اگر خدا بعضی‌ها را گمراه می‌کند به خاطر این است که یک رذالتی در آنها می‌بیند.

حجت الاسلام پناهیان به مناسبت ماه مبارک رمضان 30 شب در مصلی بزرگ امام خمینی با موضوع «خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟» سخنرانی می‌کند. در ادامه گزیده‌ای از مباحث مطرح شده در جلسه هشتم را می‌خوانید:

چرا ما احساس می‌کنیم که هدایت و ضلالت انسان‌ها، شانسی است؟

  • یکی از ویژگی‌های هدایت، پیچیدگی آن است. چون هدایت می‌خواهد انسان را -که یک موجود پیچیده است- به خدایی که بی‌نهایت پیچیده است، جلب کند و برساند. لذا خداوند می‌فرماید: هدایت فقط کار خودم است (وَ اللَّهُ یَهْدی مَنْ یَشاءُ؛ بقره/213) چه کسی جز خدا می‌تواند بفهمد که این انسانِ پیچیده، چه بدی‌هایی در نهان‌خانۀ دلش دارد؟ چه بسا خودِ آن انسان هم نداند چه بدی‌های پنهانی دارد.
  • پیچیدگی هدایت کار را به جایی می‌رساند که ما احساس می‌کنیم گویا موضوع هدایت شدن یا هدایت نشدن انسان‌ها، شانسی و تصادفی است، چون کسی نمی‌تواند بگوید این انسان، در نهایت امر، هدایت می‌شود یا نه؟ لذا در روایات به پدر و مادرها توصیه شده است که تا 14 سالگی برای تربیت فرزند خود زحمت بکشید، و بعد از آن اگر دیدید آدم بدی شد، دیگر به شما ربطی ندارد و شما نمی‌توانید برایش کاری انجام دهید (قَالَ الصَّادِقُ ع: دَعِ ابْنَکَ یَلْعَبُ سَبْعَ سِنِینَ وَ أَلْزِمْهُ نَفْسَکَ سَبْعاً فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا خَیْرَ فِیهِ؛ کافی/6/46) چون او خودش را به خدا اثبات کرده است و لایق هدایت الهی نبوده است. البته کمک کردن به او اشکالی ندارد، کمااینکه اولیاء خدا به آدم‌های بد هم کمک می‌کردند.

چرا خدا کسی را که قصد داشت پیامبر(ص) را به قتل برساند، هدایت کرد؟

  • کسی بود که می‌گفت: من خیلی کینۀ پیامبر اکرم(ص) را به دل داشتم، و قصد داشتم ایشان را به قتل برسانم. وقتی مکّه توسط ایشان فتح شد، از کشتن ایشان مأیوس شده بودم اما وقتی غزوۀ حنین پیش آمد، تصمیم گرفتم در گرما گرم جنگ، آن حضرت را به قتل برسانم. در یک فرصت مناسبی که در جنگ پیش آمد، از حضرت پشت رفتم و شمشیرم را بلند کردم، اما وقتی خواستم نزدیک او بروم، قلبم گرفت و نتوانستم کاری بکنم. گویا شعله‌ای آتش به سوی من آمد و نتوانستم. بعد پیامبر اکرم(ص) به من نگاه کرد و فرمود: خُب چرا ایستاده‌ای؟ زودباش برو با دشمن جنگ کن! بعد ایشان دستش را روی سینۀ من گذاشت و من احساس کردم محبت شدیدی نسبت به ایشان در قلبم ایجاد شده است. جلو رفتم و جنگیدم و اگر پدرم هم می‌خواست جلوی من بایستد، براى کمک به رسول خدا(ص) او را مى‏کشتم.
  • وقتى که جنگ تمام شد. به حضور پیامبر(ص) رفتم، به من فرمود: آنچه را که خدا براى تو مى‏خواهد بهتر از چیزى است که خودت مى‏خواهى. تو می‌خواستی کارهایی انجام دهی، ولی خداوند نخواست؛ أَنَّ شَیْبَةَ بْنَ عُثْمَانَ بْنِ أَبِی طَلْحَةَ قَالَ مَا کَانَ أَحَدٌ أَبْغَضَ إِلَیَّ مِنْ مُحَمَّدٍ... فَلَمَّا انْهَزَمَ النَّاسُ وَ بَقِیَ مُحَمَّدٌ وَحْدَهُ وَ النَّفَرُ الَّذِینَ بَقُوا مَعَهُ جِئْتُ مِنْ وَرَائِهِ وَ رَفَعْتُ السَّیْفَ حَتَّى إِذَا کِدْتُ أَحُطُّهُ غُشِیَ فُؤَادِی فَلَمْ أُطِقْ ذَلِکَ فَعَلِمْتُ أَنَّهُ مَمْنُوعٌ... ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیَّ مُحَمَّدٌ ص فَقَالَ لِی ادْنُ یَا شَیْبَةُ وَ قَاتِلْ وَ وَضَعَ یَدَهُ فِی صَدْرِی فَصَارَ أَحَبَّ النَّاسِ إِلَیَّ... فَلَمَّا انْقَضَى الْقِتَالُ دَخَلْنَا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ لِی الَّذِی أَرَادَ اللَّهُ بِکَ خیرا [خَیْرٌ] مِمَّا أَرَدْتَهُ لِنَفْسِکَ وَ حَدَّثَنِی بِجَمِیعِ مَا زَوَّرْتُهُ فِی نَفْسِی. فَقُلْتُ مَا اطَّلَعَ عَلَى هَذَا إِلَّا اللَّهُ فَأَسْلَمْتُ»(خرائج/1/118)
  • چرا برای کسی که می‌خواست پیامبر(ص) را به قتل برساند، این اتفاق افتاد و هدایت شد؟ آیا شانسی بود؟ نه! به خاطر این بود که او یک خوبی‌ای در درونش داشته و حتماً یک روزی در زندگی‌اش به یک هدایتی از هدایت‌های الهی جواب مثبت داده و لذا خداوند دست او را گرفت و هدایتش کرد.

بعضی‌ها یک مردانگی‌هایی دارند که خدا هدایت‌شان می‌کند و بعضی‌ها هم یک نامردی‌هایی دارند

  • بعضی‌ها یک مردانگی‌هایی دارند که خدا هدایت‌شان می‌کند از سوی دیگر آدم‌هایی نیز هستند که در کنار خوبان عالم هستند ولی یک نامردی‌هایی دارند. به عنوان مثال، برخی از اصحاب پیامبر(ص) که انس بن مالک هم در بین آنها بود، از پیامبر(ص) می‌خواهند که اصحاب کهف را به آنها نشان دهد. پیامبر اکرم(ص)  می‌خواهد علی بن ابیطالب(ع) هم با آنها همراه شود و بعد مکاشفه‌ای برای آنها رخ می‌دهد و اصحاب کهف را می‌بینند. به آنها سلام می‌دهند ولی اصحاب کهف جواب نمی‌دهند. بعد علی(ع) به اصحاب کهف سلام می‌دهد و اصحاب کهف سلام ایشان را جواب می‌دهند. حضرت از آنها می‌پرسند: چرا جواب مرا دادید و جواب آنها را ندادید؟ می‌گویند: ما مأمور هستیم به پیامبر(ص) یا وصی او جواب دهیم و تو وصی پیامبر(ص) هستی.
  • بعد از این جریان، پیامبر(ص) به انس بن مالک فرمود: تو شاهد باش و اگر یک روزی لازم شد براى این قضیه به نفع علی(ع) شهادت بده! اما بعدها در جریان احتجاج برای خلافت وقتی علی(ع) از انس بن مالک خواست که شهادت بدهد، او شهادت نداد و گفت که من یادم نمی‌آید! علی(ع) فرمود اگر واقعاً یادت می‌آید و نمی‌گویی، خداوند تو را دچار بیماری کوری و برص(پیسی) کند. انس از جای خود بلند نشده بود که به این دو بیماری دچار شد و تا آخر عمرش هم گرفتار این بیماری‌ها بود. (أَنَّ الصَّحَابَةَ سَأَلُوا النَّبِیَّ ص أَنْ یَأْمُرَ الرِّیحَ فَتَحْمِلَهُمْ إِلَى أَصْحَابِ الْکَهْفِ... فَقَامَ عَلِیٌّ ع فَقَالَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ یَا أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ الَّذِینَ‏ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً  فَقَالُوا وَ عَلَیْکَ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ یَا أَبَا الْحَسَنِ... فَحَدَّثَنَا کَأَنَّهُ کَانَ مَعَنَا ثُمَّ قَالَ اشْهَدْ بِهَذَا لِعَلِیٍّ یَا أَنَسُ. قَالَ أَنَسٌ فَاسْتَشْهَدَنِی عَلِیٌّ ع وَ هُوَ عَلَى الْمِنْبَرِ فَدَاهَنْتُ فِی الشَّهَادَةِ. فَقَالَ إِنْ کُنْتَ کَتَمْتَهَا مُدَاهَنَةً مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَأَبْرَصَکَ اللَّهُ وَ أَعْمَى عَیْنَیْکَ وَ أَظْمَأَ جَوْفَکَ فَلَمْ أَبْرَحْ مِنْ مَکَانِی حَتَّى عَمِیتُ وَ بَرِصْتُ. وَ کَانَ أَنَسٌ لَا یَسْتَطِیعُ الصَّوْمَ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ وَ لَا فِی غَیْرِهِ مِنْ شِدَّةِ الظَّمَاءِ وَ کَانَ یُطْعِمُ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ کُلَّ یَوْمٍ مِسْکِینَیْنِ حَتَّى فَارَقَ الدُّنْیَا وَ هُوَ یَقُولُ هَذَا مِنْ دَعْوَةِ عَلِیٍ؛ خرائج/1/210)

خدا هر کسی را هدایت نمی‌کند /کسی که هدایت می‌شود یک گوهر درونی دارد

  • هدایت امر بسیار پیچیده‌ای است و خدا هر کسی را هدایت نمی‌کند چون می‌داند در باطن آدم‌ها چه خبر است. کسی که هدایت می‌شود یک گوهر درونی دارد که باعث می‌شود خدا هدایتش کند. امام صادق(ع) می‌فرماید: «به خدا قسم ما اهل‌بیت را کسی از عرب و عجم(از همۀ آدم‌ها) نمی‌تواند دوست داشته باشد مگر اینکه اهل بیوتات باشد(خانواده‌دار و اصیل باشد) و یک شرافتی و یک گوهری داشته باشند و باطن‌دار باشند و کسی نمی‌تواند ما را دشمن بدارد، مگر هر آدمی که یک ناپاکی و پستی‌ای دارد؛ وَ اللَّهِ لَا یُحِبُّنَا مِنَ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ إِلَّا أَهْلُ الْبُیُوتَاتِ وَ الشَّرَفِ وَ الْمَعْدِنِ وَ لَا یُبْغِضُنَا مِنْ هَؤُلَاءِ وَ هَؤُلَاءِ إِلَّا کُلُّ دَنَسٍ مُلْصَقٍ»(کافی/8/316) اصالت خانوادگی لزوماً به این معنا نیست که از خانوادۀ مشهوری باشد، بسیاری از مشهورین در صدر اسلام و بعد از آن بوده‌اند که هدایت نشده و نابود شده‌اند. و بعضی‌ها هم، غلام یا برده بوده‌اند ولی به لحاظ خانوادگی یک اصالت و یک ریشه یا گوهری دارند. مثلاً بعضی‌ها یک غیرتی دارند، بعضی‌ها یک حیائی دارند. بعضی‌ها یک سخاوتی دارند.
  • در همان آغاز قرآن کریم، خداوند می‌فرماید: این قرآن هر کسی را هدایت نمی‌کند بلکه فقط کسانی را که «تقوا» داشته باشند هدایت می‌کند. «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ»(بقره/2) و البته هر کسی که کار خوبی انجام دهد، جزء متقین نخواهد بود. قابیل هم کار خوب انجام داد(قربانی داد) ولی خداوند از او قبول نکرد و فرمود که خدا فقط از متقین قبول می‌کند. «وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قالَ إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقین»(مائده/27)

آن روی سکۀ هدایت، ضلالت است / چرا بعضی‌ها هدایت نمی‌شوند؟

  • آن روی سکۀ هدایت، ضلالت است و همان‌طور که هدایت پیچیده است، ضلالت هم پیچیده است. می‌خواهیم ببینیم چرا بعضی‌ها هدایت نمی‌شوند؟  
  • خداوند می‌فرماید: «بعضی‌ها با تأکید زیاد به خدا قسم می‌خورند که اگر یک معجزه و نشانه‌ای بیاوری، ما ایمان خواهیم آورد. به آنها بگو آیات و نشانه‌ها و معجزات، در دست خداوند است و شما نمی‌دانید که اگر این آیات و نشانه‌ها را بفرستم، باز هم ایمان نخواهند آورد؛ وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَتْهُمْ آیَةٌ لَیُؤْمِنُنَّ بِها قُلْ إِنَّمَا الْآیاتُ عِنْدَ اللَّهِ وَ ما یُشْعِرُکُمْ أَنَّها إِذا جاءَتْ لا یُؤْمِنُون»(انعام/109) در آیه بعد می‌فرماید: «اصلاً خودمان اگر آیه و نشانه‌ای نازل شود، چشمان آنها را می‌بندیم و دل‌های آنها را کور می‌کنیم که تحت تأثیر آیه و نشانه قرار نگیرند و در همان کفر مرحلۀ اول‌شان که ایمان نیاوردند؛ باقی بمانند؛ وَ نُقَلِّبُ أَفِْدَتهَُمْ وَ أَبْصَارَهُمْ کَمَا لَمْ یُؤْمِنُواْ بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فىِ طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُون»(انعام/110)

اگر خدا بعضی‌ها را گمراه می‌کند برای این است که یک رذالتی در آنها می‌بیند

  • طبق آیه فوق کسانی که از پیامبر(ص) درخواست معجزه می‌کردند، در واقع مشکل‌شان کمبود نشانه و معجزه نبود. و خداوند هم می‌داند که چرا آنها در همان مرحلۀ اول ایمان نیاوردند؟ چون آنها آدم‌های رذلی هستند (یک رذالتی در دل‌شان دارند) و ایمان نیاوردن‌شان صرفاً به‌خاطر یک جهالت سطحی یا اشتباه نبوده است. لذا خدا می‌فرماید: اگر معجزه و نشانه‌ای هم بفرستم، اصلاً نمی‌گذارم آنها ببینند. (وَ نُقَلِّبُ أَفِْدَتهَُمْ وَ أَبْصَارَهُمْ کَمَا لَمْ یُؤْمِنُواْ بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ)
  • در آیۀ بعد می‌فرماید: «اگر ما ملائکه را بر اینها نازل کنیم و مرده‌ها با آنها سخن بگویند و همه‌چیز را محشور کنیم و مقابل چشمان‌شان بیاوریم، آنها ایمان نمی‌آورند؛ وَ لَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَیهِْمُ الْمَلَئکَةَ وَ کلََّمَهُمُ المَْوْتىَ‏ وَ حَشرَْنَا عَلَیهِْمْ کلُ‏َّ شىَ‏ْءٍ قُبُلًا مَّا کاَنُواْ لِیُؤْمِنُواْ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ»( انعام/110) این نشان می‌دهد که کار هدایت فقط در دست خودِ خداوند است و اگر خدا بعضی‌ها را گمراه می‌کند به خاطر این است که یک رذالتی در آنها می‌بیند.

بعضی‌ها هر معجزه‌ای برای‌شان آورده شود، ایمان نمی‌آورند و بعضی‌ها هم با یک تلنگر، متحول می‌شوند

  • بعضی‌ها هستند که هر آیه و نشانه‌ و معجزه‌ای هم برای‌شان آورده شود، ایمان نمی‌آورند و بعضی‌ها هم با یک تلنگر، کاملاً متحول می‌شوند مثلاً با یک نصیحت و موعظه یا با شنیدن یک آیۀ قرآن هدایت می‌شوند.(مانند فضیل عیّار که با شنیدن یک آیۀ قرآن، متحول شد)
  • یک مرد اعرابی نسبت به پیامبر(ص) بغض و کینۀ زیادی در دل داشت به حدّی که صریحاً به پیامبر گفت: اگر فرصتی پیدا کنم، تو را به قتل می‌رسانم! پیامبر(ص) فرمود: چرا می‌خواهی مرا بکُشی؟ به من ایمان بیاور! او گفت: من به تو ایمان بیاورم؟! هرگز به تو ایمان نمى‏آورم مگر اینکه این سوسمار به تو ایمان آورد (و به سوسماری که آنجا بود اشاره کرد) حضرت به آن سوسمار فرمود: اى سوسمار، من کیستم؟ سوسمار گفت: تو فرستاده پروردگار عالم و خاتم پیامبران هستى. سعادتمند است کسى که تو را تصدیق کند و زیانکار است کسى که تو را تکذیب نماید. آن شخص وقتی این معجزه را دید، به پیامبر(ص) گفت: وقتى پیش تو آمدم مبغوضترین شخص نزد من بودى ولى الآن محبوبترین فرد هستى. و بعد هم به پیامبر(ص) ایمان آورد و پیش قبیله خود «بنى سلیم» برگشت و قضیه را به آنها گفت و هزار نفر از آنها مسلمان شدند. (أَنَّ النَّبِیَّ ص کَانَ فِی أَصْحَابِهِ إِذْ جَاءَ أَعْرَابِیٌّ وَ مَعَهُ ضَبٌّ قَدْ صَادَهُ وَ جَعَلَهُ فِی کُمِّهِ قَالَ مَنْ هَذَا قَالُوا هَذَا النَّبِیُّ فَقَالَ وَ اللَّاتِ وَ الْعُزَّى مَا أَحَدٌ أَبْغَضَ إِلَیَّ مِنْکَ وَ لَوْ لَا أَنْ یُسَمِّیَنِی قَوْمِی عَجُولًا لَعَجَّلْتُ عَلَیْکَ فَقَتَلْتُکَ... فَإِنَّکَ الْآنَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ نَفْسِی وَ وَالِدَیَّ  أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّکَ رَسُولُ اللَّهِ فَرَجَعَ إِلَى قَوْمِهِ وَ کَانَ مِنْ بَنِی سُلَیْمٍ فَأَخْبَرَهُمْ بِالْقَضِیَّةِ وَ آمَنَ أَلْفُ إِنْسَانٍ مِنْهُمْ؛ الخرائج/1/38)

خدا برای دشمنان مؤمنین فرصت‌هایی پیش می‌آورد که با سخنانی قشنگ و فریبنده، یکدیگر را تأیید کنند تا هدایت نشوند

  • خداوند در ادامۀ آیات فوق می‌فرماید: «این است که ما برای هر پیامبری، دشمنانی قرار می‌دهیم، شیاطین و دیوهایی که انسان یا جنّ هستند، اینها برای همدیگر، سخنان قشنگ و زیبایی می‌گویند(انگار می‌خواهند همدیگر را در کفرشان دلداری دهند و همدیگر را تأیید و تقویت کنند و به هم دلگرمی بدهند)؛ وَ کَذَالِکَ جَعَلْنَا لِکلُ‏ِّ نَبىِ‏ٍّ عَدُوًّا شَیَاطِینَ الْانسِ وَ الْجِنّ‏ِ یُوحِى بَعْضُهُمْ إِلىَ‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا»(انعام/112)
  • گاهی اوقات خداوند به بعضی‌ها فرصت می‌دهد که از مؤمنین، ایرادهایی بگیرند(از عدم توفیق مؤمنین در برخی صحنه‌ها سوء استفاده کنند) و بعد هم چهارتا تهمت و دروغ روی آن بگذارند و یک سخنان دهان‌پُرکن و فریبنده و طعنه‌آمیزی علیه مؤمنین درست کنند تا به این وسیله یک تأییدی برای خودشان پیدا کنند و به آن دلگرم شوند. به خصوص اینکه امروزه با امکاناتی مثل سایت‌ها، پیامک‌ها و... این سخنان دهان‌پُرکن را خیلی زود بین خودشان منتشر می‌کنند.
  • می‌دانید چرا خداوند این بساط را برای اهل کفر و باطل، فراهم می‌کند؟ برای اینکه آنها با این سخنان دهان‌پُرکن و قشنگ، همدیگر را تأیید و تقویت کنند تا هدایت نشوند و به سوی خدا نروند. یعنی خداوند یک فرصت‌هایی برای آنها پیش می‌آورد که بتوانند با یک سخنانی، خودشان را تأیید کنند و به خودشان مغرور شوند تا هدایت نشوند و در لجنزار ضلالت فرو بروند.
  • چون آنها در همان مرحلۀ اول ایمان نیاورده بودند و خدا می‌داند که آنها به‌‌خاطر رذالتی که در دل داشتند، ایمان نیاورده بودند، لذا خدا اصلاً نمی‌گذارد ایمان بیاورند. بعد خداوند می‌فرماید: «اگر خدا می‌خواست نمی‌گذاشت آنها این کارها را انجام دهند(یعنی خدا می‌خواهد که این کارها را انجام دهند) آنها را رها کن و بگذار افترا ببندند؛ وَ لَوْ شَاءَ رَبُّکَ مَا فَعَلُوهُ  فَذَرْهُمْ وَ مَا یَفْترَُون»(انعام/112)

خدا به دشمنان مؤمنین این فرصت را هم می‌دهد که با سخنان فریبنده و دهان‌پُرکن، سایر افراد ناشایست را هم جذب کنند

  • در آیه بعد می‌فرماید: «(می‌دانید چرا من این فرصت را به آنها می‌دهم؟) برای اینکه می‌خواهم دلِ سایر کسانی که ایمان نیاورده‌اند به آنها(دشمنانی که سخنان فریبنده می‌گویند) علاقمند شود و جذب شود، تا آنها را بپسندند و اینها هم به همان جایی برسند که آن دشمنان به آنجا رسیده‌اند؛ وَ لِتَصْغَى إِلَیْهِ أَفِْدَةُ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالاَْخِرَةِ وَ لِیرَْضَوْهُ وَ لِیَقْترَِفُواْ مَا هُم مُّقْترَِفُون»(انعام/113)
  • خداوند به دشمنان مؤمنین اجازه می‌دهد که سخنان به‌ظاهر قشنگ ولی فریبنده بگویند تا سایر آدم‌های ناشایست و رذلی که ایمان نمی‌آورند، از آن سخنان فریبنده، خوش‌شان بیاید و عاشقِ آنها شوند و دور آنها جمع شوند. یعنی خداوند یک سخنان قشنگ(و فریبنده‌ای) را به زبان دشمنان پیامبر و اولیاء‌الله جاری می‌کند تا افراد رذلی که ایمان نیاورده‌اند آن سخنان زیبا را بپسندند و به همان طرفی بروند که دشمنان خدا رفته‌اند و به این ترتیب، در ضلالت خود باقی بمانند و دیگر هدایت نشوند.
  • اگر این آیات را واقعاً جدّی بگیریم، خوف از ضلالت در دل‌های ما می‌افتد و این لازم است. در کنار شوق به هدایت، نیاز است که خوف از ضلالت هم در دل ما باشد تا ملتمسانه از خداوند هدایت را تمنا کنیم و برای هدایت شدن، درِ خانۀ خدا ضجه بزنیم.
۲ نظر ۹۳/۰۴/۲۵
بیان معنوی

خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟-7

هدایت آن‌قدر پیچیده است که خداوند آن را فقط به خودش نسبت داده

حجت الاسلام پناهیان به مناسبت ماه مبارک رمضان 30 شب در مصلی بزرگ امام خمینی با موضوع «خدا چگونه انسان را هدایت می‌کند؟» سخنرانی می‌کند. در ادامه گزیده‌ای از مباحث مطرح شده در جلسه هفتم را می‌خوانید:

هدایت آن‌قدر پیچیده است که خدا هدایت انسان‌ها را فقط به خودش نسبت داده و نه حتی به پیامبر(ص)

  • هدایت یک امر باعظمت و یک اتفاق بسیار پیچیده است که باید پیچیده بودن آن را درک کنیم. هدایت یک راز و رمزی بین پروردگار عالم و بندگان اوست. همان‌طور که از ظاهر آدم‌ها نمی‌توان باطن آنها را شناسایی کرد، درجات انسان‌ها و علت سعادت و شقاوت انسان‌ها را هم به این سادگی نمی‌توان بررسی کرد.
  • هدایت آن‌قدر مرموز و پیچیده است که خداوند متعال، آن را به خودش اختصاص داده و فقط به خودش نسبت داده و بارها فرموده است: هر کسی را که خدا بخواهد، هدایتش می‌کند «وَ اللَّهُ یَهْدی مَنْ یَشاءُ»(بقره/213) یا «فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ»(فاطر/8) حتی به پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «تو نمی‌توانی هر کسی را که دوست داشته باشی، هدایت کنی؛ إِنَّکَ لا تَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدین»(قصص/56)

هدایت‌های الهی، شانسی نیست و به اراده‌های خودمان بستگی دارد/ لحظات تغییر انسان واقعاً ناشناخته و پیچیده هستند

  • هدایت‌های الهی، شانسی نیست، بلکه به اراده‌های خودمان بستگی دارد. در جریان تحقق یافتن اراده‌های پنهان انسان است که یک‌دفعه‌ای این انسان یک ارزش فوق‌العاده پیدا می‌کند. البته اینکه اراده در وجود انسان، چگونه تحقق پیدا می‌کند، بحث جداگانه و مفصلی را می‌طلبد.
  • می‌دانید که رفتارهای انسان بر اساس علاقه‌های اوست. هر کسی هر علاقه‌ای داشته باشد بر اساس آن علاقه، عمل می‌کند و تقریباً اراده و توان اینکه جلوی علاقۀ خود را بگیرد، ندارد. مگر اینکه دو تا علاقه در تعارض و تزاحم با هم باشند و یکی از آنها زورش بر دیگری بچربد. آن لحظۀ تزاحم و تعارض دو علاقه، لحظۀ تصمیم‌گیری انسان است. این لحظه‌ای که انسان تصمیمش را به نفع خوبی‌ها یا به نفع بدی‌ها می‌گیرد، در وجود انسان، بسیار ناشناخته است. این لحظه‌ای که انسان می‌تواند تغییر کند و مسیر خود را کج کند، یا تصمیم بسیار خوب و بالایی بگیرد، واقعاً ناشناخته است، در این لحظات، فقط «خدا» حضور دارد و «نهان‌خانه یا سرّ درونی انسان».

بعضی‌ها فکر می‌کنند آدم‌ خوبی هستند ولی بدی‌هایی در نهان‌خانۀ دل دارند/ ابن ملجم چون بدی‌هایی در دلش پنهان کرده بود، خدا هدایتش نکرد

  • ممکن است یک کسی، آدم بدی باشد ولی در سرّ یا نهان‌خانۀ دلش، نامردی ندارد. چنین کسی علی‌رغم بدی‌‌هایی که دارد، خداوند یک روزی دستش را می‌گیرد. و برعکس، آدم‌های خوبی هم هستند که یک نامردی‌هایی در نهان‌خانۀ دلشان دارند، که خداوند از اینها بدش می‌آید، اما خودشان هم فکر می‌کنند واقعاً آدم خوبی هستند. به عنوان مثال، مردی نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد و گفت: من شما را دوست دارم. حضرت فرمود: به خدا سوگند، تو مرا دوست ندارى و آن مرد از اینکه حضرت از نهان‌خانۀ دلش خبر داده بود، خیلی تعجب کرد چون واقعاً خودش فکر می‌کرد حضرت را دوست دارد (أَنَّ رَجُلًا قَالَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ اللَّهِ إِنِّی لَأُحِبُّکَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَقَالَ عَلِیٌّ ع وَ اللَّهِ مَا تُحِبُّنِی فَغَضِبَ الرَّجُلُ فَقَالَ کَأَنَّکَ وَ اللَّهِ تُخْبِرُنِی مَا فِی نَفْسِی...‏؛ بصائرالدرجات/1/88) اینها به خاطر پیچیدگی‌های روح انسان است.
  • ابن ملجم هم فکر می‌کرد که واقعاً امیرالمؤمنین(ع) را دوست دارد، لذا وقتی حضرت به او خبر داد که قاتل ایشان خواهد بود، به شدت تعجب کرد. (إِنَّ قَلْبِی مُحِبٌّ لَکَ وَ إِنِّی وَ اللَّهِ أُوَالِی وَلِیَّکَ وَ أُعَادِی عَدُوَّکَ...؛ بحارالانوار/42/262) ابن ملجم، چه بدذاتی‌ای داشت که در نهایت، به آن شقاوت رسید؟ چه بدی‌هایی در نهان‌خانۀ دلش پنهان کرده بود که خدا هدایتش نکرد؟
  • آیا زبیر، خودش می‌دانست که چه اتفاقی در نهان‌خانۀ دلش می‌افتد؟ آیا می‌دانست که این‌‌همه عبادت یا کارهای خوبی که انجام داده است‌، بی‌فایده بوده و خداوند از او خوشش نیامده است؟

فلسفۀ امتحانات الهی این است که روح پیچیده و پنهان انسان را رو بیاورند/ از پیچیده‌ترین بخش‌های هدایت، دعوت به ولایت است

  • انسان خیلی موجود پیچیده‌ای است و به این سادگی نمی‌شود از وجود او سردرآورد. فلسفۀ امتحانات الهی نیز این است که این روح پیچیده و پنهان انسان را باز کنند و رو بیاورند. اینکه پیامبر(ص) فرمود: «کسی که خودش را بشناسد، خدا را شناخته است؛ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه‏»(مصباح‌الشریعه/ص13) در واقع عظمت خودشناسی را نشان می‌دهد. عرفا یک عمر با دقت در مقام عمل تلاش می‌کنند که به این خودشناسی برسند. وقتی انسان این‌قدر موجود پیچیده‌ای است، هدایت او هم مسألۀ پیچیده‌ای خواهد بود. از پیچیده‌ترین بخش‌های هدایت، دعوت به ولایت است.

هدایت از دو ناحیه، بسیار مرموز و پیچیده است: 1- به خاطر پیچیده بودن انسان 2- پیچیده و بی‌نهایت بودن خداوند

  • هدایت از دو ناحیه، بسیار مرموز و پیچیده است. اولاً از ناحیۀ انسان؛ یعنی چون روح انسان بسیار پیچیده است، طبیعتاً هدایت او هم امر پیچیده‌ای خواهد بود. و ثانیاً از ناحیه خداوند؛ چون خدا به خودش هدایت می‌کند و خداوند هم فوق‌العاده پیچیده است. بنابراین وقتی بنا باشد این انسان پیچیده به سوی آن خدای بی‌نهایت هدایت شود، قطعاً این امر هدایت کار بسیار سخت و پیچیده‌ای خواهد بود.
  • اینکه می‌بینید پیغمبری مانند حضرت نوح(ع) از عهدۀ هدایت پسرش برنمی‌آید (نمی‌تواند پسرش را از گمراهی نجات دهد) به خاطر پیچیده بودن امر هدایت است. خداوند می‌فرماید: «یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَی»(یونس/31) یعنی خدا، مرده را از دل زنده بیرون می‌آورد. گاهی کسی که از نظر معرفتی مرده است، فرزند یک آدمی است که(از نظر معرفتی) سراسر زنده است. و می‌فرماید: «یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ»(همان) گاهی نیز پدر و مادر(از نظر معرفتی) مرده هستند ولی فرزندشان سراسر زنده است.
  • تحقق ارادۀ انسان بحث پیچیده‌ است؛ گاهی خداوند بر ارادۀ شما اثر می‌گذارد و ارادۀ شما را تغییر می‌دهد. مثلاً وقتی به دل شما می‌افتد که به یک سفر زیارتی بروید، چه کسی این را به دل شما انداخته است؟ البته اینکه خدا به دل بیندازد به زیارت بروید، لزوماً باعث نخواهد شد شما به زیارت بروید و ممکن است عوامل دیگری در نهان‌خانۀ دل شما مانع شوند که شما تصمیم به رفتن بگیرید.
  • امام موسی بن جعفر(ع) می‌فرماید: «خداوند قلوب مؤمنین را خلق کرده است، و خدا ایمان را در یک نهان‌خانه‌ای از وجود انسان، پنهان کرده است که فقط خودش می‌تواند آن را پیدا کند و انسان یک کشش درونی به سوی ایمان دارد. وقتی خدا نورانی شدن و تجلی کردن آنچه در قلب مؤمن است را اراده می‌کند(وقتی خدا بخواهد که آن ایمان پنهان، آشکار شود) آن را با باران حکمت، آبیاری می‌کند و با بذر علم، زراعت می‌کند. زارع و قیّم دل مؤمن، پروردگار عالم است؛ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِینَ مَطْوِیَّةً مُبْهَمَةً عَلَى الْإِیمَانِ فَإِذَا أَرَادَ اسْتِنَارَةَ مَا فِیهَا نَضَحَهَا بِالْحِکْمَةِ وَ زَرَعَهَا بِالْعِلْمِ وَ زَارِعُهَا وَ الْقَیِّمُ عَلَیْهَا رَبُّ الْعَالَمِین»(کافی/2/421) این معنای پیچیدگی هدایت است که خدا می‌فرماید: هر کسی را که بخواهم، هدایتش می‌کنم (وَ اللَّهُ یَهْدی مَنْ یَشاءُ؛ بقره/213)

چرا بعضی‌ها حیران و سرگردان هستند و هدایت نمی‌پذیرند؟

  • خداوند می‌فرماید: «بگو آیا ما کسی را بخوانیم که نه نفعی برای ما دارد و نه ضرری؟ قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُنا وَ لا یَضُرُّنا»(انعام/71) در ادامه می‌فرماید: «آیا ما مثل کسانی شویم که شیاطین بر آنها سلطه پیدا کرده‌اند و در زمین، حیران شده‌اند. با اینکه این آدم حیران، اطرافیان خوبی دارد که او را به هدایت دعوتش می‌کنند؛ کَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیاطینُ فِی الْأَرْضِ حَیْرانَ لَهُ أَصْحابٌ یَدْعُونَهُ إِلَى الْهُدَى ائْتِنا»(همان) در اینجا خداوند متعال هدایت نیافتگان را «حیران و سرگردان» معرفی کرده و می‌فرماید این آدمِ حیران، یک دوستانی هم دارد که او را به هدایت، دعوتش کنند، مثلاً به او می‌گویند: بیا برویم هیات، مسجد و... یعنی او را به سوی خوبی‌ها دعوت می‌کنند ولی او گوش نمی‌دهد و حیران و سرگردان است چون شیاطین بر او مسلط شده‌اند. در ادامه می‌فرماید: «بگو هر کسی که هدایت الهی نصیبش شود، آن هدایت است، و به ما امر شده است که تسلیم پروردگار عالم شویم؛ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى‏ وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمین»(همان)

خدا آل ابراهیم(ع) را به عنوان نمونۀ کسانی که هدایت‌شان کرده، مثال می‌زند

  • خداوند در قرآن کریم فهرستی از کسانی که هدایتشان کرده است را برای ما بیان فرموده است. خدا وقتی می‌خواهد نمونه بیاورد که چه کسانی را هدایت کرده است، حضرت ابراهیم(ع) و آل ابراهیم(ع) را مثال می‌زند و می‌فرماید: «کسانی که ایمان می‌آورند و ایمان‌شان را با ظلم، آلوده نمی‌کنند اینها امنیت خاطر دارند و هدایت‌یافتگان هستند؛ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُواْ إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلَئکَ لهَُمُ الْأَمْنُ وَ هُم مُّهْتَدُونَ»(انعام/82) «و ما به ابراهیم، اسحاق و یعقوب دادیم و همۀ آنها را هدایت کردیم، و نوح را هم از قبل هدایت کرده بودیم، و از فرزندان او، داود و سلیمان و ایوب و...؛ وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنَا  وَ نُوحًا هَدَیْنَا مِن قَبْلُ  وَ مِن ذُرِّیَّتِهِ دَاوُدَ وَ سُلَیْمَنَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسىَ‏ وَ هَرُونَ  وَ کَذَالِکَ نجَْزِى الْمُحْسِنِینَ»(84) در ادامه می‌فرماید: «ما همۀ اینها را برگزیده کردیم و به صراط مستقیم هدایت‌شان کردیم؛ اجْتَبَیْنَاهُمْ وَ هَدَیْنَاهُمْ إِلىَ‏ صرَِاطٍ مُّسْتَقِیمٍ»(87) «این هدایت خداست که هر کسی را بخواهد به آن هدایت می‌کند؛ ذَالِکَ هُدَى اللَّهِ یهَْدِى بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ»(88) «آنها کسانی هستند که خداوند هدایت‌شان کرده است، به هدایت اینها اقتدا کن؛ أُوْلَئکَ الَّذِینَ هَدَى اللَّهُ  فَبِهُدَئهُمُ اقْتَدِه»(89)

خداوند خیلی اصرار دارد که ما را هم هدایت کند و برایش خیلی هزینه کرده است

  • خداوند خیلی اصرار دارد که ما را هم هدایت کند و برای این کار خیلی هزینه کرده است. می‌دانی خدا چقدر اصرار دارد تو را هدایت کند؟ می‌دانی خدا چقدر مشتاق است تو سر به راه شوی؟ به تعداد سرهایی که در کوفه بر روی نیزه‌ها کنار محمل زینب(س) آوردند. می‌دانی خدا چقدر اصرار دارد دست تو را بگیرد؟ به تعداد دست‌هایی که در راه حسین(ع) قلم قلم شد و نمونۀ اعلای آن هم دست‌های اباالفضل العباس(ع) است.

می‌دانید خداوند چقدر برای هدایت ما هزینه کرده است؟ می‌دانید که خدا، حسین(ع) خودش را برای هدایت ما هزینه کرده است؟ می‌دانید مادرمان حضرت فاطمۀ زهرا(س) برای هدایت ما بین در و دیوار قرار گرفت؟ آیا تحمل این‌همه مظلومیت از سوی اولیاء خدا، جز برای هدایت ما بوده است؟

۹۳/۰۴/۲۴
بیان معنوی